از حاشيه تا متن … (1)   


هر چيزي، سخني، متني مانند آينه اي است (2) كه تصورات ما را از ((آنچه كه هست)) (3) نشان مي دهد. اگر تغييري در شكل آن چيز، سخن، متن … بوجود بيايد، آيا تصورات ما تغيير خواهد كرد؟
ظاهرا پاسخ به اين سوال چندان مشكل بنظر نمي آيد، و اگر گزينه اي براي گزينش وجود داشته باشد. مثلا: بله ! … يا خير ! … با انتخاب يك گزينه (صحيح يا غلط) در واقع پاسخ سوال داده شده است. اگر چه قدرت تصور بالاتر از اراده باشد، تغيير شكل را مترادف با تصور فرض كرده،        و يا رد مي كنيم.
اما چگونگي تاثير و بازتاب آن كه از پيوند و آميختگي تصور و واقعيت صورت مي پذيرد را ـ به همين ساده گي ـ نمي توان تبيين كرد و توضيح داد. زيرا توضيحي كه در حاشيه ي نوشته مي شود، متن نيست. بل كه برداشت هايي از متن است كه مي تواند نباشد . اما هست. هست و …
چيزي كه هست، و بي ترديد ميزان درك و دريافت ما از ((آنچه كه هست)) را نشان مي دهد، نتيجه ي انفعالي خودآگاه و ناخودآگاه از آن چيز، سخن، متن … است. بعبارتي ديگر، برداشت هاي ما از واقعيت در هر سطحي كه قرار داشته باشد، بازتاب دهنده ي انديشه و تصورات ما است كه (موقتا) پيراهن واقعيت بر تن كرده، و در فضايي متفاوت، و در موقعيتي تازه قرائت مي شود. اگرچه خود واقعيت نباشد، و برداشت هايي از اصل و برش هايي از واقعيت باشد. اما بازتاب دهنده ي انديشه و تصورات ما از آن چيز، سخن، متن … در موقعيت معنايي جديد است، كه ضمن انعكاس زمينه هاي عيني و ملموس، ماهيت سازنده و حقيقي خود را حفظ كرده است. و چون هست و هستي يافته، در حاشيه ي علت وجودي خود جريان دارد. معلول هستي يافته اي كه از اصل و علت غايي جدا شده، و عينيت يافته است. 
               درياي كهن چو بر زند موجي نو             موجش خوانند و در حقيقت درياست 
                                                                                             ((فرخي سيستاني))   
پس، خيزش هر موجي معلول علتي برانگيزانده است كه در يك رابطه ي منطقي ((موجي نو)) نشاندهنده ي علت قديم و اولي؛ يعني ـ دريا ـ است، و جنبه ي صوري و الحاقي ندارد كه بر اثر اتفاق حادث شده باشد. بل كه متاثر از وجه ذاتي و تفاهمي است كه پيوندهاي اصيل و اصلاحي خود را با علت برانگيزانده و يا جوهره ي وجودي (در كليت و اجزا) حفظ كرده است. ((قطره درياست اگر چه قطره است)) حركت جوهري(( ملاصدرا)) كه منشاء و غايتي عقلايي دارد نيز منفصل از اين تعريف نبايد باشد. حركت جوهري: (( انتقال از ذاتي است به ذات ديگر و يا حركت جوهر است در اين ذات.))
                                          آموزش ايدئولوژي، دكتر شريعتي، دفتر چهارم، فلسفه تاريخ، ص ـ 99
بطور طبيعي و در ساده ترين شكل خود، حركت اشياء از نقطه اي (مبدا) آغاز مي شود، و در نقطه اي ديگر (مقصد) پايان مي يابد. تقريبا چيزي شبيه ي قانون حركت (( نيوتون )) (4) در فيزيك، كه حركت اجسام متاثر از نيروي محركه است. وارد كردن نيرو بر شيي ء، و حركت اشيا به هدف خاصي صورت مي گيرد؛ كه بازتاب دهنده ي خواست محرك است. حركت شيي ء از نقطه اي مشخص آغاز مي شود، و به سمت نقطه اي ديگر ادامه مي يابد. هر چند پس از ايجاد حركت، نيرو ي محركه عملا كنار مي رود، (كه بعدا اشاره خواهد شد) و ظاهرا اين نمود حركت آن شيي ء است كه بر اثر جذب انرژي به چشم مي آيد.
