دروغ بود،   

در ساری پیغمبری ظهور نکرد!!!!!....

 

سرقت ادبی چیز غریبی نیست، در طول تاریخ ادبیات بسیار اتفاق افتاده و هنوز ... معمولا بعضی ها عادت دارند پس مانده ی تفکرات دیگران را نشخوار و به نام خود بکنند! این دسته، شاید تلاش برای خلق و آفریدن را در توان خود نمی بینند که به آسان خوری خُو گرفته اند. و لذا می بینیم که ناشیانه و شتابزده ... با کم و زیاد کردن وجوه ظاهری الفاظ و عبارات، اندیشه ی دیگران را مصادره، و حتا به دلخواه نامگذاری و تاویل می کنند.

 

با این مقدمه کوتاه، موضوع بحث را ارجاع می دهم به یک واکنش غیر فرهنگی که اخیرا اتفاق افتاد. موضوع از اینقرار است که؛ باران سپید (نمی دانم مونث است مذکر است ... تا خطابم محترمانه تر باشد.) کارکردهای ایجابی شعر((خاطرات منجمد)) وبلاگ سورنا را با ذکر توضیحاتی (که جنبه ی بیانیه ای دارد، و در ادامه متن آمده ...) باصطلاح نقد و بررسی کرده است.

 

پس از اطلاع رسانی سورنا، حرف ها و پیش نوشت باران سپید در رابطه با شعر باعث تعجبم شد (در ادامه مطلب را باز می کنم). طبق معمول - با بضاعت اندک خود - چند سطری نوشتم که در آن تلویحا اعتراض به رفتار غیر فرهنگی باران سپید کردم. همراه با اعلام نظر تلویحا گفتم؛ ((تا اینجا بدلیل تکرار مفاهیم و تزاحم تصاویر هر تعبیری از این متن می توان کرد. حتا انتساب آن به روش های سحطی نگر و انتزاعی دور و نا معقول بنظر نمی آید!))

 

 

اما متاسفانه صدایی از جانب ((باران سپید)) که حتا به دیدگاه ی انتفادی آقای ((بهمن ارجمند)) نسبت به شعر معترض بود، بر نخاست.  

 

 

در همین رابطه خانم ((منیژه رزاقی)) مستقیما و بصراحت کامنت اعتراض آمیزی در سورنا گذشت که بدلیل بی توجهی لیلای عزیز... ناگزیر عین یاداشت گراور شده است؛  

 

 

((نویسنده: منیژه رزاقی (قاصدک)

دوشنبه 13 خرداد1387 ساعت: 23:8

سلام لیلای عزیز...
در جریان نقد کارهایت بودم اما این بار با دستهای خودم آمدم که... خب!
همه این نقدهایی که این جا نوشته شده تا حدودی درست است و به نظرم کسی حق به جانب تر از بقیه نیست اما ... دو تا سوال دارم... منظور از این ایجاد کانون همان گسست نیست؟... و آیا نمی شود گفت که مرکز گریزی دارد ؟ و آیا این ها را ارتعاش خودش مطرح کرده یا دارای بنیان های از پیش نوشته شده است که بقیه تا حالا نمی دانستند؟!!!
دومی هم این که ... این حوزه های ارتعاش! با مولفه هایش را که من تا بحال اینگونه کلاسه شده ندیده بودم از کجا آمده است که سرش این همه بحث و جنجال باشد؟؟؟... کسی که این مولفه ها را ردیف کرده است باید بیاید و لیلا را نجات بدهد!... لیلا لیست بلند بالایی از این دوستان را نوشته است...
و اما جواب خودم این است که ردیف کردن چند واژه از کامنتهای ((( آقای بذرافشان))) و تشریح ، تبدیل و تعدیل آنها، آن هم برای کسانی که از سال 78 این واژه ها را از زبان ایشان شنیده اند نباید کار سختی باشد... هست؟
حالا نوبت من است که بعد از این دو- سه سالی که توی سه شنبه های ساری مشغول آموختن بودم بیایم و طرح درس های سه شنبه را به اسم خودم اینجا و آنجا ردیف کنم؟؟؟... شاید!
من فکر می کنم و مطمئنم کسی جز خود آقای بذرافشان قادر به بسط و توضیح این مولفه ها نبوده و نیست! حتی زیر عنوان (ارتعاش!!!!)
یک چیز دیگر هم فکر می کنم که الان نمی گویم!
لیلای عزیز...
طولانی تر از سکوت...))

 

 

 

اما باز هم سکوت بود و ... لیست ردیف شده ارتعاشیون همچنان در سکوت .... محو شدند. من هم مثل شما، واقعا نمی دانم در دنیای امروز، سکوت علامت چه چیزی است!

 

 

و یادداشت های اعتراض آمیز بچه های سه شنبه ساری به رفتار ناپسند باران سپید و همپالگی هایش که متاسفانه این خانم باصطلاح رمبو ... به بهانه های واهی - حتا - آن ها را تایید نکرد!!!!!

 

 

احتمالا این خانم دوست دارد کامنت ها تنها تعریف و تمجید از کار و بارش باشد، و نظرات مخالف را بر نمی تابد. همانطور که یادداشت آقای اسماعیل مهرانفر را پس از نمایش ... با پوزش معناد اری از صفحه اصلی حذف کرد.

 

خب! خانم باصطلاح رمبو ... تو اگر درس و مشق داشتی، چرا برای نقد اثرت اعلام آمادگی کردی؟

 

پر واضح است که نقد هر اثری احتمال دارد به جنجال کشیده شود! خصوصا اینجا که فرد بیمار و لُمپنی با تغییر الفاظ و عبارات، حرف های دیگری را نامگذاری و بنام خود ثبت کرده است.

 

از یک سو، به این خانم حق می دهم، فضای شخصی است. دوست دارد در این محیط کرنش ها جنبه ی تاییدی و تعلیمی داشته باشند. از سویی دیگر، حق نمی دهم، چون احتمال سوء استفاده در این فضا بعید نیست.

 

لذا منطقی تر این که، برای جلوگیری از هرگونه سوء استفاده و سوء تعبیری تمام نظرات موافق و مخالف (حتا در رابطه با نقدها و نظرگاه ها) تایید و نمایش داده شوند، تا امکان دفاع برای همه وجود داشته باشد. در نهایت، بایست قضاوت را به عهده ی خواننده گذاشت.

 

مگر این که دلیل یا دلایلی سوای فرافکنی های معمول وجود داشته باشد که بیرون از فضای تعاملی تعریف می شود!

