بر ساخت انگاری های غزل پست مدرن   

بخش سوم

 

خب! آيا رد پاي جسارت و جنون شاعرانه در جهان و مافيها نشانه ي عقب نشيني تصورات باطل نيست؟!

آيا اين دور باطل - تنها - به جهت لذت و كسب تجربه اي نو در فضاهاي ممنوعه است؟!

در شعر زير كه يك بند از آن را با هم مرور مي كنيم؛ دقيقا جسارت شاعرانه ي بالا با يك دو چند سطر فاصله رخ مي دهد! انگار شاعر پس از بالا رفتن از نردبان تعقل، بر اتفاق بزرگي كه قرار است در متن بيفتد تن لرزه مي گيرد، و راه نارفته را دوباره بر مي گردد! و با يك چرخش 360 درجه اي از تصميم خودش منصرف مي شود، و به شدت در برابر وسوسه هاي آشوبنده ي دروني مي ايستد، و مقابله مي كند! و حتا با اظهار ندامت و پشيماني ... تن ريسه هاي انديشگي را مجددا ارجاع مي دهد، به مركز و ايستگاه آغازين! ...

تصميم مي شود كه خدا را عوض كند

حتي ترين هميشه – صدا – را عوض كند

هي داد مي زند كه منم اين خود منم

هي جيغ مي كشد كه هوا را عوض كند

اين قلب تير خورده به دردش نمي خورد

بايد تمام وسوسه ها را عوض كند

                                      ((طيبه حسين زاده))

تصاوير و تعابير بسيار زيبا و زنده اي در ايندست تجربيات در حال رشد است، كه متاسفانه در مرحله ي بالقوه گي و اوج گرفتن ... شاعر ترجيح مي دهد كه يك باره برگردد، و دوباره؛ ...

آسمان شاعرانگي مي كرد بغض خود را نكرد پنهانش

پيش چشمم كه لنگ مي انداخت قطره هاي درشت بارانش

                                                                ((محمد شفيع شفيعي))

در بيت زير شاعر غير مستقيم، و بطريق اولي از ذهن و زبان شخصيت هاي شعري افكار و انديشه اش را نقل مي كند. در اينجا ديالوگ ظريفي (( خدا را بی آبرو کردم )) در متن رخ مي دهد، كه از ظرافت هاي شاعرانه بي بهره نيست.

مــُتــٌهــم بایـسـتد،تو محکومی،که...."خدا را بی آبرو کردم

بعد از آن روز های محوی که، با سکوتِ تو گفتگو کردم"

                                                     مرتضي متوسليان (فردين)

آسمان باوري ما نبايد معركه ي تازه اي باشد كه احيانا در بستر شعر، و ايضا؛ غزل پيشرو محتاج تعريف و تاييد و شاهد گرفتن بحساب بيايد! بل كه اين گونه انديشيدن شعر را به سمت گذشته سوق مي دهد! و باعث لغزندگي شعر ميان اكنون و گذشته خواهد شد!

آخر خدا مي ميرد از داغ خيانت

وقتي كه مي لغزد جهاني روي شهوت

                                             ((محمد حسين ابراهيمي))

و ايضا؛ با اين اوصاف خطوط تناسبات و همسان سازي پيش كشيده مي شود، و ديگر تضاد و تعارضي در ميان نيست كه در فرايند دنياي مدرن قرائت شود! و بل كه ديگر نمي توان گفت؛ غزل پست مدرن فلسفه و علت وجودي خود را يدك مي كشد، كه برخاسته از دل تناقضات و گره ها و مناسبات متني و روايتي است!

نه اين كه مبلغ تفكرات الحادي و كفر آميز باشيم، و برگرديم به قرن 12 و 13 ميلادي و اومانيسم و راديكاليسم و و و ... و يا در برهه اي از تاريخ كه دين ستيزي ارزش و دين باوري مذموم بود، همسو و همرنگ جماعت شويم، و آسمان و آفرينش را به سخره بگيريم! بي ترديد، انديشه هاي الحادي و ضد ديني با ساختار اجتماعي و انساني جامعه ي ما همخوان نيست! بل كه منظور اين است كه گره ها و برشوبش يك جريان ماليخويايي در شعر را به اين آساني فراموش نكنيم!! ... بقول حافظ؛ ((ما نگوييم بد و ميل بنا حق نكنيم/ جامه ي كس سيه و دلق خود ازرق نكنيم))

سيب ـ حوا ـ وَ «زمين با شيطان»

باز تكرار

وَ تكرار

وَ تكرارِ بهشت!

                                      امير بهروز قاسمي (سحوري)

در شعر زير، دغدغه هاي مسموم و گناه آلود زميني باعث مي شود كه كودك درون شاعر دست به انتحار بزند. و يا براي رها شدن از توهم و افكار نابالغ جنيني ... از مرز دين و مذهب عبور كرده، و ناگزير به كفر رو بياورد، و ايضا؛ كافر شده است! به بيان ديگر، فرجام اشتباه و ناخواستگي شاعر - كودك با كيفر نافرجام كلمات آلوده و كفر آميز، در يك حالت عيني و آشكار ... بالاخره، تن به خودكشي مي دهد! نه به اين منظور كه خود را از ميان بردارد، بل كه مي كوشد تا نطفه ي هرز و سست بنياد انديشه اي عقيم و منزوي را ويران و نابود كند.