با اين همه، منظور از معادله ي حركت توجه دادن خواننده به مرحله اي بودن حيات، و زيست مرحله اي اشيا و اجسام است كه طبيعتي مادي و محسوس دارند. اگر چه منشاء ماورايي داشته باشند. به گفته ي ملاصدرا: ((حركت جوهر در ذات.)) (همان ماخذ)
اما كثرت در وحدت كه ريشه در سرشت پنهان ما دارد، و همان مفهوم اصطلاح ((وحدت وجود)) ي صوفيان و صوفي گرايي را به ذهن متبادر مي كند. در مشرب عرفا به دليل وجه شهودي ـ معرفتي مساله ي حل شده اي است، و تعبير گسترده و عميقي دارد كه اغلب فلاسفه و عرفا از آن گفته اند. همه ي اشيا و موجودات مانند قطراتي هستند كه به سمت دريا (حقيقت وجودي) در حركت اند. (5) يعني بازگشت به سوي ريشه هاي اشباع شده ي حقيقت.
                    هر كسي كو دور ماند از اصل خويش         باز جويد روزگار وصل خويش
                                                                                                                ((مولانا))   
حقيقت امري ثابت و لايتغير است كه بواسطه ي عوامل متعدد ديگر توزيع و درك مي شود. اين عوامل كه منظري معرفتي و ناخودآگاهي دارند، و زمينه ي مشاهدات عيني را تشكيل مي دهند، در دايره اي از تغييرات ـ تدريجي ـ شكل مي پذيرد. در واقع، اين درك و دريافت ما از واقعيت است كه در زمان و مكان هاي مختلف تغيير مي يابد، و محدود ه ي شناخت و آگاهي ما را نسبت به واقعه و اتفاقات معين مي كند، نه واقعيات.
واقعياتي كه بر اساس داده هاي شهودي ـ معرفتي امكان و عينيت يافته، و با هر ظهوري معنا و قرائت تازه اي براي ((چيزهاي نام پذير)) (6 ) به وجود مي آورند.

بعنوان مثال: آنچه در آينه مي بينيم، بخشي از معرفت ما از واقعيت است كه هويتي متكثر دارد. پاره اي از هويت ((من)) كه در لايه هاي پنهان هستي قابليت تكثير يافته و قابل مشاهده مي باشد. غالب فرو پاشيده اي كه ظرفيتي فرسايشي دارد؛ و تغيير پذير است!… و آنچه كه هويتي پايدار و اثباتي دارد، خود آينه (و يا حقيقت) بايد باشد. زيرا كثرت ذاتي آينه و وجوه حقيقت است.
در نتيجه، تصورات ما از اشكال نكثير شده متغير است. ذرات انتشار يافته اي كه كيفيتي منفعل و لحظه اي دارند، و بسته به شرايط و موقعيت تغيير شكل مي دهند. بخشي ديگر از واقعيت كه هستي و كيفيتي درون ذات دارد، پنهان مانده و ناپيدا است، مگر به واسطه ي مستندات عيني و واقعي بتوان گوشه هايي از آن را توضيح داد، و آشكار نمود. و يا حداقل ما اين گونه فرض مي كنيم.  
       نشد آئينه ي كيفيت ما ظاهر آرايي          نهان مانديم ـ چون معني ـ به چندين لفظ پيدايي
                                                                                                                    ((بيدل))             
عين القضات همداني (492 ـ 525 هجري) در توصيف رابطه ي آينه و شعر مي گويد: ((جوانمردا! اين شعرها را چون آئينه دان! آخر داني كه آئينه را صورتي نيست در خود، اما هر كه در او نگه كند صورت خود تواند ديدن كه نقد روزگار او بود و كمال كار اوست .))