 

البته آن چیزی را که باران سپید - با کمی دست کاری - بصورت سطحی و ناقض تحت عنوان ارتعاش واگویه، و بازخورد شعر خاطرات منجمد می داند، چندان هم پتانسیل جدید و نویی نیست که - دانسته یا نادانسته - سازنده ی ارتعاش خوانده می شود. زیرا که این ایده در سال 78 بعنوان یک تجربه ی فرمی (شکلی) به شعر ساری پیش نهاد شده است.

 

حالا چگونه بعضی ها با نام گذاری و تغییر الفاظ و عبارات آن را به نام خود ثبت می کنند، واقعا خیلی جسور و وقیح اند.

 

 

با این که دقیقا نمی دانم باران سپید کیست! (مونث است، مذکر است، و یا ...) اما می دانم که ساری با این که مرکز استان است، ده - شهری را می ماند که سر و ته اش را بزنی ... به ساعت (میدان ساعت) ختم می شود. معمولا نوابغ شهر (خُل وضع ها) که بروایتی همچون هنرمندان، مستعد ترین و نوآورترین طبقه ی اجتماعی محسوب می شوند، عصرها حول و حوش ساعت و اطراف آن جمع و بیتوته می کنند. اگر شخص عقب مانده ای به این جمع اضافه شود، اول از همه سر و صدایش در شهر می پیچد، و سپس در ابرقو ...

 

حالا چطور می شود نابغه ای در ساری ظهور کرده باشد که نوابغ شهر (خُل وضع ها) و بچه های ساری اسمش را نشنیده باشند. واقعا تعجب آور است! مگر این که؛ این آدم - فرد متظاهر و مزوری باشد که - عقده های واپس گرای دوران کودکی و بلوغ را از این طریق التیام و جبران می کند!

 

 

 

ظاهرا ذکر چند ماخذ ضروری است تا با استناد بدلایل و مستندات صحت گفتار معلوم و روشن گردد که در اینجا به اختصار به بخشی از آن اشاره خواهد شد.

 

 

1 - در مجموعه گرد آوری شده ی ((شعر امروز ساری)) سال 82

افرادی که تحت تاثیر جریانات روز و فضای پیش نهادی (در قالب کلاسیک و نو) بودند در صفحه 7 (یعنی مقدمه کتاب) با ذکر نام آمده است!

 

از آغاز شکل گیری انجمن ساری و رویکرد جدید به شعر و ... در سال 78 آقای جواد اکبری، آقای فدروس ساروی و خانم سهیلا نتاج در پیش برد کارهای فکری - ادبی فعال و کوشا بودند. و رفته رفته (همانطور که در همه انجمن ها معمول است)، بر تعداد بچه ها افزوده شد.

 

احتمالا این مورد کار فردی است که بیش تر عهده دار کار خدماتی انجمن بود، و در آن زمان اصلا دیده نمی شد که زنگ خطر را بصدا در بیاورد!

زیرا در سال 84 با استعفاء و فاصله گرفتن از فضای انجمن، شاعران پیشرو - متعاقبا - انجمن ارشاد ساری را ترک کردند. و این فرد، بدلیل عدم حضور بچه ها ... ظاهرا شهر را خالی برای تاخت و تاز تصور کرده که ...  

  

 

 

2- در مصاحبه ای با هفته نامه محلی کایر (2 خرداد 83) شماره 1152

ویژگی شعر ساری به دو شاخه

گسست های موضوعی

عدم تعین های ایستگاهی

 

تقسیم و این گونه؛ 

موضوع (موضوعات) مقطعی و موضعی بنا بر ضرورت متن در اثر گسترش می یابد بعبارتی با تصرف در حوزه زبان چند موضوع هم زمان جایگزین روایت شده متن را فعال می سازد ایستگاه و تنفس گاهی در اثر وجود ندارد ...

توضیح داده شد.

 

3- آقای جواد اکبری در همین رابطه طی مقاله ی از شماره 1155 الی 1157 در هفته نامه محلی کایر 23 خرداد 83

تحت عنوان ((شعر امروز ساری گفتمان تازه ... )) بحث کردند که جهت اطلاع ... به گوشه هایی از آن اشاره می شود؛

 

((چندی پیش، مصاحبه ای از جناب آقای رجب بذرافشان مسئول انجمن شعر ساری در هفته نامه محلی ((کایر)) به چاپ رسیده بود که از چند جهت حائز اهمیت و موشکافی دقیق است. ایشان با توجه به تجربه ای که هم در زمینه ادبیات کلاسیک اعم از مثنوی، غزل، رباعی و .... و هم در زمینه ادبیات روز دارند به نکات بسیار بحث انگیزی اشاره کردند که سعی می کنم به طور خلاصه به سه مورد از آنها اشاره کرده و خودم وارد گفتگو شوم.

 

نکته دقیقی که آقای بذرافشان در مورد شعر امروز ایران مطرح کردند، عدم تغییر و تحول در دو دهه اخیر بوده است که بر پایه و اساس انگاره هایEpitemic  کانتی استوار است...))

 

 

در بخش دیگری از این مقاله آمده؛

 

((در مورد شعر ساری نظرم اینست که این شهر در طول تاریخ شاعرانش به جز حرکتی که از چند سال گذشته به این سو آغاز شده است هیچ گاه به نوعی استقلال و پشتوانه فکری خاص خودش نرسیده بود ما در شعر ساری به جز چهره هایی که گاه می آمدند و حرکتی آن هم در چارچوب قواعد مسلط در سطح کشور و کاملا متاثر از جریانات سیاسی و فرهنگی می دادند به مورد قابل توجهی که بتوانیم ادعا کنیم بسیار خودجوش و برخاسته از منش مستقل فکری کسی یا کسانی بوده است بر نمی خوریم ...))

 

 

و در ادامه؛

 

با این  اوصاف از سال 1378 همزمان با همکاری و همفکری سه تن از اعضای انجمن شعر ساری که در فرصتی مناسب به آن خواهیم پرداخت فضایی پدید آمد که طی آن مسائل و موضوعات فکری، فلسفی و ادبی روز دنیا و کشور به بحث و چالش کشیده شد.

 

 

آقای اکبری در تشریح وضعیت شعر ساری مباحث جالب و قابل توجهی را (در این مقاله) پیش کشیده که در این فرصت نمی شود به تمام گفته ها پرداخت.

