« يك پنجشنبه با كيف دستي سرگردان » از منوچهر خالقي   

نگاهي به مجموعه ي شعر 


 امروزه؛ نزديك شدن به مولفه هاي پست مدرن جزء فرهنگ شعري به حساب مي آيد. در دو دهه ي اخير، بعضي از شاعران كه تغيير و تحولات ادبي را پذيرفته اند، جذب پست مدرن و دستاورد هاي آن شده اند، و با تغيير نگاه و نگرش آثار قابل ملاحظه اي ارائه داده اند. “منوچهر خالقي” از جمله شاعراني است كه در مجموعه ي“يك پنجشنبه … ” با پيش كشيدن برخي از مشخصه هاي مدرن سعي دارد برخلاف سنت رايج ادبي، با نگاهي نا متعارف تنوع و تازه گي ظرفيت هاي روز را در شعرش نشان بدهد.  

اشاره: شعر “منوچهر خالقي” در مجموعه ي “يك پنجشنبه …” بر اساس تقسيم بندي خود شاعر، شامل دو گزينه از نظر تقويمي است.

1 ـ گزينه ي اول، شعرهاي سال 76 ـ 62 را در بر مي گيرد كه شاعر تحت تاثير طبيعت و احساسات شاعرانه، بيش تر جهت هاي احساسي و معنايي را برجسته و هدف قرار داده است. اين گزينه با توجه به نحوه ي برخورد شاعر با عناصر و پديده ها، و تمايل به نقش نمادين گزاره ها، و ميل به وجوه ي معنايي و مفهوم گرايانه ي شعر، اگر چه گريزهايي در آن وجود دارد، اما از نظر زماني تعلق به دهه هاي 40 و 50 دارد. 

“ خالقي ” در اين بخش آميخته اي از واكنش هاي بوم گرايانه ي نيما (بومي گرايي) و موسيقي كلام شاملو (هم حروفي ـ آليتراسيون) را در كليت حفظ كرده، و بعضا در حوزه ي انديشگي تاثيرات بلاشرط اين دو شاعر بزرگ (و ديگر شاعران) را پذيرفته و ستوده است. و اين صرفنظر از برداشت مستقيم، و استناد به گفته ي خود “ خالقي” است كه در “خروس خوان: در پس پنجره ذهن تمام شاعران / قامت مي بندم” (ص ـ 22) همان ماخذ. 

در چند شعر (و يا … ) از اين گزينه به نظر مي رسد، زمان چاپ اصلاحاتي صورت گرفته، و شاعر گوشه هايي از آن را به مولفه ي روز نزديك كرده، تا (حدالمقدور براي ايجاد ارتباط با مخاطب خاص) مجموعه اي يكدست و بي پيرايه اي ارائه دهد كه برخي از سطرها يله بر متن است. بعنوان مثال:

“در رودخانه فرياد كرده ام / آوازم آبي شد / آبي تر از ستاره هاي پيرهن تو” الخ … (ص ـ 18) و يا … “وقتي درختان آيه هاي مكرر خداوندند / من آرزوهاي كوچكم را / در واحه اي از واژه هاي متروك مي جستم / اينك! از پنجره ساليان / بادبادك هاي كودكي ام / به آسمان اكنون پريده اند / و من” الخ … (ص ـ 28) برساخت هايي از ويژه گي دو دوره ي شعري كه از كلي نگري تا جزيي نگري و از انتزاع تا عيني گرايي در نوسان است. 

اگر چه بعضي از شعرهاي اين گزينه ي “يك پنجشنبه … ” مثل: “مترسك” (ص ـ 26) و “ آئينه” (ص ـ 44 ) جداي از سطحي نگري و شكل گزارشي اثر به ظرفيت هاي روز نزديك ترند، و استعداد تاويل پذيري را دارند، كه با فاصله گرفتن از بافت فكري و ساحت ادبي گذشته، تفاوت هاي قابل ملاحظه اي را نشان مي دهند. اما در مقابل، برخي ديگر از شعرها همچنان تعهد و شيفتگي به فضاي سانتي مانتال و آه و ناله هاي شاعرانه را به ذهن متبادر مي كند. اين دست از شعرها در سطح معنايي مي گذرد كه در ذهن شاعر شكل بسته است. بعنوان مثال: شعر “سوگ سرود” (ص ـ30) و “خيال گمشده” (ص ـ 36)

صرفنظر از بسامد بالاي عناصر بومي، كلمات و تركيبات و تصاويري نظير: “آويشن كلامت” (ص ـ 18) و يا “پستان كوهستان” (ص ـ 21) ـ كه بي تاثير از شعر “سرود براي سپاس و پرستش” شاملو نيست ـ و يا “زورق خورشيد” (ص ـ 42) ـ شبيه “زورق مست” آرتور رمبو ـ و از اين قبيل … تناسب هاي دور از ذهن و انتزاعي كه ما به ازاي بيروني ندارد، و اغلب پيچيده و نامفهوم است كه به اندازه ي كافي در شعرهاي گزينه ي دوم رسوخ كرده اند.