امروز هفت ماه تمام است کافرم

از تو جنین مشترکی هست در سرم

ته مانده های مذهب خود را همین دو ماه

در کاسه گناه تو بالا می آورم

با نسخه ای مرا به تماشا گذاشته ست

تزریق زیر جلدی افکار مادرم

هرگز به من اجازه ندادند فکر را

این قرص های لعنتی خواب آورم

این روزها تمام حواسم به کودکی ست

که شهر را به هم بزند در برابرم

                                               (( فاطمه قائدی ))

و يا ... در شعر زير با يك تفكر ((نيچه)) گونه وار رنگ آميزي شده مواجه ايم كه در پس زمينه ي فضايي سياه و ترديد آميز ... بدون آن كه خدشه و آسيبي بر جريان واقعي زندگي وارد شده باشد، شاعر با قاطعيت مرگ خدا را اعلام مي كند! (( 2 ساعت است خدا مرده ... و زندگي جريان دارد!)) خب! با اين كه شعر، منشاء ترديدها است، اما در اينجا يك امر قطعي با امر قطعي ديگري اثبات شده است!

هواي جن زده ي تهران، 2 تا سياهي ناممتد

شعور فرضي شاعر در خيالهاي نه چندان بد

*

2 قرن بعد ((زني تنها در آستانه ي فصلي سرد))

تراشه هاي غرورش را تكاند در غزلي بلند

*

شبيه بالش نرمي كه كنار گوش خداوندش

عجيب اينكه پر از درد است، عجيب تر كه نمي بارد

دوباره زل زده در شعرش زني شبيه خودش احمق

كه نصف شهوت شعرش را به كوبه هاي سرش مي زد

((شراب خواستم و عمرم)) فقط به ساز تو مي رقصيد

((خيال خام پلنگي كه)) فقط به خواب تو مي آيد

*

2 تا پري نفس رفته، 2 تا قناري آويزان

2 ساعت است خدا مرده ... و زندگي جريان دارد!

                                                     ((سمانه ناييني))

انگار كه ديگر ما خدا را از دست داده ايم، و در سياره اي مبلمان شده، شكوه و ستايش آسمان و كاهنات فراموش شده اند! با اين كه امر مقدس، هميشه مقدس است، و ما بر حسب عادت ذاتي وقتي به اين نقطه مي رسيم، ناخواسته لب مي گزيم؛ تا خشم خدايان بر انگيخته نشود؟! ... اما؛

اين خدايي كه همچون يك شي ء معمولي و دم دستي در اوهام و تخيلات شاعرانه (بر اساس مطالعه، و يا شنيده ها ...) دست بدست شكسته مي شود! آيا بر ساخت و نشانه اي از خدايان ادواري شعر در فرم متفاوط نيست كه با شكستن نظم و هنجارها، علت و توجيهي عيني و فلسفي به همراه مي آورد؟! و يا به مثابه ي يك شوخي و بازي فلسفي با امور قطعي و ماورايي تلقي خواهد شد؟!

اما، غزل كه خود از يك نظام ثابت و ايستا پيروي مي كند، و تقريبا هميشه، خصوصا پس از بدعت و نوآوري نيما، باني و مبلغ خط و خطوط دولتي و حكومتي بود، تا جايي كه بعنوان يك عارضه در برابر شعر نو و شاعران نوگرا صف آرايي و مبارزه مي كرد، چگونه به اين گونه انديشيدن روي آورده است!

آيا تنها شكست وزن و سرپيچي از قواعد عروض باعث شده كه تغيير موضع بدهد؟ و يا عامل و عوامل ديگري همچون نفوذ و غلبه ي مولفه هاي وارداتي، تغيير ساختارها و تجربه ي فرم هاي نو ... در اين امر دخيل اند؟!

البته اين در صورتي است كه غزل سنت گريز امروز را در فضايي متفاوط فرض و ارزيابي نماييم! وگرنه، اينهمه سر و صدا و جار و جنجال و بگير و ببندهاي مربوط و نامربوط موردي ندارد! و تنها در اين صورت است كه مي شود به اين سوال فصل آغازين پاسخ داد؛ ((آيا غزل معاصر در وضعيت پست مدرن قرار دارد؟ و يا انگيزه ي پست مدرنيته را در سر مي پروراند؟))

نه اين كه آموزه ها و تعارضات پست مدرن در قالب غزل (اگرچه سنتي) نگنجد، و محتاج به شكست و فرو ريزش ابعاد مختلف آن باشد! احتمالا جاي خالي اين مشكل را مي شود با تكنيك و تمهيدات و خلاقيت هاي شاعرانه - تقريبا - پر كرد. بطور كلي تركيب و همنشست ناسازه ها (تفكر مدرن / قالب كهن)، خود يك رفتار پست مدرنيسمي در كاركرد زماني متون محسوب مي شود! ولي تاييد و پذيرش بحران و تعارضات پست مدرن با آموزه هاي ديني و مذهبي كه - بر اساس باورها و اعتقادات - تعاريف قطعي و نظام مند و باورپذيري دارند، موضوع مهم و اصلي است!

البته تعاريف نظام هاي حكومتي (خصوصا در جوامع استبداد زده)، از فرهنگ و محصولات و فراوردهاي فرهنگي يك سويه و معين و ناكارآمد است، كه تنها پاسخگوي اهداف و آرمان و ايده آل هاي (كوتاه مدت / دراز مدت) سيستم ها و دولت ها مي باشد. و بل كه احكام دولتي و رسمي، شايد در حوزه ي فرهنگ اداري و درون سيستم تاثير بگذارد، اما در ارتقاء و كيفيت بخشي واقعيت هاي روز و آزادي هاي هنري ناتوان است.

با اينهمه، همين هواي پست مدرنيته در سر داشتن، نزديك شدن و تن دادن به تناقضات و هنجارگريزي پسامدرن و بحران هايش در قالب عزل اميدوار كننده است! ... (12)

غزل معاصر، بر خلاف گذشته كه به معماري و هندسه ي ساختمان ذهني در همان قالب هاي اصيل و مفاهيم بلند و عميق توجه و علاقه داشت، سر از پوسته ي عروض در آورده، و در جستجوي كنه و جوهره ي ذاتي شعر منطبق با واقعيت هاي زيستي (بدون سنجش و در نظر گرفتن هر گونه اصل و اصالت قالب بندي شده اي) مي باشد. و اين يكي از دلايل شكست و شكستن هاي غزل پيشرو، يا غزل ((شكل محور)) امروز است كه در واقع، با تخريب و ويران كردن خود، نو به نو تغيير وضعيت مي دهد!