 

از اینرو، با ذکر نمونه ای دیگر این بحث را جمع می کنیم؛

 

((شعر امروز ساری با توجه به اشاره آقای بذرافشان در مورد گسست موضوع و عدم تعین های ایستگاهی دارای ویژگیهای متمایز و شناسنامه خاص خودش است. یکی از ویژگیهای بارز و بسیار مثبت تئوری های ادبی و فلسفی جدید این است، دیگر کسی یا طیفی نمی تواند ادعا کند که مبلغ انحصاری آن است و تنها برداشت آنها از این تئوری ها در حکم حقیقت مطلق تلقی می شود و ((حقایق)) ادبی یکسره در نزد آنان است، ... ))

 

 

 

4- در نقد مجموعه شعر خانم سهیلا نتاج در همین رابطه آمده؛

 

با ((نگاهی کوتاه و گذرا به ((کمی بیشتر از خودم)) می توان دو نوع گسست را از یکدیگر جدا کرد.

 

الف ـ سپید خوانی و نقطه گذاری و قطع ها و وصل ها و حذف ها و سطر های ناتمام ... که بیش تر تعلق به نوشتار زنانه دارد، و در اکثر شعرهای این مجموعه دیده می شود.

 

 

ب ـ گسست های موضوعی، بیش تر در موضوع کاربرد دارد، و نشاندهنده ی تغییر یافتگی فضای شعر است. در بعضی از شعرهای این مجموعه ((نتاج)) سعی کرده با فاصله گرفتن از موقعیت های تثبیت شده از موضوعات متعدد استفاده نماید. بعنوان مثال:

 

((فکرش را نکن / چیزی که بخواهد از من بزند بیرون ـ قابله نمی خواهد / این ـ یعنی: ... / ادامه بدهید شما که کمتر نان قرض می دهید / بیایید نزدیک / نزدیکتر)) (ص ـ 9)

 

در سطر اول، شاعر حس اعتماد را در خواننده بیدار می کند. و در سطر دوم، برای رفع نگرانی وجود قابله را صریحا رد می کند. آن چیز در سطر چهارم تا حدودی مشخص می شود، اما باز حس تعلیق و گسست

 

(تغییر موضوع) همچنین سود بردن از دیالوگ، دریافت واقعی ما را به تاخیر می اندازد. تصاویر سورئال احتمالا چیزی طبیعی نباید باشد که جزء بدیهیات است.

 

با اینهمه، در اینجا با موضوع واحدی مواجه نیستیم. یعنی عناصر سازنده ی شعر حول یک محور (یک مرکز) نمی چرخند تا از یک موضوع واحد دفاع نمایند. بل که در سطر سوم موضوع تغییر کرده، و ظاهرا ارتباطی با سطرهای آغازین ندارد، اما احساس گره خوردگی دو موضوع (موضوعات) که چندان پر رنگ و شدید نیست در ذهن ایجاد شده که ما را مجاب به اندیشیدن می کند، تا اثر را دوباره مرور کنیم. در واقع، منطق جدیدی در این بخش از کار این مجموعه (و خصوصا شعر شاعران ساری) وجود دارد که صرفنظر از جنبه ی معنایی، ظرفیت تازه ای را مطرح و پیش نهاد می کند.

 

 

در مورد گسست های موضوعی (در شعر شاعران ساری) در آینده بیش تر خواهیم گفت: تا خواننده ی احتمالی دچار بی دقتی نگردد.))

 

 

 

5- در رابطه با نقد مجموعه شعر آقای منوچهر خالقی؛

 

((در شعرهایی که ((خالقی)) قصد دارد، با حذف کلان روایت از پاره روایت ها برای انتقال پیام شاعرانه بهره بگیرد، به دلیل حضور راوی و غلبه ی وجه جانبدارانه، دموکراسی ادبی عملا نفی شده است. بعنوان مثال:

 

((یک نفر موسیقی را بیات می زند / یک نفر خودش را دفن می کرد توی شلوغی / یک نفر بوی پیراهنش را به باد داده بود / اصلا یک نفر به داد من برسد / این مارمولک ها که دور از من … / فکر و خیال اضافی به سر می زند)) الخ … (ص ـ 72)

 

 

بنظر من! این اثر یکی از شعرهای جالب و شاخص (یک پنجشنبه با کیف سرگردان …) است که ((خالقی)) با به رخ کشیدن توانایی و قدرت شاعری خود موفق شده است، در هم آمیختگی زمان و مکان و حتا خط روایت را ـ در این اثر ـ به خوبی نشان دهد. در اینجا دیگر زمان خطی و تقویمی تعیین کننده ی اثر نیست. بل که این امکان به وجود آمده، تا با ایجاد گسست، شعر از سلطه ی روایت یکه رها شده، و در فضایی آزاد و سیال به حیات لحظه ای خود ادامه دهد.

 

در این اثر، ظاهرا یکه گی روایت فرو پاشیده، و چند پاره روایت جایگزین آن شده است. با این تفاوت که پاره روایت ها متمرکز در یک موضوع (یک موضوع واحد) می باشد که قصد شاعر از تنیدگی عناصر سازنده ی شعر، ضمن دستیابی به یک انسجام ساختاری، رسیدن به دامنه ی معنایی متفاوتی است که وجوه مختلف اثر را نشان بدهد، اما درونمایه ی غالب، موضوعی است که در متن مرکزیت دارد.))  

 

 

و در ادامه؛

 

((همچنین از نظر روایی می توان گفت: اگر چه روایت های عمومی و فردی در موازات یکدیگر تشخص یافته، و زمینه های عینی دگرگون شده اند، اما روابط منطقی شخصیت ها و دلالت های قراردادی جا به جا نشده است. با این تفاوت که شاعر سعی کرده، با تاسف و تحسین از بازیگر اصلی صحنه در یک بستار باز، فضایی اسکیزوفرنیک را نشان دهد.

 

((کسی از کنار من رد شد / - دیوانه ی زنجیری! / پهلوان زانو زده بود … فشار … یا ااا!)) (همان ماخذ)

 

در واقع، ((خالقی)) در این اثر موفق می شود بر اساس دیدگاه روایت شناسی با در آمیختن چند مولفه در یک متن، برخورد جدیدی با روایت نماید. اما اتفاقات و رخداد های اثر، به دلیل این که شعر دارای مرکز است، از پاره روایت ها شکل نگرفته اند. بل که از یک ((کلان روایت)) سامان یافته، که ظاهرا چند پاره شده است. زیرا دفاع از یک موضوع ـ یک موضوع واحد ـ گسیختگی عناصر و پاره پاره شدن روایت را عملا نفی می کند.))

 

 

توضیح این که؛ هر دو مقاله در سال 84 - 83 در هفته نامه مذکور چاپ، و در وبلاگ (هستش در نیستش) موجود است که - تقریبا - به گوشه هایی از گسست های موضوعی، و یا موضوعات متعدد در یک اثر پرداختم.

