بر ساخت انگاری های غزل پست مدرن   

(بخش دوم)

----------------

 ساحت دوگانه ي غزل

 ساحت غزل از آغاز با دوگانگي عجين شده است. و آنچه كه باعث شناخت خصوصيات غزل در دوره هاي متمادي مي باشد، در صورت و معنا جمع و خلاصه شده است. دو گرايش اساسي كه بصورت عامل سبكي در غزل عمل مي كند، و برساخت هايي از ظرفيت و سازند اثر است. بعبارتي ديگر، ساحت دوگانه ي غزل كه محل تلاقي و اختلاط جهان انديشگي و عواطف و احساسات شاعرانه است در شكل و محتوا آشكار و متجلي مي شود. يعني ما در شعر كلاسيك، يا با غزل معناگرا مواجه ايم، و يا با غزل شكل گرا.
اگرچه غزل معنا گرا بدون شكل نيست، و غزل شكل گرا بي معنا.
البته مي شود دامنه ي اين تقسيم بندي را باز گذاشت، و اشكال و بند و بست هاي ديگر ... همچون غزل احساس گرا، غزل تصوير گرا، غزل آرمان گرا، غزل اخلاق گرا، غزل
را در اين فرايند قرار داد. ولي چون اين متن بيش تر روي غزل ((شكل گرا)) متمركز شده است، و ايضا؛ قصد پرداختن به برساخت انگاري هاي غزل پست مدرن در وضعيت امروز دارد، گريز و گريزش شكل غزل داراي اهميت است. بل كه از منظر جريان شناسي، حتا جزيي ترين و ظريف ترين گريز و تخطي از وزن، و انحراف از نرم زبان در فرايند غزل نياز به توضيح و نمونه و كار عملي خواهد داشت.
با اين توضيح كه؛ اشكال ياد شده ي بالا را هم مي توان زير مجموعه ي وجه معنايي و شكلي غزل دانست. 
امروزه كه اهميت فرم بر كسي پوشيده نيست، تا حدي كه شاعران غزلسرا هم به جهت تجربه ي فرم هاي نو و امروزي در قالب غزل و اشكال كلاسيك به اين سمت متمايل شده اند! و در اين راستا آثار قابل ملاحظه اي خلق كردند كه مي تواند بعنوان عامل تحرك و دگرگوني در غزل معاصر از آن نام برد. زيرا شاعران غزلسرا به اين نتيجه رسيدند كه در همان قالب هاي سنتي و عروضي با يكسري علائم و تكنيك و ترفندهاي زباني و ... مي توان به فرم هاي تازه و پيشرو دست يافت كه وجهي از شكل غزل - متناسب با ظرفيت زمان - باشد. با اين تفاوت كه در ايندست تجربيات، شكل و كاركرد آن تعيين كننده ي ميزان تغيير يافتگي است! (8)
و ايضا؛ هرگونه رفتار با بحور و اوزان و
موجبات گريز و تخريب و ناديده گرفتن وزن و تفكرات قالبي را فراهم مي آورد كه موقعيت برساخت ها و برساخت انگاري هاي غزل را تمايز و تفاوت هاي غزل شكل گرا و معناگرا معين خواهد كرد!
زيرا حتا كاربرد ((واو معدوله)) كه در عروض و هنگام تقطيع يك هجاي كوتاه (صامت) محسوب مي شود، بجاي يك هجاي بلند ... و همچنين استفاده از واژگان و انديشه هاي نو و مدرن در ساحت غزل نشاندهنده ي زمينه هاي تغيير و تحول مي باشد كه ((واو معدوله)) از نظر شكلي، و واژگان و انديشه هاي نو و مدرن از منظر معنايي و انديشگي، نشاندهنده ي تغيير و ديگرگونگي در غزل است.
با اين توضيح كه؛ هر ساز و كار تازه اي - در سطوح مختلف متني - باعث دگرگوني و متزلزل شدن موقعيت و شكل آرماني غزل خواهد شد. (كه بعدا به آن خواهيم پرداخت.) حالا اين تغييرات در هر سطحي كه قرار داشته باشد، (و يا قرار بگيرد) محتاج خوانش و تاويل است.
به اين ترتيب، در اينجا طبقه بندي غزل، در دو ساحت شكلي و معنايي مد نظر است كه با تفكيك آن ها (در حد بضاعت) بررسي و توضيح داده خواهد شد. 

 غزل معنا گرا؛
درونمايه ي غزل معاصر برساخت هايي از امكانات دنياي مدرن و تجربيات زيستي است كه بازتاب دهنده ي وضعيت متعارض و نابهنجار انسان در جهان امروز است. واقعيت هايي كه ((اكنون)) و لحظات اكنوني را مي سازد، مقدمه و ماده ي خام نگاه و نگرش شاعران معاصر به جهان است تا به بطن و لايه هاي اجتماعي و انساني نفوذ كرده، و فرم هايي متناسب با ابهام و پيچيدگي روزگار خود را كشف و منعكس نمايند.
ولي اين امكان وجود خواهد داشت كه اين فرم ها ناقص و بيمارگون باشند! و يا در تعرض با معيارها و ظرفيت زيست و زمان، و يا حتا ضد ساختار باشند!