                                               نامه هاي عين القضات، علينقي منزوي، به نقل از رمز و داستان هاي 
                                                               رمزي در ادب پارسي، تقي پور نامداران، ص 63
هر چند تعبير ((عين القضات)) از شعر جالب و ارزنده است. اما ((افلاطون)) (7) هم به نوعي با طرح سايه اي از حقيقت در ((مثل غار)) نظريه ي شاعرانه و زيبايي ارائه مي دهد؛ كه حداقل مي توان به پنهان بودگي حقيقت دست يافت. آنچه كه آشكار و ظاهر و قابل رويت مي باشد، تجلي نقش هايي از حقيقت در پرده مانده است.
با اين كه هر دو تعبير از منظري فلسفي و شهودي مطرح شده، اما به ما كمك خواهد كرد؛ تا ضمن آشنايي با ابعاد معرفتي ـ واقعيت ـ كه به ظاهر مبهم و پيچيده مي نمايد، ولي صفتي شفاف و ثابت دارد، تغييرات تدريجي را از اصل جدا و متمايز نمائيم. البته براي ايجاد تمايز بين واقعيت و پاره هاي جدا شده از آن، نياز به يك فاصله ي زماني است، تا بوضوح آن را شناسايي كرد؛ و شناسنامه ي واقعي را از المثني (و يا كپي هاي متعدد) جدا كنيم.  
شايد لازم باشد براي باورپذير كردن اين مساله، مثال عيني تري را بيان كنيم كه خواننده تجربه اي نزديك و مشابه اي با آن داشته باشد. مثلا: فرض كنيد كنار رودخانه ايستاده ايم. سنگي را در آب مي اندازيم. {اين موضوع ـ به نوعي ـ  همذات پنداري (شما بگوييد نوعي خاطرگي) را در ما بيدار خواهد كرد، زيرا براي همه، اگر چه براي سرگرمي و تفريح باشد، دست كم يك بار ـ در طول زندگي ـ اتفاق افتاده است) پس از برخورد ـ سنگ با آب ـ نقش هايي بر سطح رودخانه ظاهر مي شود كه ناخواسته توجه ي ما را جلب خواهد كرد. شايد ديگر به سرنوشت سنگ فكر نكنيم، (كه در واقع چنين است) و يا حتا يك لحظه (فقط يك لحظه) از فكر كردن به سنگ فاصله بگيريم، زيرا كه ديگر سنگ در درجه ي دوم و … اهميت قرار دارد، و آنچه مهم و داراي اهميت است، جاذبه ي نقش هاي موج واري بر سطح رودخانه مي باشد.
در اينجا سنگ واقعيت پنهان مانده است، و نقش هاي مواج … نشانه هاي جدا شده اي از واقعيت كه با دريافت انرژي از آب رودخانه (در اثر برخورد سنگ) آشكار و قابل رويت است. اما فاصله ي زماني موجب شده، تا از وجود اصل و يا علت برانگيزانده كه در بطن و بستر رودخانه پنهان و ناپيدا است براي يك لحظه (فقط يك لحظه) صرفنظر كرده، و مجذوب معلول آن كه بر سطح رودخانه نقش بسته است، شويم.
اگر قرائت از واقعيت در حاشيه بگذرد، و قابل شناسايي و تاويل (حتا براي يك لحظه) در متن و جايگاه واقعي خود نباشد، پس قرائت ما تحت تاثير(منطق حاشيه اي) بازتاب واقعيت است، نه خود واقعيت. 
حالا اين عمل (يعني پرتاب سنگ در آب) را يك بار ديگر (دوباره) تكرار مي كنيم: لابد نتيجه ي تازه اي كسب خواهد شد. (و مجددا …) بي ترديد متفاوت با گذشته است. زيرا تعليق (تاخير زماني كه واسطه ي دريافت ما از عنصر واقعيت است) در هر تجربه اي حضور خواهد داشت. 