 

6- در مقاله برساخت انگاری های غزل پست مدرن (بخش پنجم)

 در رابطه با غزل آقای داریوش تربتی صریحا به این مسئله اشاره کردم که ظاهرا لازم است عین مطلب را بیاورم؛

 

((منطق گفتاری این غزل به غزل نو  پهلو می زند، و منطق نوشتاری (و شکلی) چیزی میان غزل روایت (فرم) و غزل پست مدرن در نوسان است. و از منظری بایست گفت؛ تنها اندیشه ی نو و پرسش گر شاعر، این غزل را سر پا نگر داشته است! ولی این غزل از منظر موضوع و روایت، به موضوع و روایتی یکه و واحد وابسته نیست! بل که بر اساس منطقی فراتر از بازتابش روایت و روایتگری، از سلطه و یکه گی موضوع و روایت بریده، و با موضوعات متعدد روایی (پاره روایت ها) پیوند خورده است! یعنی ما در این غزل، دیگر با موضوع یکه و واحدی مواجه نیستم که اصالت شکل، بر اساس آن توصیف و تعریف شده باشد!

 

 

توضیح این که؛ بازی با موضوع و موضوعات (پاره روایت ها) برای عدم تمرکز بخشی و بر هم ریزش کانون روایی و عبور از واگردهای ایستگاهی در دو شاخه ی سپید و غزل در شعر شاعران ساروی از سال 78 مبسوق به سابقه است، و نگاه و نگرش ((داریوش تربتی)) در تعدیل و آمیختگی موضوع و موضوعات متعدد در غزل، بدلیل سکونت و تحصیل (79- 83) در شهرستان ساری می باشد.

 

 

بنظرم برای خنثی و ناکارا کردن نظام سلطه و واگردهای ایستگاهی بازی با موضوع و روایت می تواند عامل، و یا یکی از عوامل رها شدگی از شکل آرمانی غزل باشد. و ایضا؛ بازی با موضوع و موضوعات متعدد در شعر سپید ممکن پذیر تر است.))

 

 

 

7- اخیرا در بخش نظرات (وبلاگ برف) آقای جواد اکبری تعدد موضوعی را این گونه توضیح دادم؛

 

فاصله گذاری و عدم تعین های ایستگاهی از ویژگی بارز این متن است که بر محور روایت خطی و سلطه ی روای حرکت نمی کند؟ هیچ امر ثابت و متمرکزی بر جریان شعری حاکمیت ندارد که باصطلاح حکم بر قطعیت را صادر نماییم.

وووووووو......

 

 

و اینهمه، برای رها شدن متن از رابطه ی علت و معلولی است، نه سازمان یافتگی تصادفی. و ایضا؛ آزاداندیشی شاعر در متن، نه سر سپردگی به ساختار قدرت.

 

 

حالا می خواهم بدانم ((کانون های متعدد))، ((گفتمان های متعدد در یک اثر)) که آن هم بصورت ناقض و سطحی به گشودگی متن وانهاده شده، با ((گسست های موضوعی))، ((موضوعات متعدد)) چه فرقی دارند؟!

 

آیا غیر از تغییر الفاظ و عبارات، واکنش تازه ای بحساب می آیند؟!

 

 

خب! چیزی که ((باران سپید)) تحت عنوان مولفه های ارتعاش در سورنا عنوان می کند. عبارتند از؛

 

شعر ارتعاش و بعضی از مولفه های آن که در این اثر کاربرد داشته است:

 

1 - از کانون های متعددی که در اثر کنش بین کلمات در یک سطر ایجاد شده ، برخوردار است که این کنش ها تنها بر اثر اتفاقاتی ست که در فرآیند شکل گیری اثر و به موجب تصادف به وجود می آیند. در واقع ساختارها نقشی در ایجاد آن ها ندارند.

 

2 - این کانون ها موجب ایجاد ارتعاشات در سطح متن شده، نقش پیش برندگی را در کل متن ایفا می کنند.

 

3 - هر چه تعداد کانون ها بیشتر و یا قدرت اتفاق در هر کانون تاثیرگذارتر باشد شعاع ارتعاشات در سطح وسیع تری موثر واقع شده متن را بیشتر دچار جنب و جوش و حرکت می نماید.

 

4 - شعر ارتعاش به سمت گفتمان ها ی همجوار و یا متقابل گرایش دارد که گاه این گفتمان ها در ظاهر هیچ ربطی به هم ندارند و کاملا بی نظم به نظر می رسند ولی همین بی نظمی به سمت خود سازماندهی ای پیش می رود که از لحاظ زیبائی شناختی نگره ای نو را پدید می آورد.

 

5 - تمام اتفاقات ناشی از ارتعاشات، منجر به به هم ریختن نرم طبیعی جملات شده ، و با بروز ظرفیت های جدید زبانی ، سطرها را دچار لایه مندی کرده و در نتیجه آن را به سمت تاویل مندی هدایت می کند.

 

6 - بهره گیری از نرم موسیقی طبیعی کلام به گونه ای که از اجزای کلمه در شعر شود ، به شکلی که خود قابل تاویل باشد.

 

7 - نقش کلمات با پنهان کردن تصویر در خود بیش از همیشه رویت می گردد ، یعنی شعر به طور خاص با اهرم کلمه در فرآیند ساخت و ساز پیش می رود.

 

8 - سنن و آداب بومی و محلی و ضرب المثل ها برای فاصله گرفتن از ماشینیزم مدرن تاثیر فوق العاده ای در شکل گیری اینگونه اشعار دارند.

 

9 - در اینگونه اشعار بنا بر این است که جهانی مشترک از همه این مولفه ها از قبیل جنگ ، عشق ، حکایت ، اعتقادات و ... که اجزای جدائی ناپذیر زندگی بشر هستند ساخته و به خلق شاعرانه اثر دست بزنیم.

 

  

صرفنظر از تناقض آشکار میان بندها که نتیجه ی بی اطلاعی و عدم درک و دریافت صحیح از این پتانسیل می باشد.آنچه که در اینجا بعنوان بخشی از مولفه های ارتعاش منتشر شده است، تنها بازتاب دهنده ی ((گسست های موضوعی)) در یک اثر می باشد، آن هم بصورت ناقض و ابتدایی... زیرا حضرات به آن تعاریفی که مکمل و مشترک با ویژگی های ایندست تجربیات است، هنوز نرسیده اند؛ و بسیار محتاطانه و خام دستانه وضعیت را توضیح و پوشش می دهند.