اگرچه ((غزل پيشرو)) براي تخريب كلان روايت ها و ساختار قدرت و پيش فرض ها، (و آنچه كه در فرايند قالب اهميت دارد،) در صدد دستيابي به واگردهايي سيال و شناور و نامتمركز است كه ناشي از هيجانات اكنوني و ساختار جهان مدرن ... ضد فرم و ساختار گريز باشد! حالا تا چه ميزان سيستم هاي نامتمركز و چند وجهي را مي توان در اندام وارگي غزل ريخت كه پاسخگوي نيازهاي جامعه ي امروز باشد! محتاج زمان و فضايي آزاد است، تا با ادله و مستندات ... و بر شمردن گوشه ها و برش هاي قابل تفكيك و شكل پذير، دست به نقد و تاويل زد.
در غير اينصورت، مي شود از واگردها و جهان انديشگي غزل بهره مند شد!
در واقع، فرم هاي شعري صرفنظر از بازتاب ساختاري (و يا حتا ساختار گريزي) داراي فلسفه و ويژگي هاي معنايي گسترده و اندام وار هستند كه بيانگر خصوصيات فرهنگي، اجتماعي، سياسي، ... زيبا شناسي دوران مدرن در ارتباط با ظرفيت و امكانات روز است. اين طرز تلقي كه فرم ارجح بر معنا است، و خاصيتي فراگير و عميق دارد، چندان منطقي بنظر نمي رسد! بل كه فرم خود متن است، و سبب هاي متني فرم شعر را مي سازند.
و خواننده از يك سو، به فرم شعر نظر دارد. و از سويي ديگر، به معنا.
بي ترديد جهان غزل جهان معنا است. جهاني كه بافتار معنايي دارد، و به معنا و معناهاي مختلف (حتا در راديكالي ترين شكل) كه بازتاب دهنده ي انديشه و عواطف و خيالپردازي هاي شاعرانه است، بها مي دهد. در گذشته غزل معنايي قالبي و كليشه اي داشت كه برخلاف غزل معاصر، اغلب براي حفظ و رعايت و انتقال مفهوم و نگاه مفهوم گرا و مضمون پردازانه توجه به محور افقي مي شد، كه انتقال معنا و مفهوم برجسته تر و نمود يافته تر از ديگر وجوه ي شعري بود. و بدليل نگاه نمادين و سمبوليك، آرماني و ايده آليستي، و يا اخلاق گرايانه ، و حتا نگرش ايدئولوژيكي و عقيدتي در فضايي تنگ و بسته و محدود قرار داشت، و به سبب جذب و گسترش فضايي يك سويه و تفكرات قالبي و غير واقعي بيرون از تجربيات زيستي و جهان ملموس و عيني بحساب مي آمد.

پيدايي و ناپيدايي معنا و معناها در شكل شهودي و مكاشفه اي نمون و نشانه هايي از قابليت هاي ذاتي ـ دروني در خلاء لحظات و زمان مي باشد كه منشاء لايه ها و پيچيده گي هاي غير قابل قرائت است.
فضايي كه در جذب و حل و اجراي واقعيت هاي پيراموني و وانموده ها ناتوان و نابسنده است، و بيش تر گرايشات ذهني و كليشه اي تعيين كننده جهت هاي معنايي ـ عاطفي اثر بود.
آنچه كه امروزه متداول شده، و همه نگاه ها به آن معطوف است، مبناي شناخت واقعيت هاي شعري و دريافت هاي تجربي و لحظه اي (اكنون كه در حال تجربه شدن است،) مي باشد كه تلقي يات ما را از شعر در بر مي گيرد، و همه در آثار خود سعي در بهره مندي از كاركرد آن به انحاي مختلف دارند. حالا اين كه تا چه ميزان موفق به كشف و شناساندن موقعيت بدست آمده، و واقعيت هاي پيراموني شده اند، خود مي تواند شروع بحث و مجادله باشد.
در شعر معاصر كه بر اساس بازتابش ايده و پيش نهاد بنيادي نيما، عينيت و ابژكتيويته جايگزين ذهنيت و صورهاي مختلف ذهني شده است، ملموس و قابل لمس بودن كلمات و اشيا ... مانع ناپيدايي و لايه ها و پيچيده گي و رمز و رازهاي متني نيست! اگرچه غزل معاصر به فرم هاي چند لايه و تنيده و گره خوردگي معنا و معناها در بطن اثر بي توجه نباشد! بعبارتي ديگر، غزل چيزي را بيرون از جهان انديشگي و زنجيره ي معنايي هدف قرار نمي دهد! بل كه رعايت و حفظ و كشف و انتقال معنا (يا معناها) را در راس معيارها و قرارداده ها ضروري و قطعي مي داند! و اگر بگوييم كه غزل، پيش تر از فرم و لايه و تكثر حجم و فضا، بيش تر به هرم معنايي و پردازش مضامين رنگين و گوناگون اهميت مي دهد، چندان دور از واقعيت نيست. و اساسا تغييرات و گريزهاي شكلي در غزل، مستلزم حفظ معنا و انسجام بخشيدن به معنا و انديشه هاي روايت پذير است!
از منظر معنايي، شايد شعر معاصر موفق شده باشد با حذف كليت و پيش فرض ها و ذهني گرايي، و پيش رو داشتن فضاي مدرن و مسلط روز، دنياي جديد و متفاوتي خلق كند تا شعر را وارد اجتماع و زندگي واقعي نمايد، و حدالمقدور با استفاده از امكانات و دستاوردهاي بشري، و همچنين بهره مندي از ظرفيت هاي دنياي مدرن، خود را به مدنيت و اجتماعيت، و ـ به تبع آن ـ به فرد و جامعه پيوند بزند.
اما معنا و يا ساختار معنايي غزل معاصر را مي توان در چند حوزه ي فكري - فرهنگي دسته بندي و تبيين نمود، و تمايز و نسبت هاي جرياني آن را بطور جداگانه تحليل و تفسير كرد. اگرچه بنظر مي رسد غزل معاصر هنوز موفق نشده بطور كامل علايق و وابستگي هاي ذهني خود را از گذشته قطع كند! (البته در اجزا چنين وضعيتي را مي توان ديد كه در اين متن مختصر اشارتي شده است!) و استقلال و غزليت خود را با تكيه به نمونه كارها اعلام نمايد! بل كه به رغم رشد و تحولاتي كه غزل در اين چند دهه ي اخير كرده، و در راستاي توسع و رشد يافتگي خود موقعيت تازه و قابل اعتنايي بدست آورده است، همچنان در حال جستجو و بازخورد سازند معنايي خود بر لبه ي دامچاله هاي ذهني پيشين نباشد! اما چون اين متن روي غزل ((شكل گرا)) متمركز شده است، (البته اين بحث را بعنوان يك سازه ي قابل ملاحظه باز مي گذاريم.) در اينجا - تنها - ساختار معنايي غزل بصورت گذرا مورد بررسي قرار خواهد گرفت. (9)
امروزه، ديگر شاعر غزلسرا از برج عاج فرود آمده، و در اجتماع، و در ميان مردم كوچه و بازار ... با جذب كلمات جديد و انديشه هاي نو و مدرن، (بر خلاف گذشته) كم تر به سمت صدور حكم و بيانيه و گرايشات ايدئولوژيكي و جنبه هاي غنايي و منطق معشوقه گاني تمايل دارد، و بيش تر فرديت و اجتماعيت را در متن جستجو و گسترش مي دهد. دقيق تر اين كه حتا جهان بيني و نگاه ايدئولوژيكي ... در غزل معاصر تحت تاثير عوامل و واقعيت هاي تجربه شونده (فردي و اجتماعي) تغيير يافته است، و كم تر شعر و شاعري را مي بينيم كه (حداقل از نظر ذهني،) تحت قيومت يك نظام كلي و واحد از وحدت دوران كلاسيك پيروي و تبعيت كند.
در غزل معاصر ديگر شكل و شيوه ي دلبري و طنازي به معناي عام و سنتي (آنگونه كه بود و بايست،) كاركرد ندارد. بل كه مقصدي وراي ايندست نازپروري هاي زيباپرستانه ي رمانتيك و سانتي مانتال و احساس گرا سازنده ي انديشه و مايه هاي شعري امروز مي باشد.
و اگر هنوز جنبه هاي غنايي و عشق باوري در غزل (كاملا) محو و حذف نشده، بدليل اين است كه اين نگرش بي ارتباط با فرم و ذات غزل نيست!
اگرچه نگاه و نگرش شاعران معاصر به ژانر غنايي و منطق معشوقه گاني متفاوت با شاعران كلاسيك است كه براي نشان دادن دامنه ي تفاوت هاي رفتاري شاعران با جنبه هاي غنايي غزل مي توان مثال بسيار آورد، ولي - تنها - به چند نمونه از گذشته و معاصر بسنده مي كنيم، و بحث را پي مي گيريم. 