 با اينهمه، در يك جمله مي توان گفت: در اين گزينه “خالقي” شاعر طبيعت گرايي است كه بيش تر با تكرار انديشه و موضوعات تكراري به شعرهاي حسي و سمبوليك تمايل دارد.

2 ـ گزينه ي دوم، بر اساس تفسيم بندي خود “خالقي” شعرهاي سال 80 ـ 77 را شامل مي شود كه دقيقا نشاندهنده ي تغيير نگاه و نگرش شاعر به توليدات و فرا آورده هاي ادبي نسبت به دوره هاي پيشين است. نظر ما، به دليل نشان دادن ظرفيت و امكانات شعر دو دهه ي اخير (70 ـ 60 ) بيش تر معطوف به اين گزينه از “يك پنجشنبه …” مي باشد، كه شاعر با نگاهي نامتعارف برخي از مولفه هاي مدرن را در متن فعال كرده است، تا با بهره گيري از عنصر روايت به يك فرم (ساخت) برسد.

با اين كه عنصر روايت و ـ به تبع آن ـ ساخت اثر، از دغدغه هاي اصلي “يك پنجشنبه …” به حساب مي آيد. اما اهميت قضيه در اين است كه “خالقي” خيلي به زبان روزمره، زباني كه تكلم مي كند وابسته است. زيرا همان گونه كه حرف مي زند، شعر مي گويد. ساده و روان.

شايد به دليل همين ساده گويي است كه گاهي نارسايي و برجسته گي هايي در روند شكل پذيري شعر وجود دارد، كه نشان مي دهد شاعر بر زبان و نقش زبان كنترل كافي ندارد، بنحوي كه به محض مواجهه با اثر احساس شعر نمي كنيم. اما شعر است، و در شعريت آن ترديد نبايد كرد.

بنظر من! گذشته از لحن كه از مشتقات زبان است، و در شعر امروز داراي اهميت مي باشد. و شعر ((خالقي)) از اين تمهيد كمتر بهره برده (و يا اصلا سود نبرده) است. زبان دورگه و مستبدانه (يا به قولي خشك و استخواني) “خالقي” در “يك پنجشنبه …” باعث شده، تا زبان كنش لازم را در متن اعمال نكرده، و به اجرا نگذارد. از اينرو، شاعر در توالي سطرها تنها به بيان روايي و ساخت اثر اكتفا مي كند، كه احساس داستانگونگي به خواننده دست مي دهد.

البته نمي خواهم مفهوم زبان ابزاري را ـ براي رساندن معنا ـ در اين مورد به خصوص به كار بگيرم، چون كه “خالقي” به روايت آثارش، با نگره هاي روز و نحوه ي كاربرد زبان آشنا است، اما ارجاعات زبان خود بسنده نيست، و بيش تر گرايش به مفهوم و معنا دارد.

شايد به همين دليل است كه “خالقي” جسارت كافي در به كارگيري زبان ـ به طور خاص ـ  ندارد، و اگر در شعرش از اين ظرفيت بهره گرفته، محدود و اتفاقي است. بعنوان مثال:

“كسي از كنار من رد شد / ـ ديوانه ي زنجيري! / پهلوان زانو زده بود … فشار … يا ااا! ” (ص ـ 72)

شايد “خالقي” جسارت كافي در به كار گيري زبان ـ به طور خاص ـ را نداشته باشد. اما، بي ترديد استعداد لازم در برخورد با زبان را دارد، اگر چه كمتر به بازي هاي زباني تن داده است. يعني شاعر زبانش را براي اين گونه جسارت ورزي ها تجهيز نكرده ، اما - به طور عام - هماهنگ و فعال ترين عنصر با روايت و ساختار در شعر “خالقي” زبان است.

بعبارتي ديگر مي توان گفت: “خالقي” در “يك پنجشنبه …” تعادل زباني را ترجيح داده، و اصلا وسوسه ي ديگرگونگي زبان را در سر نداشت.