اگر در شعر كلاسيك معنا و معناها بر مبناي فلسفه ي ذهني، زاييده ي تخيلات شاعرانه بود. در غزل معاصر، تنها نمود و نمايه اي از معنا و معناها عرضه مي شود كه در كليت رخ مي نمايد! و اين حسن يا نقص بر غزل پيشرو وارد است كه شكست معنايي را، معمولا در تخريب و بر هم ريزش شكل اثر نشانه گرفته است. و در اين نوع ادبي كم تر گرايش به سمت شكستن مفهوم و معنا و مناسبات دروني اثر ديده مي شود! يعني غزل پيشرو (بر اساس مثال هاي در متن) به انديشه و كلمات مدرن و امروزي بسنده كرده، ولي نسبت به سمت هاي ديگر دچار غفلت شده است!

البته اين خود پارادوكس ناگشوده اي در غزل پست مدرن بحساب مي آيد. زيرا از يك سو، شاعر خود را مسئول پاسخگويي به فرايند رشد و پيشرفت جهان متمدن امروز با تمام ناهنجاري و بحران هايش مي داند! و از سويي ديگر، نمي خواهد خود را از پيوندها و پيوست هاي تاريخي رها و آزاد كند!

از دنياي صنعتي و بحران هايش كه باعث گريز و فاصله گرفتن زمينه هاي معنايي غزل از مبدا و اصالت ها (حداقل از نظر ذهني و نگره هاي فلسفي) مي شود، اشاره وار سخن به ميان آمد. ولي در رابطه با پيوندها و پيوست هاي سنتي در صورت زمان (اكنون) كه نمايه اي از هستي يات غزل است؛

تو لاي مـُبل خودت مي‌لمي، ميان لبت

لب ملول ليلاست، خانم مجنون!

                                       ((سيد مهدی موسوی))

پيوندهاي تاريخي اين بيت به منزله ي تلفيق و تركيب ساحت هاي گوناگون معنايي نيست، كه بازتاب دهنده ي نسبت هاي تعارض آميز گذشته و اكنون باشد! بل كه بدليل قرينه سازي، (ليلي و مجنون) اين سلطه ي تصاوير است كه به شعر سمت و سو مي دهد! خب! اگر نتيجه بگيريم، با استناد به آموزه هاي پسامدرن - در اينجا - ما با تفليق سنت و مدرنيته مواجه ايم، كه گذشته، در حال (اكنون) قرائت مي شود! بايست گفت؛ درست است! اما اين جابجايي در صورت زمان (اكنون) با ذهنيت گذشته اتفاق افتاده است! و ...

و يا ... بيت زير هم نشاندهنده ي اين واقعيت است كه ((گذشته)) در ((اكنون)) بازسازي و جاري نشده، بل كه ((اكنون)) در خلاء لحظات شاعرانه متاثر از وسعت حادثه اي تاريخي است!

تو آن بت سرخي كه در اين داستان

چشمت تبر از دست ابراهيم مي گيرد

                                    ((حامد (سهند) ابراهيمي))

البته بسامد اين نگرش و تلفيق آن با جاذبه هاي فرهنگي روز در غزل معاصر بسيار است، كه ظاهرا منشاء آن تجربه ي شخصي و رابطه ي بينامتني نبايست باشد!

یوسف عشقم دگر پوسیده در چاه غزل

پس زلیخا بی جهت این پیرهن را می جود

                                              ((عمران ميري))

غزل معاصر موتيوهايي از ايندست را از گذشته ي ادبي وام گرفته كه با تغيير در ساخت واژگان و تلطيف در نحو  زبان، هنوز مايه ي امروزي را القا نمي كنند. به بيان ديگر، شايد در بعد معنايي، وسعت حادثه اين اختيار را از شاعر سلب كرده است كه واگردي مبتني بر خروج از مركز حادثه و ابعاد تاريخي آن ميسر نباشد!

گلي به نام زليخا - كه نيست - مرد اما

به فكر غربت گلهاي حسن يوسف، كه

                                              ((محمد سعيد ميرزايي))

همانطور كه قبلا اشاره شد، از دهه ي 70 به بعد ... در قالب غزل حركت هاي زنده و پويايي بواسطه ي شاعران جوان، در فرايند الگو برداري از فرم ها و مولفه ها و ظرفيت هاي روز، با استفاده از مصالح و ابزار و امكانات دنياي مدرن شكل گرفته، كه نياز به مطالعه و بررسي همه جانبه است تا براي درك غزل در وضعيت متفاوط، بعنوان يك الگو و پيش نهاد ... روي واگردها و برساخت انگارهايش متمركز شويم!

در يك جمله، اساسا غزل و قالب هاي كلاسيك ذهن را مي بندد. و اين از خصوصيات ذاتي وزن و قالب عروضي است كه كاركرد آن، عامل اصلي آشكار نشدن تمام انديشه و خلاقيت هاي شاعرانه مي باشد. با اين كه بدليل مداومت و استمرار شاعران غزلسرا، بنظر مي رسد ديگر وزن و قالب مساله ي حل شده اي است (و اين گونه است)، اما تحريك و فعاليت هاي ذهني در اندام وارگي غزل - حتا - مانع از پراكندگي و لايه لايه شدن جنبه هاي معنايي مي شود. از اينرو، در بستر غزل، نياز به عنصر وحدت آفريني است تا سطوح مختلف ذهني را منسجم و آشكار نمايد. با اين توضيح كه؛ وحدت و پراكندگي، دو عنصر و ناسازه ي متغيير و متفاوت در شعر مي باشد كه حضور هر يك از آن ها، دليلي بر عدم شكل بست ديگري است.