اي مردمان بگوييد آرام جان من كو؟ 
راحت فزاي هر كس، محنت رسان من كو؟ 
                                                   ((انوري)) 

مست آمدم امشب كه سر راه بگيرم 
يك بوسه بزور از لب آن ماه بگيرم 
                                        ((اوحدي مراغه اي))  

خواهم كه به زير قدمت زار بميرم
هر چند كني زنده ، دگر بار بميرم 
                                          ((هلالي جغتايي))

چو دل با دلبري آرام گيرد 
ز وصل ديگري كي كام گيرد 
                                   ((صائب))

از براي خاطر اغيار خارم ميكني
من چه كردم كاينچنين بي اعتبارم ميكني 
                                             ((وحشي بافقي))

چون نسيم صبح، در دشت و دمن مي جويمت 
همچو بوي گل، در آغوش چمن مي جويمت 
                                            ((ابوتراب جلي))

ما به آيينه برابر نكنيم آن رو را 
حيف باشد كه درين دايره داريم او را   
                                     ((خواجه آصفي)) 

گشتيم خاك و پا ننهادي به روي ما 
زين بيشتر بباد مده آبروي ما 

                                 ((وصال شيرازي))

شب چو در بستم و مست از مي نابش كردم

ماه اگر حلقه به در زد جوابش كردم 

                                     ((فرخي يزدي))  

عمري ز مهرت اي مه، شب تا سحر نخفتم

خرم كند چمن را، باران صبحگاهي 

                                              ((رهي معيري))

بوي گيسوي خوشت ساخته سرمست مرا

مست گيسوي توام من، مده از دست مرا 

                                           ((پژمان بختياري))

رفتي از چشمم و دل محو تماشاست هنوز

عكس روي تو در اين آينه پيداست هنوز 

                                   ((ابوالحسن ورزي))

به سوگواري مويت سلام بر غم باد 

سياه چشم حريف مني، غمت كم باد 

                                   ((نصرت رحماني))         

تو آن جامي كه مي رقصي به دست مست ميخواري

من آن شمعم كه مي گريم سر بالين بيماري  

                                               ((مفتون اميني)) 

چشم های تو " شهر ِ نو " بودند پيش از آغاز ِشهربانی ها 
گيسوان : مست های ژوليده ، ابروان : مخلص ِ فلانی ها 
                                                            ((پيام سيستاني))

و زن به فكر فرو رفت – عادت هر روز –  

دوباره زنگ زدم – راس ساعت هر روز – 

                                       ((هادي خورشاهيان))

ترسم اين است كه باراني چشمت نشوم

لذت چشم غزلخيز تو يادم برود  

                              ((علي اكبر رشيدي))

نه در خورِ تو كه از ريشه عامی ام خانم

به بنده دست نزن من جزامي ام خانم  

                                          ((محمد علي رضازاده))

مرگت به روح خسته ي من شعر ياد داد 

بعدش مرا براي هميشه به باد داد  

                                          ((مهدي زارعي)) 

توي چشمان تو فرو بروم، قول دادي! نياورم بيرون

بدن لخت من اجازه بده تا بخوابد درون كاسه ي خون  

                                                          ((ليلا اكرمي))

بنويس از لب من تا لبت كدر بشود

دوبار مزمزه كن گونه هات سر بشود  

                                        ((محمد ارثي زاد))

از پشت شيشه روي تنم دست مي كشيد

روي نفس نفس زدنم دست مي كشيد  

                                         ((صالح دروند))

و باز اين غزل من اسير چشم تو شد

به جرم اينكه ندارد رديف و ...، قهوه و ...، فال ...  