همان طور كه قبلا اشاره شد “خالقي” در “يك پنجشنبه …” از عنصر روايت براي دستيابي به يك ساخت (ساختار) بنحو مطلوبي سود برده است. همچنين شيوه ي روايتگري خاصي ـ كه نشاندهنده ي شخصيت و نوع نگاه و رفتار شاعر با عناصر و پديده ها است. اين شيوه كه با تك گويي هاي يك سويه ي شاعر از يك منطق متعادل و خطي پيروي مي كند، مفردات و تركيبات را در توالي سطرها به يكديگر پيوند زده، و انسجام بخشيده است. به همين دليل، ايجاز و فشرده گويي جاي خود را به صراحت و روشني داده است.

زبان ساده و شفاف كه استوار بر روال منطقي باشد، يك اثر تاثيرگذار را در سطح انگاره هايي قرار مي دهد كه اثر از آن بي بهره است. در اين گزينه ي “يك پنجشنبه …” از يك سو ، تك گويي هاي يك سويه ي شاعر از نكات قابل توجه مي باشد كه سلطه ي راوي ـ و به تبع آن ـ استبداد راويت برجسته و پر رنگ است، كه عملا مشاركت خواننده در متن ناديده گرفته، و دموكراسي ادبي نفي شده است. از سويي ديگر، بي توجهي به ابهام و پيچيده گي كه از الزامات شعر است، كه حتا مي تواند با پيچش هاي زباني چالش در متن ايجاد كند، تا سمت هاي پنهان اثر تامل برانگيز و تاويل پذير گردد. 

در “يك پنجشنبه …” كنگاش و دقت در ايجاد متني ساختمند “خالقي” را به شاعري “ساخت گرا” مبدل كرده است، كه معمولا دگرگوني هاي ساختي را با عدم پايان بندي و ارجاعات بيرون متني و … نشان مي دهد. بعنوان مثال: در شعر چهار (ص ـ 55) و شعر سيزده (ص ـ 71) گريزهاي روايي و ساختي براي دستيابي به فضاهاي ناشناخته و غير متعارف كاملا مشخص است. 

بي ترديد اين عارضه (و يا حسن) تنها اختصاص به شعر “خالقي” و مجموعه ي “يك پنجشنبه …” ندارد، بل كه شعر دوستان آملي ام ـ كه معتقد به نهادينه شدن نظريه هاي تبديل شونده ي روزآمدند، و هم رديف، و يا در سطح ((خالقي)) قرار دارند، كه لازم است در فرصتي ديگر مورد بررسي قرار بگيرد ـ با فضاي منسجم و منش خطي آميخته و همخوان است.

اگر چه “خالقي” براي رهايي از منش خطي، و بر ساخت هاي آن، تمهيداتي از قبيل تعليق و گسست و عدم پايان بندي و ارجاعات بيرون متني … انديشيده است. اما صرفنظر از اين كه شعر بايد ارجاع به خود و عناصر درون متني داشته باشد، اين ساز و كارها چندان كمك موثري براي افتراق و جدا شدن از قيد خطوط اعتدالي در متن ايجاد نكرده، كه بعدا به آن خواهيم پرداخت. 

چند سطر از شعر “يك” را با هم مرور مي كنيم: “بدون اين كه تو بداني / من آمده ام از آن راهي كه / بدون آن كه تو بداني / اما براي تو هيچ فرق نمي كند / و من به هر حال هيچ گاه از دل شلوغي پيدا نشده ام” (ص ـ 49) لازم به ذكر است در سطر دوم، شاعر تعمدا به جاي‌“آمدم” از “آمده ام” براي بالا بردن موسيقي شعر استفاده كرده است. ضمن اين كه سود بردن از حروف و كلمات مشابه و متضاد (هم حروفي) موسيقي كلام را شدت مي بخشد.

در اين چند سطر، ساده گي زبان طوري شعر را پيش مي برد، كه ابتدا احساس شعر نمي كنيم. اما وقتي به سطر آخر مي رسيم“ و من … هيچ گاه از دل شلوغي پيدا نشده ام” (همان ماخذ) نه! انگار بايد قبول كرد، كه چيزي از شعر كم ندارد. بل كه ظرفيت تازه اي را در ساده ترين شكل بياني معرفي مي كند، كه متفاوت با گذشته است.  