 

لذا ((باران سپید)) که این ویژگی را تحت لوای ارتغاش تبلیغ و باز گو می کند، بایست پاسخگوی رفتار غیر فرهنگی خود باشد، و از نظر اخلاقی (اگر پایبند به اصول اخلاقی هست)، قبل از هر چیز شایسته است اعلام نماید؛ ارتعاش پایه های فکری اش را از کجا برداشته است.

 

 

و سبب نام زمخت و بی ربطی همچون ((ارتعاش)) در گستره ی شغر امروز از چه بابت است؟ در واقع، این گونه نامگذاری ها می رساند که ارتعاشیون خیلی از بستر ادبیات روز پرت افتاده اند!

 

قصد جسارت به ساحت مقدس هیچ یک از این بزرگوارن را ندارم، اما چطور می شود یک عده گرد کسی  جمع شوند که در شعر و کار یومیه اش دچار نقص فاحش است؟! و این شخص مبتدی و معلوم الحال که با زد و بند و هزار و یک اعمال ناشایست (که اِلا ماشاا ... امثالش در نظام مقدس جهموری اسلامی کم نیست.) تریبون در دست ... برای فریب و جلب نظر دیگران بزرگ نمایی نماید! و خود را بعنوان تئوریسن و نظریه پرداز جا بزند.

 

این یعنی، فضای ادبی آنقدر آلوده و بی بنیان است که هر نابلدی می تواند ادعای بزرگی و دانایی بکند؟!  

 

نه! نوشتن بد نیست، بل که ضرورت جامعه ی ادبی امروز نوشتار است. اما لطف کنید؛ روی پایه های فکری دیگران بنا نسازید! بل که تلاش کنید، مطالعه کنید، فکر کنید، تمرین کنید، تجربه کنید، و بعد ... باز هم تلاش کنید، باز هم ... از خودتان بنویسد. نه این که بقول سعدی؛ ((خواجه در بند نقش ایوانست / خانه از پای بست ویرانست))

 

 

اگر ارتعاش مبنای حرکتی خود را بر اساس اندیشه و تفکرات دیگران پی ریزی کرده (و یا می کند)، به این باور که چون تعهد و مسئولیتی نسبت به جامعه ی فرهنگی ندارد، تا با حفظ امانت داری واقعیت ها را بیان نماید. خب! برش های مثالی از کارکرد این نگرش کاملا گویای این مسئله است که

این اتفاق تازه ای نیست تا بواسطه ی باران سپید، و یا پیغمبران عصر ماشینیزم حادث شده باشد. اما آن پیغمبر شارلاتان و دروغینی که چنین ادعایی دارد، موجود بسیار عاجز و ناتوانی است که حتا به زبان رسا هم نمی تواند معجزت عاریتی خویش را بیان کند.

 

با اینهمه،

من تنها به حال آن هایی تاسف می خورم که ترک موتور نشسته اند!!!!!!!!! .....

 

یا علی

 

 

 

 

 

 

 

 پی نوشت ها :

 

 

مجید براری سه شنبه 21 خرداد 1387 8:26 ق.ظ

 

سلام سرورم
با تشکر از مطالب پرنغز و جالبی که برای استفاده دوستان در وبلاگت آماده میکنی
بسیار لذت بردم
به امید دیدار
ارادتمند چرک نویس

 

 

دکتر داود بیات سه‌شنبه، ٢۱ خرداد ۱۳۸٧ ۴:۱۸ ب.ظ

 

با سلام و عرض ادب و احترام
جناب بذر افشان استاد گرانمایه
به قول شهریار حریفم شعر اگر دزد زمن من نخواهد شد شاید تک مصرع رو اشتباه نوشته باشم اما حقیقتی مسلم و قطعیه در نهایت اگه بخواد حضور رسمی در جامعه ادبی داشته باشه ناگزیره که اسمش رو منتشر کنه و دستش رو میشه اگرم با اسامی مستعار بخواد تو وب عرض اندام کنه که ماحصلی قطعا نداره شما رو که الحمد لله همه می شناسن و با بزرگواری ها و تواضع فراوانتون گل سر سبد ادب امروزین همچنین اگه ما نشریت و مقالاتتون رو ندیده باشیم دوستان ساروی که دقیقا می دونن
آفتاب پشت ابر نمی مونه با آرزوی توفیق روز افزون برای شما  

 

 

 

سید علیی شفیعی  چهارشنبه، ٢٢ خرداد ۱۳۸٧ ۶:۳٠ق.ظ

 

1- اول سلام می کنم که هم نام خداست ،‌ هم اولین عنصر ارتباطی ،‌ هم آرزوی سلامتی و هم ... .
2- مهم نیست پای چیزی که نیست (هست؟) چه اسمی باشد .
3- استفهام انکاری و البته انکار عمدی از شناخت افراد نه کسی را حذف و نه چیزی را تایید می کند ( این طور نیست ؟ )
باقی بقایتان

 

 

 

جلیل قیصری چهارشنبه، ٢٢ خرداد ۱۳۸٧  9:۱۴ق.ظ

 

پس از سلام به آقای بذر افشان

گسست موضوعی یا کانون های انتشار که در شعر کلاسیک غزلیات حافظ نمونه ی بارزآن است در ادبیات معاصر جهان و ایران بی سابقه نیست و در مازندران همانطور که نمونه و مصداق آوردید تاآنجا که من می دانم درکار مازنی ها و در تئوری های شما از سالهای پیش دیده شده است .هر مکتب و مسلک ادبی اگر بنا به پذیرش روح جمعی وبه روش درست به میدان نیاید به ثمر نخواهد نشست ضمن این که جریان فرضی نو ظهور باید با منطق و موازین ادبی سازگار باشد .پس از نیما پدران و مادران شعری بسیاری امدندو نماندند اما دو نفر بی انکه ادعایی کرده باشنداین عنوان را از ان خود کردند احمد شاملوبا سپیدش و فروغ با زبان زنده و طبیعی اش و خوب می دانیم که بزرگ بانوی هستی چه تجلی زیبایی در شعرش دارد .شعر به هر نمود و تجلی نخست،شعر است با انداموارگی و ساخت و فرم و زبانش .گسست موضوعی،کانون انتشارو...هرچه که شعر را از تعریف و تمامیت گفتاری -نوشتاری خاصش دور کند ،دیگر شعر نیست .هیچ هرج و مرج و ولنگاری گفتاری -نوشتاری را نمی شود شعر نامید .توجیه برخی از سلیقه های دور از شعر با نقد و عنوان های چنین و چنان زیر لوای پست مدرن یا هر چیز دیگر باعث نز

 

 

 

فدرس ساروی چهارشنبه، ٢٢ خرداد ۱۳۸٧  ٢:٠٠ب.ظ

 