بعبارتي ديگر، تعريف ما از واقعيت نسبي است. و نسبيت و نسبي نگري بستگي به ميزان درك و معرفتي دارد كه آن موقعيت (علت حقيقي) را در بطن و بستر ملاحظات ضمني و جانبي دريافت كرده، و قابليت تاويل و تعريف يافته است. اگر چه سنگي ناچيز باشد.
اما اين كه چرا سنگ (بعنوان يك شيي ء محسوس و قابل لمس) براي مثال و نشان دادن فاصله ي ميان كذب و حقيقت در نظر گرفته شد؟! و مثلا:  از نمك و چاشني هاي ديگر كه كيفيت حل شدن در غذا و چيزهاي مشابه را دارد، استفاده نشده است؟ ظاهرا نكته بايد در همين جا باشد. يعني حل نشدن و ملموس بودن، و حتي زمخت و بي ارزش بودن سنگ داراي اهميت است. بقول شاعر: ((سنگ بي قيمت اگر كاسه ي زرين شكند / قيمت سنگ نيفزايد و زر كم نشود)) 
حال اين كه هنگام رانندگي (و تصادفات جاده اي) و يا حتا پرت شدن (سقوط) ماشين ته دره، تنها چيزي كه در وهله ي اول به ذهن متبادر مي شود ميزان تلفات است، نه علت حادثه. يعني در اين مورد خاص هم همدردي و نوعدوستي؛ به جاي علت و حقيقت كه تقريبا سهم برابري دارند مي نشيند، و اهميت پيدا مي كند. يعني به محض مواجهه با اين قبيل اتفاقات ابتدا مي پرسيم. تلفات هم داشت؟ و يا چند سرنشين … ؟ و بعد … در نتيجه، پس از اظهار تاسف است كه سوال مي كنيم. چگونه اتفاق افتاد؟!
فاصله گذاري aIienation و اختلاف بين عين و ذهن، در زندگي و روزمره گي … تحت تاثير وقايع و اتفاقات حضوري ملموس و غير قابل انگار است كه بعنوان ژانري مستقل و عملي شكل پذير، در ذهن و ذهنيت ما وجود دارد، كه بر اساس تفاوت هاي رفتاري و استعداد حوادث و امكان وقوع و زمينه هاي بروز، خودنمايي خواهد كرد. در واقع مرحله اي از زندگي در خلاء اتفاقات است كه (ظاهرا) ماهيتي دور از دسترس دارد
فرآيند ((دگرديسي)) كه از مرحله ي ساده گي آغاز مي شود، پس از پشت سر گذاشتن مراحل پيچيده و دشوار … براي ساخت و ساز زمينه ي ساده گي؛ با ابهام و پيچيده گي هاي احتمالي، به نخستين تجربه هاي خود بازگشت مي كند، اما اين دور بازگشت (بازگشتي آغازمند) كه چند لايه ي معنايي مختلف را در پي خواهد داشت، متضمن تحول و دگر شده گي عنييت يافته اي است كه استعداد پذيرش تغيير و دگرگوني را دارد.