البته اين گونه رفتار با زبان سخت و دشوار است، و احتمال لغزش هاي زباني و خطر در غلتيدن به حوزه ي نثر و سطحي نگري وجود دارد، كه “خالقي ” هم در “يك پنجشنبه …” بي نصيب نمانده است. بعنوان مثال: “اين پله ها بالا مي روند يا پائين؟ / از هر طرفش كه برود / آخرش يا فرش است يا كفش / من دلم مي خواهد به طرف كفش برود” (ص ـ 51)

صرفنظر از دو سطر اول كه يك شروع در خور و قابل توجه را نويد مي دهد. در سه سطر ديگر شاعر از مسير شاعرانه گي و طبيعت شعر خارج شده، و شعر را به كليشه و تصنع (و در نهايت به منطق نثر گونه اي) نزديك  كرده است. هر چند فراز و فرود هاي بعدي تا حدي مشكل بالا را جبران مي كند. اما همچنان شعر در سطح يك گفتار باقي مانده است، و تكرار حروف “شين” كه براي بالا بردن موسيقي به خدمت گرفته شده، بيش تر خاصيت تزئيني پيدا كرده است، و چندان كمك موثري به جنبه ي عاطفي اثر نمي كند، تا شعر از سطح معنايي عبور كرده و تاويل پذير گردد.

اما در شعر “ده” با خلق فضايي ساده و صميمي، در يك انفعال نوستالوژيك از كلمه ي كفش استفاده اي هنرمندانه كرده است: “لطفا صبر كنيد / تا با ته كفشم ميخي به ديوار بكوبم” (ص ـ 65)

و همچنين در شعر “چهارده” اگرچه كلمه ي كفش به شكل ذهني و انتزاعي هويت يافته، ولي در متن جا افتاده است: “اما فقط اين پنجشنبه را بهتر از هر روز / من گام برداشتم / با ته كفش اين ثانيه ها كه / بر كف پوش اين دالان بزرگ مي كوبد ـ زمان” (ص ـ 75)

و يا … “آخرش كه بايد در صور دميده شود كه / همه، بي استثناء / حالا اگر بعضي ها در توپ دميدند” (ص ـ 56) برخورد صريح شاعر با اشياء و عناصر موجب شده، تا شعر در سطح بگذرد، و وجه مفهوم گرايانه ي آن برجسته گردد.

تضاد و تقابل كلمات و عناصري نظير: (آخر / حال ) و (بايد / اگر) و (همه / بعضي) و (صور / توپ) غير از انعكاس مفاهيم كلي، تغييري در روند شكل پذيري مفهوم و معنايي كه شاعر قصد دارد با متناقض نمايي آن را بيان نمايد ، بوجود نمي آورد. بل كه بيش تر دقت در قرينه سازي عناصر مشابه و متضاد بعمل آمده، كه نشاندهنده ي تقابل هاي جفتي (دوگانه) مورد توجه ي ساختارگرايان است. 

و يا … “اصلا چهار دست و پا معلق مي شي توي حلق جهنم / اصلا حرفش را نزن / جهنم هم بازي خوبي دارد / لي لي / حتما پرش سه گام را براي پريدن از جهنم ساخته اند” (ص ـ70) بازي با مفاهيم كلي و پيوند هاي كلامي آن، چيزي غريب و تازه نيست، اما اگر در متن بنشيند، اتفاقي شاعرانه بحساب مي آيد.

در اينجا كلمه ي جهنم كه چند بار ـ در يك معنا ـ تكرار شده است، بار معنايي مورد نظر شاعر را انتقال نمي دهد. اگرچه روايتگر زمان هاي مختلف (و همسو كردن جهنم با مراحل رشد و پيوند زدن با عناصر مدرن از قبيل … پرش سه گام) باشد. و …

اصلا توپي هاي تو خالي كه يكي از نمود هاي شعارزده گي بحساب مي آيد، و در بخش هايي از “يك پنجشنبه …” قابل تفكيك مي باشد، به طبيعت ساده ي اثر آسيب رسانده است. 

از اينرو، زبان “خالقي” در “يك پنجشنبه …” همچنان بين مرز شعر و نثر در نوسان است. گاه كه به شعر مي رسد، متوجه ي خلاقيت و قابليت هاي شاعر مي شويم . و گاهي هم كه نزول مي كند، و به معنا مي انديشد. نثر پاره اي در هيئت و پوشش شعر خودنمايي كرده، كه تنها ارمغان آن ، قرائت نازل معنايي است كه مخاطبين بي شماري را جستجو مي كند.