بذرافشان عزیز سلام
اینکه باران سفید کیست که تشخیص آن در بین خل وضع های پای ساعت کار سختی نیست ... این هم که این آقای بسیار معلوم الحال از زبر دست ترین سارقان مرکز و حومه ی استان هم هست که شکی در آن نیست ... اما اینکه دوستانی مثل سورنا که من خودم پیش از اینها به عنوان یک وبلاگ ادبی تعریف شده به آن نگاه می کردم در حمایت از این افراد معلوم الحال پنجره ها را به روی شنیده شدن صداهای معترض ببندد کمی موجب دلگیری می شود ... گمان می کنم کم کاری این روزهای ما بچه های سه شنبه که همیشه بابتش به ما تذکر می دهی موجب جری شدن یک عده حرام زاده های ادبی شده است ... به قول خانم رزاقی خیلی جالب است که یکهو به صورت کلاسه شده و منظم و مرتب از یک سم مستعار تئوری ادبی زاییده می شود ... ظاهرن عروس این ماجرا از خجالتی ناشناخته نه ماه بارداری خود را مخفی کرده بوده ... من در یادداشتی که برای سورنا گذاشتم از او حتی خواستم که با شما تماس بگیرد و درخواست مستندات مربوطه را بکند و در غیر این صورت اجازه ندهد که وبلاگش تریبون یک دزدی زشت و شنیع باشد ... دوستانی مثل سورنا آن دور نشسته اند و نمی دانند که درد چیست ...

این دوستان فکر می کنند که حالا مشکل فقط این است که ما نگران این هستیم که تئوری که خاستگاهش بوده ایم مبادا به اسم کس دیگه ای آب بخورد در حالی که مشکل اصلی ما بسیار فراتر از این قضایاست ... مسئله سر این است که این اراذل و اوباش ادبی اول پشت این فرضیه های سرقتی ادبی پنهان شده و خود را شخصیتادبی معرفی می کنند و بعد از آن به همین نام تبدیل می شوند به عناصر خودفروخته و بازیچه ی قدرتی که جز فریب شاعران تازه کار و ایجاد انحرافات ادبی و اخلاقی و ... هیچ کار مفید دیگری انجام نمی دهند ... بذرافشان عزیز به هر حال جای نگرانی نیست سره از ناسره را زمان تعیین خواهد کرد امیدوارم که فقط رو سیاهی این دیگ به سر و صورت دوستانی که دوستشان داریم مالیده نشود ... بالاخره روزی پرده ها از جریان منحرف و هدفمند ادبی جاری در ساری که با هدف ضربه زدن به جریان اصیل فعال در آن تشکیل شده کشیده خواهد شد آن روز دوستانی که خواسته یا ناخواسته نیروهای خود را بر علیه جریان مظلوم اما اصیل مرکز استان به کار گرفته اند می باید بیشتر به این روزها فکر کنند ... شاگرد کوچکت فدرس

 

 

 

 

صارمی چهارشنبه، ٢٢ خرداد ۱۳۸٧  ٩:۴٧ب.ظ

 

درود رفیق عزیز
همواره دزدان هنری نه فقط از دیوار ادبیات بلکه از  موسیقی و نقاشی و دیگر بضاعت هنرمندان در این کشور بالا رفته اند و به نام خویش تار تنیده اند.در دغدغه هاتان با شما همدلم و گفته های دکتر بیات را نیز راست می انگارم.

انوشه در سایه ی دادار

 

 

 

 

اسماعیل مهران فر پنجشنبه، ٢۳ خرداد ۱۳۸٧  ۳:۴۶ب.ظ

 

سلام بر رجب بذرافشان عزیز
خواندم و چه می توانم بگویم ؟
جز اینکه به میدان ساعت وقت بیشتری بدهید

 

 

 

 

ممد تپپون شنبه، ٢۵ خرداد ۱۳۸٧  ٧:۵۸ب.ظ

 

یالا صاحب خونه
دیر اومدم راسیتش تو صف گوجه 500 تومنی انقذه موندم تا الانه هنو تو نوبتم یه سوال تو منی یامن تو کدومون کدومونیم جریانو دوست دارم آپ آپ بخوونی قند خونت بالا نره باران سپید کدوم خره اینا همش کار آق الاغه س که جون بجونش کنی مادر زاد الاغ خالص در اومده باران سپید همین نسناسه من می دونم یا تو من حجره م سر نعلبندون واسه همینه دیگه احسان شپشو ام دیر حلیش شده زینب دو سال قبل وصلش با فدروس ساروی گشته گندش اینطوری جمع نمیشه بجون سوسن کوری نمیشه این بزغاله مهدی کمالی کار آباجوجوجوجوجوش میدون سید اسماعیل نگرفته سر مولوی بساط پن کرده چی منم بازی تا دینار اخرش رو حساب نکنم ول کنش نیستم فکر میکنه گند آخر سالی بگوش رپوتچی اینا نرسید بزار فصلش برسه بهش میگم کره هارو جمع کنه

 

 

 

 

جواد اکبری یکشنبه، ٢۶ خرداد ۱۳۸٧   ۳:۱۱ ب.ظ

 

با سلام خدمت جناب بذرفشان عزیز....
راستش مصادره یک فکر و جریان به نفع مقاصد سیستم کار تازه و نویی نیست..سیستم هر جا که احساس کرده چند نفری سر و گوششون می جنبه و ممکنه حرف تازه ای واسه گفتن داشته باشن "عوامل" خودش رو هل داده اون سمت تا نگذاره یک صدای متفاوت شنیده شه....مخصوصن اگه اون جریان یه جریان هنری باشه که بدتر......
مطمئنن خیلی از دوستان از جزئیات آگاه نیستن که خوب طبیعیه.....ما هم توقع نداریم همه چیز رو همه کس بدونه اما انتظار اینه که پیش از تصمیم گیری لااقل کمی فکر چاشنی کارهامون بکنیم.......
....به بذرفشان همیشه می گفتیم که بابا مواظب دور و برت باش نذار اینقدر از سادگیت سو استفاده شه.......جوابی که میدای یادته بذرفشان عزیز......!!"ما کار  به کار این نداریم که طرف کیه !!!ما داریم کار فرهنگی میکنیم......."اینم نتیجه...
در مورد مطلبی که آقای قیصری عزیز فرمودند با تمام ارادت خاصی که بهش دارم و می دونم که یکی از افتخارات استانمون هستن باید عرض کنم گمان نمیکنم منظور بذرفشان از گسست موضوعی اون چیزی باشه که ما تو حافظ داریم...حافظ حول یک محور مشخص از موضوعات مختلف حرف میزد اما اینجا محوری وجود نداره که بخواییم دورش پراکنده گویی کنیم و از این شاخه به اون شاخه بپریم.......البته آقای بذرفشان تفاوت این دو مسئله رو برای دوستان باز خواهند کرد......
به هر حال به امید روزی که همه ما به اون درجه از سواد برسیم که مجبور نشیم اندیشه دیگران رو به اسم خودمون یا یک ایدئولوژی پوسیده مصادره کنیم.............