و ايضا؛ در غزل معنا در زنجيره ي كلام و در محور عمودي حفظ شده، و تغييرات محدود به انتقال مضامين و مفاهيم و معاني است. يعني با تمام تغييراتي كه در غزل معاصر نسبت به گذشته رخ داده است، گرايشات معنايي در غزل، بدليل بستر قالبي و وزني زواياي شناخته شده اي را كشف و بيان مي كند، كه حتا پيشرو ترين غزل را مي توان بر همين اساس تعريف و تحليل كرد.

در فرايند معنايي غزل وقتي وزن شكسته مي شود، مفهوم و معنا در موقعيت نخست قرار مي گيرد.

يعني وزن شكسته مي شود كه مفهوم و معنا پر رنگ و برجسته، و به هدف شاعر نزديك شود. براي نمونه، در گذشته حضرت مولانا در غزل، اغلب وزن را فداي مفهوم و معنا كرده است، اما اين شكست و شكستن هاي وزن و بي توجهي به قافيه و حتا رديف خاصيت شكلي نداشت (و داشت)! بل كه تعليق و به تاخير انداختن معنا، سنجش مضامين و موقعيت معنايي اثر را به ذهن متبادر مي كند. ولي در غزل معاصر اين اتفاق را خودسري و سرپيچي و نوعي گسست و گريز از وزن و قالب عروضي فرض كرده، و معتقد به موقعيتي جديد و متفاوط براي غزل هستند، كه ما تحت عنوان غزل ((شكل گرا)) از آن ياد مي كنيم.

 

غزل شكل گرا؛

اگرچه غزل و اشكال كلاسيك (از منظر قالبي) بنياني مدرن و امروزي ندارد، و اساسا با دنياي جديد بيگانه و در تعارض است، اما تمايل به فرم / ساخت نزد شاعران غزلسرا باعث شده، حركت هاي اصلاحي متفاوت و پيشرويي در غزل صورت بگيرد كه نشاندهنده ي جذب و ذخيره و اجراي ظرفيت و امكانات دنياي مدرن در قاب غزل است.

اين اتفاق در باور پذير كردن فرم، و هم در جهان انديشي شاعران غزلسرا افتاده و قابل بررسي است. در واقع، غزل ((شكل گرا)) از معنا و برخوان هاي جهان معنايي تهي و جدا نيست. و بل كه كشش ها و كوشش هاي مفهومي - معنايي جاذبه و چربش بيش تري نسبت به شكل و تمهيدات ساختارشكن دارد. بعبارتي ديگر، ما در غزل با جمع بست شكل و روايت است كه به مفهوم و معنا مي رسيم! و مفهوم و معنا را در قطعه قطعه شدن و كثرت روايت در اشكال نو پيدا و كامل خواهيم كرد! و اينهمه، بدليل انديشه ي غالب بر ساختار غزل است!

مداومت و استمرار در نو انديشي وجهي استحاله گون و متفاوت در فرم / ساخت غزل ايجاد كرده كه بتدريج اين تغييرات و دگرگوني ها در ساختار ذهني و جهان انديشگي شاعران بوجود آمده، و باعث تخطي و عدول از تفكرات قالبي و اوزان عروضي، و ايضا؛ گريز از فرم هاي ايده آل و آرماني و تكرار شونده شده است. (13)

گريز هاي فرمي و ناهمگوني اجزاي شكل پذير باعث تخطي و سرپيچي شعر از محور متمركز و تفكرات قالبي مي شود كه در اين وضعيت، عناصر سازنده و شكل دهنده ي غزل رويكردي دوگانه و متفاوت دارند.

البته از منظر زماني، منش شكلي غزل از دهه ي 70 قابل پيگيري است. شاعران غزلسراي جوان آن دوره، به قصد عبور از سنت و قالب هاي تكراري و كليشه اي عروض تعيير وضعيت غزل را براي همسويي و همخوان كردن با ساختار دنياي مدرن در دستور كار خود قرار دادند، كه ماحصل تلاش و كوشش هاي آن ها سبب نامگذاري غزل شكل گرا (و يا حتا غزل زباني)، گرديد. و اين گرايشات ساختاري و فراساختاري (نگاه فرميك و شكل انديشانه ي غزل)، و يا غزل شكل گرا نتيجه ي تلاش دسته جمعي شاعران از آن زمان است.

ولي اين دسته از شاعران غزلسراي جوان كه در دهه ي 70 بصورت جمعي و گروهي انگيزه ي تغيير ساختار غزل را در گستره ي شعر پيش نهاد و رواج داده اند، در سطح همان ساختار و تفكر ساختارگرايانه - با احتياط و خويشتنداري - تعرض به فرم و خروج از وزن ... در شكل پذيري غزل شناسه هاي دنياي مدرن را عامل رهايي از قيد عروض و قالب هاي شعري دانسته اند! و در ادامه به كنش ساختاري، و تغذيه ي مولفه هاي مدرن (ساختارگرايان) در غزل روايت (فرم) دست يافتند (كه هنوز ته مايه اي از فرم و معناي آن، در ذهن و زبان شاعران غزلسراي امروز سايه انداخته است). و بتدريج نوعي از شكل در غزل معدل گيري شد كه امكان سرپيچي و عدول از قالب عروضي محدود به پراكنش وزن است، نه گريز و تخريب ساختار.

با اينهمه، اين دسته از شاعران در حوزه ي معنا موفق شدند كه فضاي تازه و متناقضي را وارد غزل معاصر نمايند. اگرچه نتيجه ي اين آزمون و خطا، منجر به شكست معنا و ساختارهاي معنايي شد. و اين سير تدريجي ادامه داشت، تا در عزل پست مدرن ...