همانطور كه قبلا اشاره شد، برخي از مفردات و تركيبات كه ذخيره ي فكري شاعر از گزينه ي اول است، به اين گزينه نفوذ كرده اند، كه تنها به دليل “بار معنايي” و مفهومي مورد استفاده قرار گرفته اند. اما به نظر مي رسد، وجود موتيو يا موتيف هاي تكراري به كليت اثر لطمه وارد كرده است. بعنوان مثال:

“حقيقت پير” در “و حقيقت پير را بهانه كرد” (ص ـ 55)
و يا … “تفنگ دلم” در “اصلا تفنگ دلم را مي دهم به دست تو” (ص ـ 60)
و يا … “اموات” در اين سطر “اموات پشت سر هم رژه مي رفتند” (ص ـ 62)
و يا … تركيبي نزديك و همانند “تفنگ دلم” مثل “گوش دلم” هم ذهن شاعر را مشغول كرده است “وزوزي زير گوش دلم مي گويد” (ص ـ70)

و حتا برخي از سطرها اضافه و غير ضروري بنظر مي آيد، كه ضرورت وجودي آن ها در متن توجيه پذير نيست. اگر آن سطرها را بر داريم لطمه اي به متن نمي زند. بعنوان مثال: “بچگي هاي ما كه يادت نرفته / يا رفته گردو بچيند از درخت بچگي هاي ما” (ص ـ 50)

هر چند اين دو سطر يادآور حادثه اي است كه ـ به نوعي ـ نوستالژي را در شاعر زنده مي كند. اما حذف اين دو سطر آسيبي به متن نمي زند، كه هيچ ! … بر عكس، كمك مي كند، تا پايان بندي مناسب تري پيش نهاد شود كه اين معنا (و حتا وجوه ي متفاوت معنايي) را با توجه به كليت اثر، از متن اخذ و دريافت نمائيم.

با اينهمه، “خالقي” به روايت آثارش شاعر هوشمند و فرصت طلبي است كه با ظرافت و نازك انديشي تلاش مي كند، از ظرفيت هاي روز به نفع اثر استفاده نمايد. به همين دليل، در فرصت هاي بدست آمده، تغيير و تحول شعر دو دهه ي اخير را با نفوذ در جزيي ترين اشكال بياني (و حتا استفاده از اصطلاحات جا افتاده در زبان) به تصوير مي كشد، كه به گوشه هايي از دخل و تصرف شاعر اشاره خواهد شد. بعنوان مثال:

“همه چيز بر وفق مراد است / و مراد رفته تا شيشه هاي مات را / پاك كند همه ابرها را” (ص ــ 50) تغيير در نحو و عادت كلام يكي از ظرفيت هاي است كه “خالقي” به آن توجه دارد. يعني شاعر سعي مي كند، در برخي از سطرها ، واژه و كلمات ضمن حفظ معناي اوليه كاركرد جديدي بگيرند. در اينجا صفت در موقعيت بعدي تبديل به اسم شده است. مراد ضمن حفظ موقعيت اوليه، از معناي قبلي خالي شده و با اعلام آماده گي در موقعيت تازه تشخص يافته و كاركرد جديدي متناسب با ظرفيت متن گرفته است.

و يا … “زير سايه ي همين نارنج / يك، دو، سه … / يعني همان يك، دو، سه بار بيشتر نبود” (ص ـ 57)
در اينجا با تكرار اعداد ضمن حفظ معناي اوليه (يك، دو، سه) تغيير كاركرد، در نحو و عادت كلام به وجود مي آورد كه در خوانش بعدي معناي متفاوت به دست مي آيد.

تغيير در نحو و عادت كلام و رويكرد آن، يكي از ويژه گي هاي شعر امروز است كه اكثر شاعران معاصر به اين تكنيك توجه نشان داده اند. “يداله رويايي” در مجموعه ي “هفتاد سنگ قبر” اين موقعيت را در انتقال صفت مادرانه و كاركرد بار عاطفي (مادر) را در كلمه ي (ديگر) نشان مي دهد: “مادر كه مي ميرد / ديگر نمي ميرد” (ص ـ 112)

بهره گيري از زبان عاميانه و ظرفيت هاي زبان روزمره و تلفيق آن با زبان معيار، در شعر امروز داراي اهميت است كه “خالقي” به اشكال مختلف در “يك پنجشنبه …” از آن سود برده است:

“آدم كه هزار جور فكر مي كند / لابد هزار جور …” (ص ـ 55)
و يا … “و تو هي بگو انار ميوه اي بهشتي است” (ص ـ 64)
و يا … “اصلا ولش” (ص ـ 65)
و يا … “اصلا حرفش رو نزن” (ص ـ 70)