 

 

 

 

رجب بذرافشان دوشنبه، ٢٧ خرداد ۱۳۸٧  ٧:۵٢ق.ظ

 

رجب بذرافشان به جواد اکبری
ممنون از حضورت که یادآور نکته های دوستانه و محبت آمیز بود. ولی جواد جان من ساده نیستم.
شاید عیب من این باشد که اول اعتماد می کنم و بعد ظرفیت افراد را می سنجم. همین هایی که ادعا و هیاهو می کنند شعرهای اولیه شان، و حتا کتاب قبل از اصلاح فلانی را در آرشیو منزل دارم. می بینی که چندان هم ساده نیستم جواد جان.
از روز اول هم می دانستم این شخص عامل نفوذی و خبرچین است. آنروز که ماهیتش پیش همه رو شده بود و طردش کردند دلسوزانه حمایتش کردم ولی با زبان بی زبانی بهش فهماندم برود دنبال همان مداحی موفق تر است.
بنظرم در فضای فرهنگی (اگر هدف تنها رشد و اعتلای افراد باشد) حضور هر تیپ و قوم و ملیتی بلامانع است. این هایی که خط و مرز تعیین می کنند (این باشد، آن نباشد) بیمارند. واقعا بیمارند. در واقع، ذهن این افراد آلوده و کثیف است و فکر می کنند همه مثل خودشان ...

باران سفید را هم کاملا می شناسم. (یعنی خانم لیلا حکمت نیا از دهانش در رفت و لوش داد) ولی چون به مولا علی اعتقاد دارم نمی خواستم اسمش را ببرم تا شاید کمی بخودش بیاید. این شخص همانی است که بخشی از مقاله تو و فدروس و مازیار عارفانی را در یک سخنرانی بدون ماخذ دادن استفاده کرد، و در وبلاگ گذاشت که هر 3 نفرتان شاکی بودید.
حالا یکعده باصطلاح بچه مسلمون بنگی و شرابخوار و زن باره و ... قرن بیست و یکمی بنام اسلام با هزار و یک نسبت ناروا با آبرو و حیثیت مردم بازی می کنند، و مدام کامنت های خصوصی و آشکار برای تسویه حساب های شخصی اینجا و آنجا می گذارند جای خود. بنظرم این افراد ظاهر الصلاح بویی از اسلام که هیچ، بل که هنوز انسان را نفهمیده اند.
در رابطه با گسست های موضوعی و نگرش شهودی حافظ باید عرض کنم. اول این که آقای قیصری از دوستان خوب و فهیم بنده است که مدام با ایشان در ارتباط هستم. دوم این که، تمام سازه های نو در قیاس با گذشته سنجیده می شوند.

مثلا؛ ایده های نیما و شاملو در ارتباط با گذشته تعریف می شود، اما تغییر و تبدیل آن دارای اهمیت است. و سه دیگر، در آن زمان نمونه ی بهتری در دست نداشتم تا کاملا قضیه را باز کنم برای همین حضرات به همان برداشت های سحطی و ابتدایی قناعت کردند!
البته گسست های موضوعی را در مقاله ای تحت عنوان ((روش و متدلوژی روایت و روایتگری)) که در حال نمونه گیری هستم در حد بضاعت توضیح دادم. اگر فرصتی دست بدهد منتشر می کنم تا خواننده ی احتمالی دچار بی دقتی نگردد!
یا علی

 

 

 

 

جلیل قیصری  دوشنبه، ٢٧ خرداد ۱۳۸٧  ۵:۵۱ ب.ظ

 

آقای بذر افشان پس از سلام ...

در دور دایره ای ادبیات آنچه مهم است انتخاب اصلح (به معنای ادبی آن )است و خلاقیت در یک ترکیب تازه اگر در زیر آسمان چیز تازه ای وجود نداشته باشدو همه ی دغدغه ها ترسیم مثلثی باسه زاویه ی عشق و مرگ و زندگی باشد پس ترسیم تازه ی این عناصر هستی که به روایتی تمام هستی است مهم است و باید از نظر تاریخ ادب کارها را در این ترسیم ها و در بستر خود تعریف کرد .گسست موضوعی یا کانون ارتعاش که مصادیق و تعاریف کلاسیکش در این مقوله نمی گنجدو مقاله ای می طلبد همانطورکه گفتم با مصادیقی از کارهای شاعران مازند پیش از این تئوری و تعریفش در نوشتار شما آمده است .ضمن این که سبک ها و نمونه های ادبی در همه جانبگی خود رخ می نمایند ودر این همه جانبگی جا به نمونه های دیگری می دهند .

 

 

 

 

منیژه رزاقی(قاصدک) دوشنبه، ٢٧ خرداد ۱۳۸٧  ۱٠:۵۱ ب.ظ

 

سلام استادم
کم کاری ام را بگذارید به حساب درس و مشق دانشگاه و ... بهار و تابستان و ... که از سقف شروع شده است ... !
از چند روز پیش که آمدم و خبر آن کامنت را هم به عرض رساندم حقیقتا نمی دانم آدم تا چه حد می تواند وقیح باشد!!!
تمام ماجرا این بود که باران سپید در جایی کامنتی گذاشته و تحلیلی کرده بود که من مطابق با دانسته های خودم جوابی دادم و در همان جا هم دعوت کردم که بیائید و لیلا را نجات بدهید!!!... بعد از آن سکوت معنی دار ( که همه معنی اش را می دانند جز خواجه حافظ! ) و همین پست شما، آمدند و با فحاشی شروع به گذاشتن کامنتهای خصوصی هشداردهنده! برای این و آن و از جمله خود من کردند!!! ( البته این مسئله از زمانی که سه شنبه ای ها از ارشاد ساری جدا شدند آغاز شد که مستندات در وبلاگ ام موجود است حتی کامنتهای رکیکی را که ... هنوز نگه داشته ام...)