در واقع، غزل پست مدرن نماينده ي جهت هاي تازه و نامكشوفي در غزل معاصر مي باشد كه با شكست و بر هم ريزش شكل و وجوه ساختاري به ميزان قابل توجهي متفاوت با گذشته است. حالا ما اين واكنش و خودسري هاي غزل پست مدرن را بعنوان شكل بست يك قالب نو، در كنار اشكال و قالب هاي كلاسيك ديگر مي پذيريم، يا نه! مبحثي است كه بايست با دلايل و مستندات رد يا تاييد كرد!

غزل پست مدرن جريان نويي در غزل معاصر است كه بر اساس معيارها و معادلات روز ... برساخت هاي جدلي و آشوبنده يي به غزل معاصر پيش نهاد مي دهد. اگرچه در بعضي از اين گسست و گريز از وزن - به شدت - محافظه كارانه و محتاطانه مي باشد! و ظاهرا پيش از اين (صرفنظر از نمونه هاي در متن، - در ده نامه نويسي فخرالدين اسعد گرگاني، غزل ـ مثنوي، و يا حتا بصورت يك متد در كار دكتر حميدي و ديگران ـ البته به شيوه ي سنتي)، اتفاق افتاده است، كه با دو يا چند وزن در يك متن بازي شده، و يا متن از منطق گفت و شنودي سود برده است! (14)

و در برخي ديگر از اين برساخت ها (ظاهرا) خروج و بازگشت به وزن (كه بصورت پازل در كنار هم چيده شده اند)، از قواعد عروضي پيروي مي كند! يعني با تخريب وزن و تلفيق آن با اوزان ديگر فرم / ساخت متفاوتي حاصل مي گردد كه فراتر از سطح قراردادي قرار دارد، ولي از مقياس هاي وزن عروضي عدول نمي كند.

اما در برخي ديگر از اين نمونه شعرها رفتار تازه و متفاوط با شكل صورت گرفته است كه گرايشات شكلي در چند وجه قابل بررسي مي باشد. 

اگرچه در اين پروسه (همانطور كه قبلا اشاره شد)، به سبب تخريب و انحراف از وزن ... در برخي از موارد تغيير و ديگرگونگي آنقدر شدت دارد كه ديگر تلقي يات ما را از غزل تغيير داده است!

ما مي توانيم با مصالح و تمهيداتي كه در اختيار داريم شكل آرماني غزل را به انحاي مختلف بشكنيم، و برساختي را ويژه و پيش نهاد بدهيم كه متفاوت با تفكرات قالبي و گذشته ي ادبي باشد، اما نگاه و نگرش نسبي نگر و ساختار گريز تا چه ميزان موثر و بازتاب دهنده ي شكل و تجربه اي پيشرو و آ وان گارد مي باشد، محتاج دقت و تعمق بيش تري است!

در غزل معاصر بيش تر شاعران جوان گرايش به غزل شكل گرا دارند، و تلاش مي كنند تغيير يافتگي غزل را در فرم / ساخت نشان بدهند! حالا شكستن فرم / ساخت و فراروي از وضعيت اكنون و معادلات ساختاري و فراساختاري غزل خود محل تامل است، كه در اينجا سعي شده روي ميزان تفاوت ها و نحوه ي برخورد و دليل نامگذاري ها در غزل معاصر مكث كنيم.

شعر معاصر حمل كننده ي مناسبات دروني متن، و روابط متني و مدخليت بينامتنيت است! و اساسا نسبت به فرامتن و اتفاقات و موضوعات بيرون متني بي اعتنا مي باشد. وقتي كه بر اساس مولفه ها و جريانات روز به شعر بيروني ـ عيني توجه داده مي شود، دقيقا به اين معنا است كه جزيي نگري و عينيت يافتگي و جاذبه ي روايي اثر را بعنوان شاخصه هاي اصلي شعر معاصر تفكيك و جدا نماييم، كه غزل معاصر هم متاثر از بينش اكنوني ... مجاب به رعايت موقعيتي عيني و جزنگر و روايت پذير است.

با اين كه كلي نگري مقوله ي جدايي از جهان شاعرانه است (و يا شعر معاصر به اين نتيجه رسيده است)، در صورتي كه الزامات و مناسبات درون متني، در كنار نگاه جزنگر به وجوه كلي هم بي توجه نيست. اگرچه مرتبط با جهان بيني و موضوعات بيرون از متن باشد!

توضيح اين كه؛ در غزل كه جنبه هاي معنايي و معنادار از اهميت درجه اول برخوردار است، بهره گيري از مفاهيم كلي و كلي نگري چندان بي ارتباط با خصيصه هاي مفهومي و معناگرايانه نيست.

از يك منظر، غزل وقتي از شكل اصيل و تاريخي خود فاصله مي گيرد (و خارج مي شود)، تا تجربه ي حجم ها و فضاها و فرم هاي جديد و تنيده و چند وجهي را كشف و بيان نمايد، ديگر قابليت غزل، و كيفيت غزل وارگي خود را از دست مي دهد! در اين حالت، غزل بعنوان قالبي تعريف ناشده، ابزار و وسيله ي تازگي و تنوع است كه ـ تنها ـ ظرفيت و امكانات خود را در سطح فرم و معنايي روايت پذير در حجم ها و فضاهاي روز به نمايش مي گذارد. البته براي نشان دادن مناسبات روز در اندام وارگي غزل، هر گونه سرپيچي و عدول از قاعده و قواعد عروض به معناي رسيدن به فرم و موقعيت تازه نمي تواند باشد! زيرا گريز و خودسري هاي غزل به هر ميزان كه باشد، و به متن اعمال شود - اساسا - معنا و جنبه هاي مفهومي غزل حذف و ناديده گرفته نخواهد شد! بل كه شكست وزن و تحريك روايت ... غزل را در موقعيتي قرار خواهد داد كه آن موقعيت، هويت شكلي خود را از جمع بست مفهوم و معناهاي پراكنده پيدا خواهد كرد!