مكانيزم ساده ي موقعيت اكنون آسان بدست نمي آيد كه خود بسنده باشد، بل كه نياز به ظرفيت پيش برنده اي براي ايجاد تعادل و ثبات دارد، تا در مرحله اي جديد (و در اكنون) به زيست خود ادامه دهد. اين كه ما براي اعلام تغيير و تحولات فرهنگي و اجتماعي و حتا سياسي … در گذشته هاي دور و نزديك دنبال شاهد مثالي مي گرديم، تا با اشارات و توضيحات يافته هاي جديد؛ زمينه هاي عيني و تجربي (با گذشته) را پيدا و مقابله و مقايسه كنيم، و نسبت به آن واقعه؛ با زمان حضوري بتوانيم رابطه اي منطقي بوجود بياوريم، چيزي غريب و بي سابقه اي نيست. اما در عالم هنر، خصوصا در شعر كه بي ترديد يك مقوله ي ذهني و كلامي است، و به انگاره هاي حاشيه اي و اكنوني كه هنوز قانونمند نشده، و حتميت نيافته، ـ براي خوانش متن ـ توجه نشان مي دهد، زمينه ي مناسب و درخوري وجود ندارد. ظاهرا جستجو و گنكاش زمينه هاي قبلي براي توجيه ي امور ذهني كه از خصوصيات ذاتي شعر است، منطقي و عقلايي بنظر نمي آيد. زيرا اين گونه نگاه كردن به شعر، يعني: محدود شدن در نقش هاي كليشه اي و تكراري … و محدوديت، يعني: بازگشت به سر چشمه ي افكار و مفاهيم گذشته، و صيد پس مانده ي ديگران.
بررسي اجمالي سبك ها و مكتب هاي ادبي متضمن اين گفته است كه در هر دوره ي ادبي، نو انديشي و حس نوآوري يكي از مشخصه هاي بارز شاعران بزرگ است كه آن ها را از ديگر شاعران (همعصرشان) متمايز مي كند. زيرا كه اساسا شعر قاعده پذير نيست. بل كه قاعده گريزي در ذات شعر مستتر است. ساده تر اين كه شعر به قواعد و اجبارهاي نظري و تئوريك مشخص و قطعي و واحدي تن نمي دهد.
در نتيجه مي توان گفت: شعر بي ترديد يك مقوله ي ذهني است كه به هر روش و سنجه اي كه مانع خلاقيت و نو آفريني هاي ادبي ـ هنري باشد، مقيد و وابسته نيست. در خلاء، رها از خواست ها و ناخواست ها متولد مي شود، و … تغيير شكل مي دهد. با اينهمه، شعر اگر چه بر خلاف متر و معيارهاي تئوريك و نظري؛ به تازه گي و تنوع و نو آفريني گرايش دارد، اما در ذات خود همان چيزي است كه در گذشته وجود داشت. و امروز، در دوران مدرن modern با توجه به پيشرفت هاي علمي و تكنولوژيكي متحول شده، و تغيير شكل داده، و موجوديت جديدي (متناسب با ظرفيت زمان) يافته است.
شايد هم از منظري ديگر، چنين نباشد! … اما شعر در هر عصر و دوره اي به اشكال و تفكرات نو و تازه تمايل داشته، تا مانع فرسودگي زبان و  قالب بندي انديشه گردد. بقول فرخي سيستاني: ((سخن نو آر كه نو راست حلاوتي ديگر))
 و يا …
نوبت كهنه فروشان در گذشت      نو فروشانيم و اين بازار ماست                                     ((مولانا))
صرفنظر از جستجو و كنگاش بزرگان ادب فارسي براي صعود و تسخير قله هاي سترون و فتح ناشده اي كه پرچم ديگري بر آن به اهتزاز در نيامده باشد. شعر معاصر، پر از تصاوير و مضامين بديع و تازه اي است كه با ساختارهاي ذهني جامعه ي امروز همخواني دارد. اگر چه تلاش مي شود رد پاي هر چيزي، سخني، متني … را در گذشته هاي دور و نزديك جستجو كرد، و توضيح داد، تا آن چيز، سخن، متن … مشروعيت يافته؛ و حضور مقطعي و اكنوني خود را بواسطه ي شباهتي كه با گذشته دارد، اثبات نمايد.       
اما مفاهيم بلند و بديعي مثل: ((از تهي سرشار / جويبار لحظه ها جاري است)) اخوان ثالث، ((تنها صداست كه مي ماند)) فروغ، ((دهان گلخانه ي فكر است)) و ((سقف بي كفتر صدها اتوبوس)) سهراب، و … هر چند از عناصر گذشته بي بهره نيستند، ولي اين عناصر كاملا شكل امروزي به خود گرفته اند. بطوري كه تفكيك و جدا كردن اين عناصر از يكديگر (شايد هم بهتر است بگوئيم، تفكيك و جدا كردن آن ها) از ((اكنون)) و مفاهيم مدرن و امروزي؛ به آساني ممكن نيست، اما غير ممكن هم نيست.