                                           ((محمد مبلغ الاسلام))

زیر بغض می پوسد ارتباط من با تو

زیر آلبومی کهنه توی متروی کوکی  

                                         ((حميد سهرابي))

بخواه بودن من را كنار خود امشب

من مچاله شده بين نسخه اي از تب  

                                           ((آزاده بشارتي)) 

چه مسخره است فضای سپید زن در من

ظهور پست مدرنیسم در دل آپولو  

                               ((سيد مهدی موسوی))

ملاحظه مي كنيد؛ تغييرات بنياديني در شيوه ي نگريستن به زن، عشق، ارتباط عاطفي و مسائل جنسي در غزل معاصر بوجود آمده است كه بتدريج از حالت حسي و آرماني و آه و ناله هاي پر سوز و گداز عاشقانه و مجنون گونه وار خارج، و همخوان با نگاه شخصي و اجتماعي و تجربه شونده، لايه هاي اروتيكي و سكس و واقعيت هاي ملموس است! (البته شاعران در تشريح و توصيف جنبه هاي عريان و پروسه ي اروتيكي و سكسيماليتال فرم و معنا {شايد بهتر است كه بگوييم جهان شاعرانه} در غزل بي پروا پيش رفته اند كه شايد برچسب ((غزل تن)) هم تناسب چنداني با آن نداشته باشد!) اما اهميت قضيه در اين است كه ديگر شاعر معاصر در آسمان و وراي جهان در انديشه ي تصرف و بچنگ كشيدن گيسوي زن، و يا بوسش لب لعل زن بعنوان معشوقه و يگانه منبع الهام بخش نيست! 

بت زن كه همچون تابو و الهه ي زوال ناپذير موفق به كسب موقعيت قطعي و هميشه گاني نزد شاعران سنتي بود، در غزل معاصر، (و البته از رهي معيري به بعد ... بعنوان نخستين آغاز كننده ي نگاه ملموس و انساني به زن) ديگر آن نگاه قطعي نگر و يك سويه به زن و مفاهيم جنسيتي شكسته شد، و زن از بهشت جاودان به در آمد، (و يا مي شود گفت؛ از آسمان نيلوفري فرود آمده است.) و در خانه، و در اجتماع، و باصطلاح در ميان مردم كوچه و بازار موقعيتي همخوان با واقعيات و تجربيات و زيست اجتماعي و شاعرانه يافته است! و ايضا؛ ديگر مظلوميت تاريخي و جنسيت انگاري زن، جايگزين منطق معشوقه گاني و صفاتي همچون گل عذار، نرگس فتان، سيمين تن، لاله رخ، مه لقا، شيرين بدن، ماه رخسار شده است. 

در چند دهه ي اخير، نقدها و تحليل هايي كه در رابطه با شعر، و ظرفيت هاي ارجاعي (و القايي) آن صورت گرفته، نشاندهنده ي موقعيت تثبيت شده ي شعر، و جايگاه موثر و ويژه ي شاعران امروز مي باشد. و يا اين گونه بنظر مي رسد كه؛ تجربيات و يافته هاي جديد نشان مي دهد، شعر امروز، به سمت ظرفيت و امكانات متنوع و تازه اي چرخش كرده، كه براي درك و دريافت آن، نياز به دقت و تعمق در فرم ها و ساختارهاي پيش نهادي است.

تاويل ها و تفسيرها و قرائت هاي مختلف و متفاوت يكي از دستاوردهاي فلسفي ـ ادبي در شعر امروز است كه نمونه هاي بسيار و متعددي از آن در آثار شاعران ديده مي شود. و جالب است كه حضور اين مولفه ها (كه دلالت بر دموكراسي ادبي و مشاركت خواننده دارد، و در نهايت قرائت هاي مختلف را پيش مي كشد.) صرفنظر از كليت، حتا در تك بيت هاي شاعران ما وجود دارد. معمولا ظرفيت و تجارب شاعران سنتي در تك بيت ها نمود يافته تر است. دسته بندي و تحليل تك بيت ها به ما كمك خواهد كرد تا شعر كلاسيك را بهتر بشناسيم! كه با توجه به تاويل هاي گوناگون (اين ابيات) هنوز از ظرفيت هاي معنايي تهي نشده اند. اگرچه به كل و ساختار شعر نظر داشته باشيم، باز غناي ايندست شعرها، هنوز در ادب فارسي و آثار شاعران نامدار فارسي محتاج بررسي است. اما عمده تفاوتي كه نگره هاي جديد را نسبت به آن رجحان مي دهد، و كم تر مي توان در سابقه ي ادبي مان به آن رسيد، عينيت بخشي و فرديت و نگاه به جزئيات است كه با فاصله گرفتن از كل نگري، در متن (در يك متن معين) اجزا رابطه اي ارگانيك با كل دارد.