اگر در شيوه ي اجرايي و نحوه ي برخورد شاعران با غزل و اشكال كلاسيك دقت كنيم، خواهيم ديد كه جاذبه و خلاقيت شاعران غزلسرا در فرم ثابت و محدود است، و در معنا و مفهوم متغيير و ديگرگونه مي باشد! زيرا كه غزل در شكل اصيل و طبيعت خود، - همزمان مولف محور و خواننده محور مي باشد.

مولف محور به اين دليل كه شاعر غزلسرا در مواجهه با انديشه و انگاره هاي قالبي، ضمن بازي با محدوديت ها و دشواري هاي وزن و رديف و قافيه، توان و قدرت شاعري خود را در بازي با فضاها و حجم هاي تنگ و بسته به رخ مي كشد!

و خواننده محور بدليل اين كه خواننده ضمن لذت بردن از شعر و جنبه هايي موسيقايي آن، برحسب عادت ذاتي قادر به درك جهان غزل است كه برتابنده ي وجه عاطفي - معنايي مي باشد.

حالا شكستن عادات و سليقه ي مخاطب، و توجه دادن به سمت هايي كه شالوده ي متن به چالش كشيده مي شود، يكي از ويژگي هاي غزل پيشرو است تا با خروج از حوزه ي تداعي ها و تكرار و همساني و مشابهت هاي شكلي تغيير در ذائقه ي خواننده بوجود بياورد.

بل كه انديشيدن (و نو انديشي) به فرم ها و ساختارهاي مدرن و عملي خردگرايانه است كه مي تواند با عميق شدن در مولفه ها و نظريات روز، منشاء تغيير و تحول باشد، اما دريافت هاي مولفه اي را ـ اگر بخواهيم وارد جهان غزل كه داراي شكل ثابت و قالبي از پيش تعريف شده است، - بكنيم - (ظاهرا) طبيعت اثر دچار آسيب خواهد شد، و بنيان غزل مورد ترديد واقع مي گردد (اگرچه اكثر اين مولفه ها كه زمينه ي فلسفي دارند، در شعر سپيد، و در غزل فرم (روايت) {بدليل منش ساختارگرايانه ي آن} تجربه شده است). و بل كه جهان شعر، بطور ذاتي به دريافت هاي مولفه اي و فرم هاي تكراري تن نمي دهد!

به اين ترتيب، يا بايست دريافت هاي مولفه اي را بصورت خام و ابتدايي در غزل بكار بگيريم! و يا با گريز از فرم و ساختار، انديشه و تفكرات مدرن را بصورت مقطعي و لحظه اي وارد جهان غزل نماييم! در هر دو صورت، نفي و ترديد در قالبي بودن غزل پيش مي آيد كه صرفنظر از زيبايي و انسجام، مساله ي لذت بخشي غزل كه بيش تر در جنبه هاي معنايي ـ عاطفي نمود مي يابد، منتفي است!

و اين مستلزم زمان بيش تر و نگاه عميق تر و انديشيدن به غزل در وضعيت متفاوط است، تا با ايجاد پيوند ميان دريافت هاي مولفه اي و گريز از وزن و تفكرات قالبي بتوان در يك بستر و وضعيت جديد قرار گرفت، كه اين رفتار موجب كاهنده گي برساخت انگاري هاي غزل از واگردها و وانموده ها نگردد!

البته در غزل و اشكال كلاسيك، ما ناگزير از بازي با وزن و قافيه هستيم تا به شكل و يك موقعيت تازه ... (البته در گذشته بازي با وزن و قافيه قصد معنايي داشت، و امروز به گونه اي ديگر است.) و زماني اين بازي به نفع شعر و لذت بخش خواهد بود كه غزل در يك وضعيت متعادل داراي ساختار و بنيان استحكام يافته اي باشد! اين كه ما بصورت فانتزي و از سر ذوق بخواهيم در شكل غزل تغيير ايجاد كنيم، بنظرم چندان جالب و منطقي و خلاقانه نيست! بل كه بيش تر بازتاب دهنده ي ذوق و سليقه و تعيين قياس هاي نوانديشانه مي باشد، كه محتاج منطق و تعريف خاصي از غزل است!

و ايضا؛ هر تغيير و دگرگوني كه در اجزا و كليت شعر بوجود بيايد، تابع زيبايي شناسي و ضرورت هاي زماني ـ مكاني و ساختارهاي فرهنگي، اجتماعي، سياسي و است! وگرنه، هر شكلي براي گريز و فراروي از زمان، در ذهن شكسته خواهد شد، و بعد بصورت عيني ـ نوشتاري شكل مي پذيرد. اما آيا اين آشكارگي به نفع شعر است؟!

شكستن قالب غزل اگر به قصد رهايي و آزاد انديشي صورت بگيرد، تامل برانگيز است. زيرا كه غزل، مفردات و گزاره هاي دور و نزديك را در فرم / ساخت تازه و متفاوتي جذب و بيان مي كند. ولي اگر شكست وزن و تخطي از قالب با فاصله و گريز از شكل و اصالت غزل، فرم ها را مورد آزمون و بازنگري قرار بدهد! تنها مي توان تجربه ي فرم هاي بازيافتي را الگو كرد، و همچنين اعتقاد داشت كه شعر داراي ظرفيت هاي نهفته و پتانسيل روز است! اما آيا هرگونه تخريب وزن و قالب شكني به غزل كمك خواهد كرد تا در وضعيت متفاوط قرار بگيرد؟!

با توجه به اين كه ـ تنها ـ يك قصد نمي تواند هدف شعر باشد. زيرا هر قصد و هدفي كه در سطوح مختلف متن رخ بدهد، مي بايست بيانگر الزامات و ضرورت هاي منطقي و تحليل گرايانه باشد.