دارم فکر می کنم کجای حرفهای من و فدرس و جواد اکبری و این پست شما بوی فحاشی داشت که چنین برخوردهایی می کنند و چنان پستهایی را به روز رسانی؟؟؟؟؟
بر فرض اختلافی بر سر 4 تا مولفه ی ادبی پیش آمده و کسانی ادعایی کرده اند آیا باید با زیر سوال بردن شخصیت آدمها و فحاشی در ملا’ عام پاسخ گفت؟؟؟
چرا کسی نیامد نگفت بیائید بحث کنیم آقای بذرافشان!
چرا یکی از همین حلقه ارتعاش جلو نیامد و پیشنهاد مباحثه نداد؟
چطور همین حقله ای ها زمانی که دعوت به دفاع از لیلا شدند زبان به دهن گرفتند و... اما تا زمان فحاشی رسید و زمینه مساعد شد برای بروز عقده های روانی، زبان همه شان از ( ... ) هم بلند تر شد؟؟؟؟؟
چگونه است که عده ای خودشان اعتراف می کنند که مغضوب استاد! شدند اما حالا هوای شاگردی از سرشان پریده و مجمع تشکیل داده اند و مولفه صادر می کنند؟؟؟
بعدش هم به جای اینکه مانند شما مثل مرد بایستند و بگویند این ها از من است کنار ایستاده اند و 4 تا از همه جا بی خبر را علم کرده اند که با حرفهای بچه گانه زدن! و ... کمبود تئوریک خود را جبران کنند؟؟؟؟

چطور است که تا جایی بحثی پیش می آید همه سه شنبه ای ها تهدید به رو کردن مدارک می شوند؟؟؟؟؟
چرا 2 سال تمام است من شخصا ماهی یک کامنت فحش و حرفهای رکیک دارم و تهدید به رو کردن فلان مدارک و بهمان اسناد می شوم؟؟؟؟؟؟؟
همه این دو سال اینها مزخرف نوشتند و کسانی که مرا به آرامش دعوت می کردند سه شنبه ای ها بودند ...
همش شما گفتید: درگیر حاشیه نشو... کارت بکن!
همش فدرس گفت: تاریخ همه چیز راثابت می کند...
حالا وقتی چنین کامنتهایی دارم و چنان جوجه شاعران ابلهی دور و بر مان را گرفته که حتی نمی دانند اولین کسانی که به واسطه همین حلقه ها زیر پا له می شوند تا بعضی ها به نان و نوای کاسه لیسی شان برسند، به خودم و سه شنبه افتخار می کنم!
چون به قول دوستی تا دشمن نداشته باشی وجودت به اثبات نمی رسد! ( عصیان می کنم پس هستم! )
سلامت باشید استادم....

 

 

رجب بذرافشان سه‌شنبه، ٢۸ خرداد ۱۳۸٧    ٧:۵۶ق.ظ

 

آقای قیصری عزیز سلام
ممنون از حضور مجدد جنابعالی ...
شعر معاصر در کوتاه زمان توانست جهت های فکری و ساختار های مدرن و جهان شاعرانه را در دوره های مختلف استحاله و دگرگون کند، و در اکنون و اکنون های ما دخیل و اثر گذار باشد. اگر بگوییم؛ جریان های شعری بر اساس تجربه ی فرم، زبان، معنا، روایت و شیوه ی روایتگری و نگاه چالشی ـ فلسفی و پیچش های زبانی و جانشینی فرم ها و وجوه مختلف زمان را تا حدودی در وانموده ها و وانمودگری اجزا و عناصر شکل پذیر حل و اجرایی کرده است، به یقین نزدیک تریم. همانطور که اشاره کردید؛ جهان شهودی و کل نگر حافظ در حافظه ی امروز نمی گنجد. اگرچه از نظر ذهنی ما عادت کرده ایم که مثلا؛ شب را با روز، سیاه را با سپید بسنجیم! و نتیجه را منتج نماییم.
آنچه که تشکیل دهنده ی گسست های موضوعی، و زیر مجموعه آن نظیر ساخت، زبان، معنا، روایت، کانون حرکت، تنیده گی، وانموده ها و ... خوانده می شود (بر اساس نمونه ها) بر گرفته از شعر و ادبیات امروز است که به اکنون می اندیشد.  
یا علی

 

 

 

رجب بذرافشان سه‌شنبه، ٢۸ خرداد ۱۳۸٧     ٧:۵٧ق.ظ

 

سرکار خانم رزاقی عزیز سلام
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.
چون به سهراب علاقه مندی برایت این نمونه را آوردم.
کرکس موجود زشت و فرومایه و حقیری است که هیچکس تمایلی به نگر داشتن ندارد. اگر پرنده ای همچون سُره، بلبل، طوطی، مرغ عشق اسیر قفس باشند بمحض باز شدن درِ قفس، بی نهایت پرواز ...
و اگر درِ قفس را بروی کرکس باز کنیم می دانی چه اتفاقی می افتد. بله، شعاع پروازش محدود به یک چند متر است! در واقع، کرکس پرواز نمی کند بل که از نقطه
A به نقطه مثلا B
می پرد. و این دیگر پرش است. پرش در شعاع های محدود و مشخص.
نتیجه این که؛ این افراد هم که بجای بحث و گفتگو اقدام به کارهای شنیع و غیر اخلاقی می کنند، همچون کرکس ... شعاع های پرش معلوم و مشخصی دارند.
وگرنه با کامنت گذاشتن و تحریک و تهدید دیگران رفتار زشت و غیر انسانی خود را (این گونه) توجیه نمی کردند. کامنت های بی نام و آدرس برای من (من که از دل حاشیه ها بیرون آمده ام.) هم می گذارند. حتا در همین پست ... که نشانه ی ضعف و ناتوانی شان است.

مثلی است از قدیم گفتند؛ شنونده بایست عاقل باشد که شکر خدا ... دوستان فهیم و هوشیار پی به مقاصد شوم و بطلان شان بردند و موضع درست و آگاهانه ای اتخاذ کردند.
خب! در ویترین فرهنگی مان باید یکعده بیمار و مریض احوال وجود داشته باشند تا با افراد دیگر مقایسه و سنجیده شوند. همه ی آدم ها رنج عشق دارند، و این ها رنج بی سوادی.
استدلال، این ها تنها دلیل و برهان شان بچه مسلمون بودن است که اِلا ماشاا ... از ایندست شعار فریبنده و متظاهرانه در سطح مملکت وجود دارد. لااقل بچه های ساری که همدیگر را می شناسند. بقول معروف، تمام عیب از مسلمانی ماست.
انگار که دیگران مسلمان نیستند! نه دیگران هم مسلمانند، اما بچگی و فساد انگیزی نمی کنند.
ختم کلام این که بقول شاعر؛
از علا لا و هیاهای سگان / کی ز راه باز ماند کاروان
یا علی

 

 

 

لینک