اختلاط و غرابت تفكرات ريشه اي مختلف در شعر كه در حوزه ي روشنفكري از دهه هاي 20 و 30 مطرح بود، و هنوز هم دامنه ي آن گريبان گير شاعران است، اين كه؛ ديگر نبايست همچون گذشته محتاط و محافظه كار بود! و نسبت به امور جاري و اكنوني سكوت كرد! (البته سكوت{ادبيات سكوت}شاعر خود از دلايل اعتراض و عدم تاييد جريان حاكم است!) و آنچه كه در بعد زمان و مكان، و در لايه هاي مختلف اجتماعي اتفاق مي افتد را بيان و منعكس نكرد! حتا اگر شكل سياسي، غير اخلاقي، و يا ضد ديني و داشته باشد!

از اينرو، خلاف وضعيت موجود (حاكميت) حركت كردن، و توجه به برهنگي و فضاي اروتيكال، و حذف نگرش جزمي ايدئولوژي، و حتا نفي و انكار آسمان و خدامداري و ... بصورت امري عادي - به اشكال مختلف - در شعر معاصر رواج يافت، و شعر را وارد فضايي متفاوت با گذشته كرد كه ديگر شاعران پايبند ترديدهاي شاعرانه در ارتباط با جهان و واقعيت هاي موجودند!

و اين ابهامات روشن، همه بدليل معضلات و تعارضات حاكم بر فضاي شعري امروز، و خط كشي ها و سياست گذاري هاي فرمايشي و غير مسئولانه ي دست اندركاران و عوامل فرهنگي كشور است كه با اعمال خطوط جزمي و تبليغات و تعليمات حكومتي و رسمي - حتا - به نوع تفكر و انديشيدن افراد رسوخ كرده است! و در مقابل، واكنش شاعران بر اين اصل استوار است كه با خودسانسوري و مراعات برخي از خصيصه هاي اخلاقي و انساني، و حتا رعايت مسائل ديني و عقيدتي به شعر و طبيعت اثر آسيب نرسانند! و شعر، همچون كالا و ابزاري قابل معامله، منطبق با اهداف و ايدئولوژي حاكم بر جامعه سمت و سويي مشخص و واحد بگيرد! كه در اينصورت، هم ايدئولوژي مورد هدف در سطح نازل قرار خواهد گرفت، و هم كيفيت شعر.

اگرچه متن هاي اسكيزوفرنيك و روان پريشانه (كه خاستگاهي مدرن و امروزي دارد.) در برخورد با خيال و واقعيت، قاعده و معياري را بر نمي تابد كه به قصد اصلاح و هنجارهاي اجتماعي مرز و موقعيتي برايش متصور باشيم! بل كه در اين متون تمام نظامات رسمي و غير رسمي در حالت تعليق و ديگرگونه قرار مي گيرد كه حتا از كنترل مولف خارج و بيرون است!

و يا شايد اين گفته ي شاملو؛ ((هنرمند با قدرت بيگانه است.)) كمي به اين بحث كمك كند. زيرا كه به چالش كشيدن ساختار قدرت و نظام سلطه يكي از خصوصيات بارز شعر امروز است. با اين كه بنظر مي رسد مرز عمل و تفكر را تمايزات متني معين خواهد كرد! البته اين گفتار ما را به اين نظر هايدگر نزديك مي كند كه؛ ((متفكر لزوما مرد عمل نيست.)) اما اگر به گوشه ي قباي حضرات بر نخورد! بايست افزود؛ هنرمند اعتراض خود را از طريق هنرش نشان مي دهد!

با اينهمه، در عصري زندگي مي كنيم كه تعارف و تحريم و چشم بستن به روي حقايق و مسائل آزار دهنده، و يا حتا لذت بخش، به مثابه ي ناديده گرفتن خود و اجتماع و تجربيات پيراموني بحساب مي آيد. امروزه، همه تلاش مي كنند، هر گونه برداشت و نتيجه ي زيست و زمان خود را به ساده ترين شكل ممكن در معرض ديد - ديگران - قرار بدهند! از اين منظر، ديگر كم تر كسي را مي بينيم كه متظاهرانه و فريبكارانه واقعيت ها را بر خلاف جريان يافتگي آن تعبير و بيان نمايد. مگر شاعران خطي كه از اين طريق ارتزاق مي كنند!

و بل كه شاعر معاصر تلاش مي كند، آنچه كه درك و تجربه كرده را به ساده ترين شكل و شيوه ي بياني آشكار نمايد كه بازتابش لحظات شاعرانه است!! حالا در اين پروسه اگر خدشه و تعارضي به بنيان هاي فرهنگي وارد شود، (كه مي شود،) متاثر از سير طبيعي جريان شعري است كه به اكنون (اكنون كه در حال تجربه شدن است،) مي انديشد!

سكوت ميكنم و محو مي شوم درمتن 

سكوت كشف بزرگ پسا تريبون هاست 

                                       ((اصغر معصومي))

تمام اين مسائل كه سبب اعتراض و كشف موقعيت پساتربيوني شده است، بدليل حس بي اعتمادي و جو ناسالمي مي باشد كه شعر را بعنوان يك وسيله ي ارتباطي و دستگاه ي رسانه اي و يك بعدي در فضايي بسته و محدود نگر داشته است! زيرا، هيچ وقت دست اندركاران امور فرهنگي نخواستند! (و يا نمي خواهند!) اين واقعيت را بپذيرند كه دنياي شاعران - همچون مانيفست ناگشوده ي زندگي - بيرون از دستورالعمل ها و بخشنامه ها و بسيار ساده و دروني است كه براي برون رفت از سكوت و بروز درونيات - تنها - نياز به كلمه و مفهوم دارد، نه تريبون!