لازمه ي خروج و بازگشت به وزن مستلزم منطقي فراتر از سليقه و خود خواستگي ها است. زيرا كه هدف از كشف زواياي پنهان، انرژي نهفته و پتانسيل روز در صورتي امكان پذير خواهد بود كه هدف خود شعر باشد. يعني ارجاع شعر به خود شعر باشد، نه چيزي بيرون از آن. وگرنه هرگونه تكنيك و تمهيدي كمك خواهد كرد تا جريان شعر همچون گذشته - تنها - در بستر و طبيعت ساده و شاعرانه گسترش بيابد!

معمولا در غزل پيشرو، خروج و بازگشت به وزن به دو صورت امكان مي يابد! با توجه به اين كه از تركيب و اختلاط وزن عروض با شعر سپيد، وجه ديگري را هم مي توان مميز و تفكيك كرد! در اين صورت، معلوم نيست كه قصد شاعر بر غزل است، يا شعر سپيد!

اگرچه خروج و بازگشت به وزن به انحاي مختلف در غزل، خصوصا در ((غزل پيشرو)) رخ داده است كه پرداختن به آن محتاج دقت و تامل بيش تر و عميق تر، و زمان گسترده تري مي باشد، اما در اينجا - تنها - طبقه بندي تغيير و تحول غزل ((شكل گرا)) در دو محور، وزن عروضي گسسته (گسست / پيوست - ها ... و يا به تعبيري شكل گرافيگي كه مي تواند در چند بخش بريده و مجزا هويت بيابد)، و وزن عروضي شكسته (غزل آزاد؛ كه آن هم در دو محور متعادل و متفاوط قرار مي گيرد، ولي استعداد و قابليت بيش تري را مي تواند جذب و منسجم نمايد)، مد نظر است كه در ادامه سعي خواهد شد، وضعيت اكنوني غزل معاصر از منظر شكلي بررسي و ارزيابي شود. (15)

 

تفاوت هندسي و ساختماني گسست ها و شكست ها

غزل پست مدرن براي عبور از ساختار متمركز و سلطه و يكه گي روايت ... رهيافت نويي را در حوزه ي فرم / ساخت جستجو و تبليغ مي كند كه (بر اساس نمونه هاي شعري) باعث تغيير و تحول در شكل غزل گرديده است. اين تغيير و تحول كه تاثيرات عميق و غير قابل انگاري در غزل معاصر ايجاد نموده، از ابتدايي ترين سطح گفتار شروع مي شود، و تا سطوح مختلف متني گسترش يافته است، كه ما بدليل كاركرد تكنيكي و تمهيدات شاعرانه - در اينجا - از آن ها با عنوان ((شكل گرافيگي)) و ((غزل آزاد)) ياد مي كنيم، كه هر يك از اين دو محور را - بسته به بازتابش و گونه گونگي آن - مي توان به شاخه هاي متعدد و مجزا تقسيم نمود، و در رابطه با شكل بست زير مجموعه و شاخه بندي ها قائل به تغيير و تفاوت شد.

به اين ترتيب، يا عبور از صورت آرماني غزل كه تركيب بند ايده آل شكلي چند صد ساله ي شعر سنتي و كلاسيك را حفظ كرده است، شكل گرافيگي - بصري حول محور اجزا و ارجاعات مفاطع مختلف متني مي چرخد، كه از كاربست علائم گرافيگي تا تلفيق اشكال و گونه هاي ادبي مختلف را در بر مي گيرد. و غزل آزاد، در دو محور ((متعادل)) و ((متفاوط)) كاركرد دارد كه دايره اي وسيع تر را تحت تاثير قرار مي دهد، و به كل و كليت اثر مي انجامد. و آنچه كه بيرون از اين تقسيم بندي قرار مي گيرد، و احتمالا مي تواند چنين باشد، در اينجا گنجانده نشده است.

در غزل تحريك شكل بدليل وجوه الحاقي وزن و قالب - به هر طريق - كه به متن اعمال شود، متاثر از جنبه ي مكانيكي و عارضي است، و تنها زماني تاثير مستقيم و دورني خواهد داشت كه وجه ذاتي و تفاهمي آن با شكل غزل هماهنگ و همخوان شده باشد. و اين توازن اغلب در اجزا توقف كرده، و كل ... به گونه اي در اين امر دخيل است. و زماني هم كه كل نظام يافته اي پيش رو داريم، گريز از وزن و قالب به ميزان تاثيراتي كه نوآوري و خلاقيت هاي شاعرانه دارد، مانع از باور پذيري متن بعنوان يك كليت است. در نتيجه، وجه تفاهمي و ذاتي غزل دچار تعليق و ترديد مي گردد كه اين مساله، احتمالا نمون و نمايه اي از واگردهاي نسبي نگر و ساختار گريز است.

غزل شكل گرا يك واكنش مدرن به غزل و مناسبات فلسفي - ادبي روز است، كه مترصد تجربه ي فرم هاي نو و متفاوت در فرايند غزل مي باشد. در ايندست تجربيات ديگر غزل با خصوصيات بيانيه اي و دستورالعملي كاربرد ندارد (و يا نخواهد داشت)، بل كه شكل شعر، بر اثر در هم ريختگي اشيا و زمان حاصل مي گردد. يعني كه شكل مورد تعرض قرار مي گيرد تا معيارها و امكانات جديد و جايگزين را از حالت توازن و هماهنگي خارج كند. و از اين منظر، غزل در يك موقعيت تازه و متفاوط نمايش داده مي شود.

شناخت غزل شكل گرا بدليل مسائل فني و گرايشات فلسفي با دشواري هايي همراه است، بنحوي كه در نگاه نخست كشش و جاذبه ي لازم را القا نمي كند، اما همين كه با ابعاد شكلي و موقعيت و مناسبات متني كنار بياييم، تازه متوجه تفاوت و ويژگي هاي آن نسبت به زمان خواهيم شد.