هر چيز نو و تازه اي براي انتقال ظرفيت روز و ايجاد ارتباط با خواننده بايد قدرت ارائه ي مباني فكري متحول و دگرگون كننده را داشته باشد، تا بتواند در ساختار فكري جامعه تاثير بگذارد. بعنوان مثال: در همين سطر ((سقف بي كفتر صدها اتوبوس)) از سهراب، كلمه ي ((سقف)) و ((اتوبوس)) در تقابل با كلمات ((كفتر)) و ((صد)) بنياني امروزي دارند كه نشاندهنده ي پيشرفت دانش و تكنولوژي در جامعه مدرن است. زيرا چيده مان اين مفردات، و تركيب آن ها در يك زنجيره ي معنايي (يعني: با در كنار هم قرار گرفتن اين گزاره ها و تركيب آن ها) فكر و انديشه اي مدرن را انتقال مي دهد كه دقيقا جوهره اي امروزي دارد.
به گفته ويل دورانت ((حقايق همه قديمي هستند تنها شعرا، دروغگويان، و ديوانگان مي توانند كاري بكنند كه بديع و تازه باشد.))
                                                                             ناي هفت بند، باستاني پاريزي، ص ـ 517
بدعت و نوآوري يك پديده ي امروزي نيست؛ كه مختص به ((اينجا)) و ((اكنون)) باشد، بل كه سابقه ي آن، حتا بر مي گردد به آغاز آفرينش … كه خداوند، در برابر سكون و بي حركتي استعاره ي حركت ـ يعني: آدم ـ را آفريد.
خارج شدن مفاهيم كليدي از بي زماني، و عكس المعل به واكنش زماني و اكنون، انسان را به موجودي دو بعدي در جهان زيستي تبديل كرده، كه براي شناخت توانايي ها و كشف قابليت هاي خود، براي تغيير دادن شيوه ي زندگي، و ايجاد تنوع و تازه گي نيز … ناگزير از حركت و جستجو و نوآوري است. زيرا كه انسان نمي تواند در برابر فعل و انفعالات جهان معاصر، ساكن و متمركز (در حالت نخستين خود) باقي بماند.  
               خدا به نيمه اي از خويش و نيمي از ابليس       در آن سپيده چه معجوني آفريد از من
                                                                                                            ((حسين منزوي)) 
رفتار استعاري آدم، هستي را وارد مرحله ي تازه اي از تضاد ها و تفاوت ها كرد. تضاد و تفاوتي كه ميزان فاصله و اختلاف آن را تعيين نمي كند و مدام در تكرار است، اما اين تسلسل و دوباره گونگي، به گونه اي در دستگاه فكري ما تجزيه مي شود؛ كه در ((ضديت با گذشته)) امكانات تازه و متنوع بي شماري را توليد مي كند كه با عواطف و احساسات ما آميخته و همخوان شده است.
ـ توضيح اين كه: ضديت با گذشته، حوزه ي قرائتي متعددي (از صف كشي تا بهره وري) را شامل مي شود، اما در اينجا استفاده ي مطلوب و فايده بخش از مواد و مصالح گذشته مد نظر است.
 سنت tradition (8) از يك نظام معنايي ثابت و مشخصي پيروي مي كند؛ كه پيش فرض هاي شناخته شده اي را مي شناسد و ارائه مي دهد. بخشي از اين پيش فرض ها ـ منتسب به سنت ـ كه به بدنه ي سنت چسبيده است. ريشه در باورها، آداب و رسوم، روحيات و عقايد مردم دارد. بخشي ديگر از پيش فرض هاي سنت كه طي ساليان (به دليل داشتن خاستگاه فكري ـ فرهنگي مشترك) به آن افزوده شده، بيش تر جنبه ي اكتسابي دارد. سنت در حفظ داشت پيش فرض هايش مي كوشد، تا در هر عصر و دوره اي، در همان شكل و وضعيت اوليه (با كمترين تغيير و دگرگوني) ظاهر و تكرار شوند.