بريدن از سيطره ي ايدئولوژيكي و دفاع از انديشه اي واحد و مشخص و جانبداري از مناسبات و پندارهاي تاريخي كه ريشه در تعصبات قومي - قبيله اي و انگيزه هاي دولتي و حكومتي دارد، و بصورت يك فرهنگ در غزل جا باز كرده است، و شاعر، بعنوان پيرو و مبلغ خارج از گود (و يا پيغمبر برج عاج نشين) مناسك و مناسبت هاي مختلف با سرودن شعر (در سوگ و در جشن) موفق به دريافت امتياز و تز شاعري خود مي شد! ظاهرا در غزل معاصر، ديگر تابوي ايندست تفكرات خطي و يك سويه شكسته شده، و تجربيات و مناسبات زيستي جايگزين برساخت هاي اينچنيني گرديده است. و شايد هم ... ديگر دليل شاعرانه اي در ايندست خط كشي هاي يك سويه و قشري مآبانه وجود ندارد كه نقطه ي عطف شعر و شاعرانگي باشد!

و اينهمه، ماحصل رنج و تلاش شاعران در دوره هاي مختلف شعري مي باشد كه در يك سير تدريجي وضعيت جديد را بوجود آورده، تا غزل از سطح مايه هاي يك سويه و خطي به عمق و ژرفنا تغيير جهت بدهد!

ثبت لحظات تجربي و انديشيدن به فرم هاي نو، بستر تازه اي به روي غزل گشوده است كه با اطمينان مي توان گفت؛ غزل معاصر حوزه ي تكثر مفاهيم نو و مدرن است كه بازتاب دهنده ي موقعيت زيستي فرد و اجتماع در ساختار مدرن و امروزي مي باشد. (10)

فلسفه ي وجودي غزل پيشرو كه تحت لواي پست مدرن و مولفه هاي التفاطي و قطعيت ستيز در انتظار كسب موقعيت و استقلال يافتگي خود، روي خطوط قرمز و حريم هاي ممنوعه پا گذاشته را مي نوان اين گونه تشريح كرد؛ انسان شتابزده و پريشان احوال امروز، انسان عاصي و آشوبگري است كه در ضديت با ساختارهاي قطعي و مسلط، بر عليه ي نظام سلطه قيام كرده، و قصد دارد همه چيز را در اندام وارگي شكل و معنا دگرگون و نابود كند! تا وضعيت را به گونه اي كه مي انديشد، (نه به گونه اي كه هست!) به نفع خود و جامعه تغيير بدهد! زيرا تصور بر آن است ... آنچه كه زيست و اجتماعيت فرد و انسان را در جامعه ي امروز مي سازد ناشي از جريانات مستبدانه و تحميلي و فرم هاي غير واقعي مي باشد كه منشعب از جبر حاكم بر ساختار انساني و جامعه است! بعبارتي ديگر، انسان سرخورده و معترض امروز مي خواهد با تخريب و بر هم ريزش ساختار قدرت و طبقات اجتماعي، دنيايي تازه از زيبايي شناسي لحظه اي (اكنون) بر اساس واقعيت هاي موجود بسازد، تا روح اجتماع را مجموع، و از قيود دست و پاگير رها و آزاد نمايد! شايد اين رباعي ((خيام)) بازتاب دهنده ي بخشي از خواست ها و انتظارات جامعه ي شعري امروز باشد.

گر بر فلكم دست بدي چون يزدان

برداشتمي من اين فلك را ز ميان

از نو فلكي دگر چنان ساختمي

كآزاده بكام دل رسيدي آسان

اگرچه شاعر معاصر بر اثر واكنش فرهنگي و تحرك زماني از برج عاج پايين آمده، و ديگر همچون ((خيام)) قدرت و اراده ي برداشتن فلك و ساختن جهان ديگري را در ذهن، و در تخيلات شاعرانه ي خود نمي پروراند. بل كه تغيير و تحول ساختار اجتماعي و انساني را (به گونه اي كه مي انديشد،) در  زيست - جهان، و يا همان جغرافياي زيستي متصور است! از اينرو، توان و اراده اش آنقدر هست كه؛ ... با تخريب و شكست شكل و قالب غزل (آن هم بصورت عيني و آشكار) در پاره گي اجزا و برش هاي شكل پذير به كام دل برسد!

عصيان و ويرانگري ((حافظ)) بر عليه ي نظام هستي (كه بي ارتباط با افكار و انديشه هاي خيامي نيست!) به گونه اي ديگر است كه تنها به برداشتن عالم خاكي از كره ي ارض اكتفا نكرده، بل كه فراتر ... آدم و عالم را مخل و بر هم ريزنده ي نظم حاكم بر هستي مي داند! در نتيجه، (و با توجه به جنبه هاي اعتقادي) براي بدست آمدن، يعني آدم شدن بايست به خود بازگشت، و يا سفر به عالم مثالي نو بنيادي (عالمي ديگر) نمود. و سپس ...

آدمي در عالم خاكي نمي آيد بدست 

عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي  

 در حضرت ((مولانا)) اين شكست و شكستن ها بسيار سريع و بي واسطه با ريتم تند و آهنگين اتفاق مي افتد كه زبانزد خاص و عام است! زيرا براي ((اين بشكنم / آن بشكنم)) هاي دور و نزديك ... حضرت ايشان هيچ منع قانوني و مانع و محدوديتي وجود نداشت!