ظاهرا نيت شاعران ((غزل پيشرو))  به منظور تخريب و بر هم ريزش قاعده و قراردادهاي ثابت و كليشه اي براي رسيدن به بر ساخت ها و فرم هاي نو و ابداعي است. به بيان ديگر، گسست و بريدن از مقطع خاصي از موقعيت متن براي رسيدن به مقطع و روايتي ديگر كه بازتابش ساحت متفاوط است.

تفاوت هاي هندسي و ساختماني ((غزل شكل گرا)) كه بيش تر در شكل ظاهري تاثير مي گذارد، و بنظر مي آيد هنوز بر يدنه ي غزل (آنگونه كه بايست)، چفت و بست نشده است، و در اينجا در دو محور شكلي مورد بررسي قرار مي گيرد، در اين است كه؛ فرم گسسته (نوع اول) از وزن تبعيت كرده، و در اين حالت هنوز براي خروج و منقطع شدن از وزن ترديد وجود دارد! اما فرم شكسته (نوع دوم) وزن و مختصات فني عروض را در پيكره و كل غزل بر هم مي ريزد، تا به فرم هاي نو و دلبخواهي دست بيابد! البته اين بر هم ريزش انواع مختلف دارد، كه از صور و صورت هاي متعادل تا افراطي را در بر مي گيرد.

بعبارتي ديگر، شكل باوري در نوع دوم يك اصل است كه از نظر شاعر اصالت دارد، اما در برخي از نمونه هاي شعري، شكل منشاء ثبات و پيوستگي اجزا و كل است! يعني گريز و تخطي از نوع اول، در ايندست نمونه ها صورت مي پذيرد، ولي چون شالوده ي متن مورد بررسي قرار مي گيرد، كل نظام شعر كانون تفاوت ها است.

در نوع اول، گريز و شكستگي غزل در اجزا مورد مطالعه قرار مي گيرد، و كم تر اتفاق مي افتد (و يا خواهد افتاد)، كه اين نوع گريز را در پيكره و كليت غزل شاهد باشيم! اما اين اتفاق زماني مي افتد كه در مبحث گريز و شكستگي (نوع دوم) بر روي كل و شالوده ي متن متمركز مي شويم.

در نوع اول، احتمال خروج و عدم رعايت وزن محتمل است، اما چون اين اسباب در اجزا رخ مي دهد، و در كل قرائت خواهد شد، شدت گريز، خصوصا از منظر وزني حس نمي شود (و يا طبيعي بنظر مي آيد)، بل كه در اين پروسه، يكسري رفتار گرافيگي و تمهيدات بياني و نوخاستگي هايي وارد جريان غزل مي شود كه نشاندهنده ي حركت و فاصله ي غزل پيشرو در صورت زمان است.

حالا اگر همين گريزهاي جزيي و سطر وار - نوع اول - را در كل و پيكره ي متن (يك متن معين) مورد بررسي قرار بدهيم، به نوع دوم، يعني به ((غزل آزاد)) خواهيم رسيد. در نوع دوم، شاكله و خود متن در يك موقعيت نامتعارف قرار گرفته، و ديگر شباهت چنداني به گذشته، و فرم آرماني غزل ندارد. بل كه كاملا در تعارض با اشكال قبل از خود است.

البته شدت و ضعف دارد، نه اين كه تمام متون اين گونه باشد! زيرا در بسياري از نمونه هاي شعري احتياط و دقت در نوع و ميزان انحراف ... شرط اول است! و اساسا برخي از اين گسست ها و شكست ها (كاملا) مقيد به وزن عروض اند! به نوعي كه موقعيت متن تنها با گسست و در هم ريزش شكل مواجه است!

توضيح اين كه؛ در نوع دوم، براي گريز و تخطي از وزن مكانيكي و قالب كليشه اي عروض، بعضي اوقات از تركيب دو يا چند وزن استفاده شده است! تا ساخت / فرم متفاوت (نسبت به گذشته)، در موقعيت تازه اي قرار بگيرد. و يا ... حتا اتفاق افتاده كه غزل از مدار غزل و غزل وارگي و مختصات فني عروض بيرون است، و ديگر تن به خوانش و تاويل بر اساس قواعد عروضي نمي دهد! و اين سبب و تعمدي (شايد بهتر باشد بگوييم انرژي)، است كه عامدانه و آگاهانه از سوي شاعر به متن اعمال مي شود.

اگرچه حركت هاي سازنده و رو به جلويي در غزل پست مدرن صورت گرفته است كه پاسخگوي برخي از ترديدها و احتمالات در حوزه ي غزل مي باشد، تا حدي كه مي توان گفت؛ تغييرات منطقي و قابل توجهي در شكل غزل ايجاد شده كه اين تغيير يافتگي ها متناسب با ظرفيت زمان است. و ظاهرا بنظر مي رسد كه ديگر غزل پيشرو از صورت يقيني به صور شكلي دست يافته است!

و ايضا؛ در غزل پيشرو، يا با شكل گرافيگي - بصري غزل روبرويم، كه در اجزا اتفاق مي افتد (كه در نوع اول آن را دسته بندي كرديم)، و منجر به گسست وزن و گريز و سرپيچي از طبعيت و شكل آرماني غزل مي گردد. از يك سو، ...

و از سويي ديگر، كليت متن داراي اعتبار است. به بيان ديگر، خود متن بعنوان يك كل (كليتي خود بسنده)، صحنه ي تنش و اتفاق و جابجايي و تغيير وضعيت مي باشد.

به اين ترتيب، تخريب وزن و ناديده گرفتن موقعيت هاي متني مانع شناخت داده هاي تعارض آميز زماني و تحرك روايي از اين موقعيت ها و كاركردهاي زباني در غزل نخواهد شد. و اگر تخريب وزن ـ تنها ـ بعنوان يك شاخصه و تكنيك در عصر مدرن تلقي شود، نياز به روح انسجام بخشي و ساماندهي سازند آن در كليت اثر مي باشد. (نوع دوم)

                                                                                               ادامه دارد

 

لینک