استفاده از “مثل” ها هم در “يك پنجشنبه …” حائز اهميت است. اما اين “مثل” ها بدون كمترين دگرگوني و تغيير ساختاري در همان معنا و شكل اوليه در متن باقي مانده است. حضور “مثل” ها در متن، و در كنار گزاره هاي ديگر، تنها به منش روايي اثر كمك مي كند، و متن را پيش مي برد، تا روايت كليت خود را در متن حفظ كرده و بيان نمايد. بعنوان مثال:

“درست سر وقت / من هميشه نگاه كردم / اي شيطان نصف تو زير زمين” (ص ـ 58)
و يا … “دستت را كه شرطه نبسته / زبانت را كه گربه نخورده” (ص ـ66)
و يا … “گشتم نبود / نگرد كه نيست” (ص ـ 67)
و يا … در برخي از سطرها براي بيان “مثل” از ظرفيت زبان روزمره (و يا دم دستي) بهره گرفته است“ فكر اينجا شو نكرده بودم / مرده شور ببرند” (ص ـ 68)

ارجاعات بيرون متني يكي از ظرفيت هايي است كه “خالقي” به تناسب موقعيت هاي ايجاد شده در متن (به نفع اثر) از آن سود برده است. از اينرو، استفاده و بهره گيري از شعر شاعران (پيشين) و يا حتا نام شاعر در “يك پنجشنبه …” كم نيست. بعنوان مثال:

“مثل خيام كه براي خودش مي خواند” (ص ـ 51) كه با در نظر گرفتن سطر قبلي “مثل زني كه از را آواز ني برده است دور از راه” (همان ماخذ) ضمن آوردن نام “خيام” توجه به اين مصراع معروف “خيام” دارد: “آواز دهل شنيدن از دور خوش است”.

و يا … “تا ساغرت پر است بنوشان و نوش كن” (ص ـ 56) كه اين غزل “حافظ” را فراياد مي آورد: “اي نور چشم من سخني هست گوش كن / چون ساغرت پرست بنوشان و نوش كن”
و يا … “بي تو مهتاب شبي …” (ص ـ 61) كه ارجاع به شعر كوچه ي “فريدون مشيري” شاعر رمانتيك دهه ي 50 مي دهد.

و يا … “ اگر شما قبول كنيد / ديوانه اش با من” (ص ـ 68) كه تداعي اين غزل “مصطفاي قاضي” با رديف (اش با من) “بده ساقي مي ديوانگي، پيمانه اش با من / مرا مست نگه كن، نعره ي مستانه اش با من” است. و …

نيت شاعر از به كارگيري نام و آثار ديگران، ضمن ايجاد رابطه ي فرامتني، فاصله گرفتن از تك گويي و ايجاد ديالوك و رسيدن به چند صدايي و حضور فرآيند گفت كرد، در سطح گفته ها است . اما اين اتفاق، يعني ايجاد فضاي گفتمان و چند صدايي، به دليل اين كه “خالقي” به جاي همه مي انديشد، و مي گويد، رخ نمي دهد. چون كه اقتدار راوي و كنش هاي يك سويه ي روايتگري، سمت و سوي اثر را مشخص كرده، و جهت داده است. بقول شاعر: “تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز” در نتيجه، خواننده ناچار است نسخه ي پيچيده ي مولف را مصرف كند.

اگر چه “خالقي” با استفاده از تكنيك و شگردهاي بياني تلاش مي كند، تا با تكثر معنا از تك گويي فاصله بگيرد، و خواننده را در “وضعيت ديگر” قرار دهد. اما كلمات در معناي ثابت و اوليه قرار گرفته، و يا حداقل دو لايه ي معنايي قابل تشخيص است.

زيرا در “يك پنجشنبه …” گسست ها پراكنده نيستند، تا متن شكلي راديكال را در فضايي شناور، بين واحدهاي سازنده ي شعر تكثير نمايد. اگر قصد شاعر نشان دادن لايه هاي زيرين باشد (كه هست) اين اتفاق را، پراكنده گي و عدم انسجام روايي ايجاد مي كند. نه، ساخت و ساز مفهوم و پيوند هاي معنايي اثر.

گسترش يافتگي زواياي پنهان اثر كه باعث در آميختگي زمان و مكان و حتا خط روايت است، را تعليق و گسست ها با استفاده از حجم و فضا معين مي كنند كه بنا بر يك تعريف متن پاسخي براي آن ندارد.
در “يك پنجشنبه …” حتا تعليق هاي متن لحظه اي است. اجزا و عناصر قبل از به تاخير انداختن معنا و ايجاد تعليق، واسطه ي انتقال مفهوم و شبكه ي معنا رساني مي باشند. در واقع اجزاء و عناصر به كار گرفته و استخدام شده اند، تا مفهوم و معنا را حاضر نمايند.