باز آمدم چون عيد نو، تا قفل زندان بشكنم 

وين چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشكنم 

خب! اين شكست و شكستن هاي شعر كلاسيك، و برون رفت از جهان مادي بيش تر در معنا و ساختار ذهني شاعران اثر گذار است كه به تعبيري نشات گرفته از نگاه فلسفي و شهودي و درويش مسلكانه، و يا نوعي جنون شاعرانه مي باشد كه با متناقض نمايي و تخريب معنا و ساختار ذهني از جهان متن آشنازدايي مي كنند. (اين ها همه نشانه ي اعتراض شاعران گذشته نسبت به اكنون و اكنون هاي دوران كلاسيك است. و در اين رابطه {با اين كه شاعران آن دوره درگير تئوري و نظريه پردازي نبودند!} مثال هاي بسيار مي توان گرد آورد. البته نه در قياس با امروز ... كه عملي نابرابر و يك سويه است. چون كه بطور طبيعي نمي شود با گذشته روي يك خط حركت كرد!) ولي تخريب و ستيزه گري (و يا روان پريشي) غزل معاصر، بدليل جزنگر بودن با معنا و ساختارهاي ذهني به گونه اي ديگر است كه معمولا تم حركتي آن در تجليات اشكال ملموس و عينيت يافته آشكار مي شود. بعنوان مثال:

پس خدا به شكل يك صندلي ست، مي شود كه روي او نشست 

اين نتيجه را گرفت و بعد، روي دسته اش دخيل بست 

گاه شكل ميز مي شود، دست تكيه داده ام به او

لحظه اي نگاه مي كنم؛ دست من سفيد تر شده ست

شكل استكان به خود گرفت، لب بزن نترس ناخدا

من هزار مست ديده ام هر كدام يك خدا به دست

اينكه او يكي ست يا هزار، واقعا چه فرق مي كند؟

او درون هر چه نيست، نيست؛ او درون هر چه هستف هست 

اولين خدا مداد بود؛ سر خميده روي دفترم

زير تيغ يك تراش كند چرخ شد خداي من شكست

از چه مي نويسد اين قلم؟ اسم اين غزل چه مي شود؟

كفر كافري اديب يا شعر شاعري خداپرست؟  

                                                    ((مريم جعفري))

ظاهرا جسارت و بي پروايي غزل پست مدرن رابطه اي مستقيم، اما پيچيده با انديشه هاي ژرف و عميق فلسفي دارد كه به محدوده و نهاد و فرانهادي وابسته و متصل نيست! (عرض كردم ظاهرا! ... وگرنه تفكرات و آموزه هاي ديني و مذهبي  در فضاي پست مدرن غير قابل توجيه و بيان است! و اساسا شناسه هاي ديني و مذهبي بدليل ثبات و قطعي نگري در تعارض با علت وجودي پست مدرن و مولفه هاي نسبي نگر مي باشد! اين امر در رابطه با شعر سپيد هم مصداق دارد كه معمولا در حوزه ي معنا، ديگر نفي اصالت ها هدف است، نه ايدئولوژي!) و اگر شاعر معاصر به قصد برداشتن كل پيكره ي جهان قيام نمي كند، و اجازه مي دهد جهان با تمام ناهنجاري و معضلاتش بر جاي خود، و در روزمره گي باقي بماند! گمانه زن علت و علل ديگري است! (و يا بايد باشد!) زيرا كه فكر مي كند؛ تغيير ساختار ها (زشت يا زيبا فرق نمي كند) مهم تر و با اهميت تر است! (شايد استناد به اين بيت از شعر رشيد ياسمي ((به چشم ما كنون هر زشت زيباست / چو از هر زشت و هر زيبا گذشتيم)) تا حدي به اين بحث كمك كند.) بر اساس اين بينش، ديگر تفاوتي ميان زشت و زيبا قائل نبايد شد! بعبارتي، در اين مقياس زشتي، عين زيبايي است. و زيبايي، عين زشتي. شايد و بل كه شاعر معاصر بدور از هرگونه زشتي و زيبايي ساختار زيست - جهان، به نيت اصلاح جامعه خود را محق مي داند تا ديالوگ چند لايه اي با جهان و جامعه داشته باشد! كه براي نشان دادن اعتراض خود در اين همزيستي مشترك، تنها قادر است در فرم ها و اشكال هنري دست ببرد! و در اين رهگذر، تمام منابع ديني و ايدئولوژيكي متصل و منفصل كه در نظر جمع و جماعتي قداست يافته است، به چالش كشيده مي شوند، و حتا فراتر ... خدا و آسمان و كاهنات را در ساختار ذهن و زبان خود به هم مي ريزد، و مي شكند، تا باصطلاح از متن تقدس زدايي نمايد!

و ايضا؛ اگر در سنت ادبي اين عصيان و آشوبگري بر نظام معنايي (در همان كليتي كه به شاعر تعلق داشت، و يا دارد،) اتفاق افتاده است. در غزل معاصر، شاهد وضعيت كاملا متفاوتي نسبت به گذشته هستيم كه اين امر بيش تر در اجزا رخ مي نماياند، و بر كل ساختار معنايي تاثير مي گذارد. البته نمونه ي ايندست تفكر و انديشيدن تعارض آميز به جهان و دستگاه آفرينش در شعر سپيد (قبلا) تجربه شده است. و هنوز ... كه شاهد مثالي بسيار مي توان آورد، بنحوي كه مقابله و تحليل روي تمايزات و تفاوت هاي معنايي، و يا معناهاي متناقض شعر سپيد و غزل صورت بگيرد!