اين دو دسته از پيش فرض ها ((علاقه ي سنتي)) ما را تشكيل مي دهند؛ كه با تغيير و تحولات جزيي، در هر دوره اي قرائت مي شوند. بزرگ ترين ايرادي هم كه از ((سنت)) و ـ به تبع آن ـ از ((سنتگرايان)) مي توان گرفت شيفتگي به تاريخ و زندگي در گذشته است.
اگر چه تاريخ آينه ي رخدادها و اتفاقات ثبت شده است كه برخلاف آينه، چهره ي وقايع و شخصيت هاي شبكه ي بايگاني خود را فراموش نمي كند، اما قدرت تكثير و تغيير ذخيره ي فكري و حفظ داشت ها را بدون دخالت عنصري خارجي (راسا) بعهده ندارد، مگر به واسطه ي عوامل بيروني (ميل و تصور) كه امكان دخل و تصرف را فراهم مي آورد، و دست به بازنگري و مشابهت سازي اتفاقات و رويدادهاي ثبت شده و محفوظ مي زند. 
از اينرو، سير طبيعي تاريخ از يك سو، براي قرائت تغيير و دگرگوني نمي تواند هماهنگ با روند شكل پذيري آفرئيندگي باشد؛ و همچنان همسو و منطبق با خلاقيت و ذهن خلاق هنرمند عمل كند. از سويي ديگر، ساز و كار لازم و كافي در اختيار ندارد؛ تا در توالي زمان … با پيشرفت هاي احتمالي همخوان گردد.
تاريخ محافظه كار تر و آسيب پذير تر از آن است؛ كه بتواند خطر كند، و بوضوح و صراحت بر لبه ي تيز تيغ ضرورت پاي بگذارد. بل كه اين انديشه و تصورات ما است كه نسبت به هر چيز تازه و بديع، واكنش و عكس المعل نشان مي دهد، و آن چيز، سخن، متن … را در برخورد با زمان قرائت مي كند، نه تاريخ.
زيرا كه تاريخ، تناسب و سنخيتي با پيش روندگي ابزار و امكانات مدرن براي كشف افق هاي تازه و نامكشوف در اختيار ندارد، تا يله وار … پا روي پاي بيندازد و براي چگونه زيستن خط و ربط بدهد؛ و با ارائه ي مقياس هاي مشخص و قطعي تعيين خطوط نمايد.
ما در لحظه و در اكنون زندگي مي كنيم. درك لحظه اي ما از سير حوادث و اتفاقات و رخدادها است كه وجوه ي تصميم گيري را پر رنگ مي سازد، تا در سايه ي درك و دريافت هاي اكنوني خود تصميم بگيريم. با اينهمه، نقطه ي مقابل اين جمله هوگو: ((تاريخ زباله دان ندارد)) اين حرف سهراب قرار دارد: ((پشت سر خستگي تاريخ است)) كه تنها بخشي از محدوده ي قطع شده از تاريخ را موجه و توجيه پذير مي كند. بل كه ما بر اساس اطلاعات و امكاناتي كه در اختيار داريم، و همچنين با توجه به استعداد و توانايي هاي ذاتي و فردي خود، معمولا ايده و تمايلات خود را بر تاريخ تحميل مي كنيم.