اگر انحرافي در سطرها يا بندها رخ مي دهد، اين خلاء (جاي خالي) بلافاصله توسط شاعر ـ با يك جمله، و يا چند كلمه ـ  پر مي شود. به اين ترتيب، نا نوشته اي در متن وجود ندارد كه متن را بر اساس قطع ها، وصل ها، حذف ها، نقطه گذاري و سپيد خواني كرد.

تا زماني كه “خالقي” بعنوان يك عنصر فعال و انرژيك، در متن به جاي همه فكر مي كند، و حرف مي زند، طبيعي است كه ديگر متن مفهوم گريز و متكثر نبايد باشد. زيرا حتا اجازه ي مشاركت خواننده در متن، بسته به خواست مولف است.

در شعرهايي كه “خالقي” قصد دارد، با حذف كلان روايت از پاره روايت ها براي انتقال پيام شاعرانه بهره بگيرد، به دليل حضور راوي و غلبه ي وجه جانب دارانه، دموكراسي ادبي عملا نفي شده است. بعنوان مثال:

“يك نفر موسيقي را بيات مي زند / يك نفر خودش را دفن مي كرد توي شلوغي / يك نفر بوي پيراهنش را به باد داده بود / اصلا يك نفر به داد من برسد / اين مارمولك ها كه دور از من … / فكر و خيال اضافي به سر مي زند” الخ … (ص ـ 72)

بنظر من! اين اثر يكي از شعرهاي جالب و شاخص (يك پنجشنبه …) است كه “خالقي” با به رخ كشيدن توانايي و قدرت شاعري خود موفق شده است، در هم آميختگي زمان و مكان و حتا خط روايت را ـ در اين اثر ـ به خوبي نشان دهد. در اينجا ديگر زمان خطي و تقويمي تعيين كننده ي اثر نيست. بل كه اين امكان به وجود آمده، تا با ايجاد گسست، شعر از سلطه ي روايت يكه رها شده، و در فضايي آزاد و سيال به حيات لحظه اي خود ادامه دهد.

در اين اثر، ظاهرا يكه گي روايت فرو پاشيده، و چند پاره روايت جايگزين آن شده است. با اين تفاوت كه پاره روايت ها متمركز در يك موضوع (يك موضوع واحد) مي باشد، كه قصد شاعر از تنيده گي عناصر سازنده ي شعر، ضمن دستيابي به يك انسجام ساختاري، رسيدن به دامنه ي معنايي متفاوتي است كه وجوه مختلف اثر را نشان بدهد. اما درونمايه ي غالب موضوعي است كه در متن مركزيت دارد. 

صرفنظر از برخي كلمات و پس مانده ي انديشه اي كه از گزينه ي اول منشعب شده، و مفاهيم كلي و مجرد را حمل مي كند. “خالقي” با شناخت و آشنايي كه از تكنيك و تمهيدات شعري و تاثير آن در فرم (ساخت) اثر دارد، در اين شعر با استفاده از امكانات نمايشي، صحنه اي ـ تئاتري موفق مي شود، تا با ايجاد صحنه آرايي در يك موقعيت نمايشي (سنتي) تاثيرات لحظه اي خود را به بهترين شكل بيان نمايد.

در سه سطر اول، با جدا كردن افعال كاراكتر ها ـ در سه فضاي متفاوت ـ كه هر كدام كاركرد خود ويژه اي دارند، شخصيت هاي شعر را معرفي مي كند، و در سطر چهارم خود شاعر (راوي - شاعر) وارد متن مي شود، شعر طبق معمول با تك گويي هاي يك سويه شكل مي گيرد، و تا انتها شاهد نمايش معركه گيري هستيم كه عمليات محيرالعقول انجام مي دهد، و شاعري كه گزارش لحظه به لحظه ي آن را سروده است. 

البته قرائت هاي ديگري با توجه به حالت فعل ها و امكانات روايي و حتا نحوه ي بكارگيري عناصر و پديده ها مي توان از اين متن كرد، كه كاملا در تقابل با تاويل بالا قرار دارد. اما نكته اينجاست كه “خالقي” بعنوان راوي ـ شاعر هم اجازه ي كنش و بروز هيجانات احتمالي به عناصر و پديده هاي در متن و فرا متن را نمي دهد.