با اين توضيح كه؛ روش و نوع استفاده از زبان، لحن، نحو بيان، كلمات و واژگان، تفكر، تكنيك، ظرفيت و امكانات ... و رويكرد آن، در غزل و شعر سپيد نسبت به يكديگر متفاوت است. بنحوي كه بازتاب دهنده ي دو جهان نابرابر مي باشد. و اگر با تمام اشتركات و تناقضاتي كه در حوزه ي معنايي و مولفه اي غزل و شعر سپيد وجود دارد، (و يا مي توان از دل آن ها بيرون كشيد،) ميان اين دو گونه ي شعري قياس و مقابله اي صورت نگيرد، به صواب نزديك تر است. اگرچه در اين متن چند نمونه از شعر سپيد - تنها - باقتضاي موقعيت متني و نشان دادن منحني هاي شكل بست اين دو گونه ي ادبي گراور شده است. ولي هيچ قيد و قياسي در ميانه نيست.  

جسارت و بي پروايي از خصايص ذاتي شاعران جوان است كه نگاهي پرسش گر و انتقادي به بنيان هاي هستي و تمام حوزه هاي معنايي - در ابعاد مختلف - دارند! و اين رفتار اختصاص به شكل و قالب مشخص و ويژه اي ندارد، بل كه بدليل پوشيدگي و مستتر بودن، بيش تر تداعي گر پرسه زدن در فضايي باز و محيط هاي ممنوعه است!

براي نمونه؛ يك پاراگراف از شعر سپيد ((فدروس ساروي)) كه بازتاب دهنده ي نوعي سرپيچي و آشوبگري، و همچنين نگاه نامتعارف و انتقادي، و حتا روان پريشي، و نمايه اي از بحران روحي - رواني مولف از شرايط بد و نابسامان موجود است را با هم مي خوانيم. البته ديالوگ و حس احترام گذاري و تغيير روايت از شخص اول به شخص سوم، بده بستان هاي راوي و روايت گير، تعليق معنا و ... سمت هاي تازه اي را به روي متن گشوده كه حتا براي اثبات مطلقيت و ميانجي گري - ناگزير - پاي خدا به ميان كشيده مي شود. و متن به نوعي شوخي الهي نامه اي ((خدایا من از تو می خواهم که از خودت (از الکی - یواشکی) چیزی به متن اضافه نکنی)) نزديك مي شود كه تكنيك و ظرافت هاي شاعرانه در يك بازي فلسفي تظاهر و خودنمايي مي كنند؛ 

بسم الله رحمان رحیم
خدایا سلام / این پنج اپیزود را به تو می سپارم که به هم وصلشان کنی / می گویند که تو قادر مطلقی / لعنت به همه ی انکار کنندگان / خدایا من از تو می خواهم که خط روایت را توی این کار ایجاد، و یا حداقل تاسیس کنی (برای دلخوشی یک عده حالا ...) / ایجاد مرکزیت، و همچنین حذف دانای کل را هم که همیشه مشکل برزو هست/است را هم به تو می سپارم! / خدایا من از تو می خواهم که از خودت (از الکی - یواشکی) چیزی به متن اضافه نکنی / هر چند که سوسک هایت معتقدند که تو همیشه از خودت چیزهایی خارش آور (یواشکی) به زیر بال شان اضافه کردی که به دلیل دست نداشتن هرگز خارانده نشده اند/ می خندی ؟ / خدایا من که دارم به فرمان بارت که عده ی زیادی مطیع او نیستند، و به میل قلبی خودم می میرم، اما از تو می خواهم که بعد از من سرپرستی این متن را به عهده بگیری، و حافظ اصل اول پست مدرنیته در آن باشی. یعنی لطفن کاری به کار آن نداشته باش! / خدایا من از تو ممنونم! هرچند که تو هرگز از کسی تشکر نکردی! / سلام من را هم به جلال اینا برسون! مخصوصن، به فرید که خیلی پسر خوبی است / تا یادم نرفته این ادعیه را هم اضافه کنم؛ خدایا اون الاغه رو هم به راه راست هدایت کن که شاید دست از فریب و فروش شاعران به قیمت ثمن به مراجع بی صلاح بردارد ... از تو توفیق

انگار كه يك دوست مهربان، و يا رفيق گرمابه و گلستان طرف صحبت راوي است! كه واگذار كردن امانت (شعر) را منوط به شرط و شروط مي داند! و دست آخر هم كه راوي دست به دعا بر مي دارد، آن نگاه انتقادي آميخته به طنز را مي بينيم كه؛ ((خدایا اون الاغه رو هم به راه راست هدایت کن که شاید دست از فریب و فروش شاعران به قیمت ثمن به مراجع بی صلاح بردارد ...))

خب! اين متن با اين كه روايت اپيزود پنجم را (دوباره) مطلع و سرفصل قرار داده است، از شروع اين پاراگراف با طنز و كنايه همراه مي باشد؛ ((بسم الله رحمان رحیم / خدايا سلام)) يك ورودي پايان يافته است! بعبارتي ديگر،  هر 5 روايت اين شعر شالوده ي يك متن را مي سازند، اما از نظر معنايي، تمام مفاهيم بالا (بندها - روايت ها) مي تواند بطور جداگانه و مستقل قرائت شوند، و اين اپيزود!

قبلا اشاره شد كه اين آشوبندگي و پيش نهاد اومانيسمي را غزل معاصر از دهه ي 70 از شعر سپيد و صورت هاي جدلي آن استخراج كرده، و بعنوان يك جريان فكري - فلسفي در پيكره و زواياي مختلف غزل (بطور نسبي) بكار گرفته است! با اين توضيح كه؛ ستيزه و جدال تفكرات اومانيسمي با آسمان و كاهنات در غزل، (البته در اكثر كارها) يك دو سطر بيش تر دوام نمي آورد كه شاعر دست و پايش را جمع مي كند، و حتا آماده ي خم شدن و دخيل بستن مي شود!

ادامه دارد...

                                                                                   

لینک