لذا يا بايد شخصيت هاي سه سطر اول را حذف شده تلقي كرد، و يا در معركه اي دخيل دانست كه موضوع  روايت است. زيرا با توجه به حركت فعل ها در سه سطر آغازين (دو فعل استمراري و يك فعل گذشته) بنظر مي رسد، زمان در ذهن شاعر جريان دارد، نه در متن.

يعني رويكرد زمان متناسب با موقعيت متن تغيير نمي كند، و ما به ازاي روايي به دست نمي دهد. ضمن اين كه فعل هاي ديگر اثر هم چندان تمايل به اكنون (لحظه) ندارند.

همچنين از نظر روايي مي توان گفت: اگر چه روايت هاي عمومي و فردي در موازات يكديگر تشخص يافته، و زمينه هاي عيني دگرگون شده است، اما روابط منطقي شخصيت ها و دلالت هاي قراردادي جا به جا نشده است . با اين تفاوت كه شاعر سعي كرده، با تاسف و تحسين از بازيگر اصلي صحنه در يك بستار باز، فضايي اسكيزو فرني را نشان دهد. “كسي از كنار من رد شد / - ديوانه ي زنجيري! / پهلوان زانو زده بود … فشار … يا ااا!” (همان ماخذ)

در واقع “خالقي” در اين اثر موفق مي شود، بر اساس ديدگاه روايت شناسي با در آميختن چند مولفه در يك متن، برخورد جديدي با روايت نمايد. اما اتفاقات و رخداد هاي اثر، به دليل اين كه شعر داراي مركز است، از پاره روايت ها شكل نگرفته اند. بل كه از يك “كلان روايت” سامان يافته، كه ظاهرا چند پاره شده است. زيرا دفاع از يك موضوع ـ يك موضوع واحد ـ گسيختگي عناصر و پاره پاره شدن روايت را عملا نفي مي كند.

هر چند “خالقي”  در “يك پنجشنبه …” بيش تر درگير فرم است، و براي حفظ فرم اثر به جاذبه ي معنايي شعر علاقه نشان مي دهد. اما دقت در ثبت فرض هاي بي پيشينه و غير روايي كه جريان روايي اثر و ظرفيت هاي روايتي را در متن حفظ كرده، و انسجام مي بخشد، اگر چه بنا بر ضرورت متن، تغيير و دگرگوني در قواعد و معيار هاي شناخته شده و عام ايجاد كند، تا تنوع و تازه گي اين بخش را خواندني نمايد. اما بنظر مي رسد كه “خالقي” قبل از هر چيز نگران فهم مخاطب است. نه تنها … خواننده ي جدي شعر، بل كه انبوه مخاطبين را مورد خطاب قرار مي دهد. از اينرو، “خالقي” قصد دارد با بهره گيري از تجربيات شخصي و پيش كشيدن برخي از مولفه هاي روز، ضمن حفظ موقعيت خود بعنوان شاعر پسانيمايي، با نفوذ در لايه هاي مختلف اجتماعي ارتباط خود را با مخاطب (حتا مخاطب عام) بر قرار و توجيه نمايد.

به همين دليل، با استفاده از زبان محاوره و صرف انرژي مضاعف، ساده و صميمي حرف مي زند، شعر مي گويد، تا در يك برآيند انگيزشي خواننده را به واكنش وا دارد. اما زبان خشك و مستبدانه ي “خالقي” جاذبه ي لازم و صميميت خاص را در انتقال تجربه و عواطف شاعرانه ذخيره نكرده است، تا با خواننده ارتباط تعاملي بر قرار نمايد.

هر چند “خالقي” در شعرهاي اخير، با زباني منعطف ظرفيت هاي تازه و متنوعي را تجربه كرده، كه متفاوت با سمت هاي فكري اين مجموعه است. و احتمالا در اكنون هاي بعد شاهد انتشار آن خواهيم بود. با اينهمه، حتا در گزينه ي دوم “يك پنجشنبه …” كه بازي با موضوع و گسترش پديده هاي موضوعي براي دستيابي به اشكال جديد و سرپيچي از قواعد و اجبارهاي زبان متعارف و رايج (در حد بضاعت نگارنده) مورد توجه و بررسي قرار گرفت. فرا روي از محدوديت هاي سنتي براي نزديك شدن به چشم انداز هاي زيبا شناختي امروز به گونه اي است كه در قابليت و توانايي هاي “خالقي” نبايد شك كرد.


لینک