از اينرو، بدعت (9) در تقابل با سنت و زمينه هاي قراردادي كه ديگر جزيي از زندگي و عادات روزمره است، از گذشته به نفع اكنون (لحظه) استفاده مي كند، تا ظرفيت و امكانات جديد و متنوعي را كشف و معرفي نمايد. و معمولا چيزي كه خلق مي شود، آن چيزي نيست كه در گذشته بود … و يا بايد باشد. بل كه چيزي هست، كه نبايد باشد. اما هست. هست و … برخلاف خواست و عادات رايج كه به رابطه ي معنايي و مفهومي چيزها … مي انديشد، تغيير شكل داده، و معناي واحد و مشخصي هم ندارد.
تمايل به معنا (و معنا گرايي) بازتاب تصور و انديشه ي ما از ديالكتيك (10) ((حاشيه ـ انسان ـ متن)) و چگونگي تاثير آن، در اين نظام هستي شناسنانه است كه هر شي ء جزيي از كليت آن نظام است، و در رابطه با اجزاي ديگر (در كليت نظام) كار كرد، و معنا پيدا مي كند. تا جهان متن (ابژه object) كه نشاندهنده ي كنش هاي ارادي و غير ارادي ما است، امكان حضور بيابد.
به همين دليل است كه به محض مواجهه با هر چيزي (بدون در نظر گرفتن غياب معنا) مي خواهيم آن چيز را معنا كنيم. و اين ناشي از حساسيت ما نسبت به آن چيز، سخن، متن … نيست. بل كه در يك دوره ي زماني، از متن به حاشيه افتاديم. در حاشيه بودن و حاشيه نشيني موجب شد، تا به متن و معنا كه مركز ((هستي يات)) ما است، وابسته باشيم.
در واقع، ما براي اين كه به شناخت تازه اي از هستي دست بيابيم، در هر برهه اي از زمان (در برخورد با واقعيت) خودمان را معنا مي كنيم. يعني:  با كنار زدن صورت ها، شكل ها،  نقاب ها و حجاب ها مي خواهيم به لايه هاي پيچيده ي زمان نفوذ كنيم، و به مفهوم و معنا پي ببريم. از اينرو، و با توجه به توضيحات در متن مي توان علاوه كرد كه انسان در ذات خود معنا گرا است. و به همين دليل روشن است كه بمحض مواجهه با هر چيزي بدون در نظر گرفتن سويه هاي پنهان (غياب معنا) گرايش و ميل به معنا و سمت هاي معنايي آن چيز، سخن، متن … دارد.  
صرفنظر از شكل هاي پيشرو و آ وان كارد  garde  avant كه امروزه در هم كوبيده شده است. در حوزه هاي فكري جديد هم ـ به نوعي ـ فسيل شده گي انديشه رسوخ كرده، و انتظارات را در محدوده ي دانش و دريافت هاي موجود، و اينجايي كاهش داده است. زيرا اكثر شاعران و نويسنده گان، و حتا مدعيان نوآوري كه جريان فكري متحول شده و پيشرويي را راهبري و تبليغ مي كنند … براي تحليل و توجيه ي توليدات و فرا آورده هاي ادبي ـ هنري منتظر تحول تاريخ اند. و …   
 احتمالا خلاقيت و روند شكل پذيري آفرئيندگي كه رابطه ي مستقيم و بنيادي با انديشه و عواطف خالق اثر دارد، نبايد بر اساس ضرورت هاي تاريخي باشد، بل كه بر ساخته از امكاناتي است كه در اختيار داريم. هر چند، آنچه كه در اختيار داريم، و قابل استناد است، در گذر زمان (تاريخ) به دست مي آيد، اما ايجاد ضرورت به حكم تاريخ نيست كه در يك مقطع خاص و مشخص ما را مجاب كند، تغيير و تازه گي را طبق داده هاي زماني تنظيم و طبقه بندي نمائيم. چون كه در اين صورت اختيارات و توانايي هاي خود را محدود كرده، و ناگزير … تسليم جبر تاريخي شده ايم.
ما با به چالش كشيدن تاريخ (11) است كه ضرورت يافته ايم. و در اين چالش فراگير … با فراروي از مرز بندي ها و محدوديت هاي سنتي، با خواست و اراده ي فردي خود؛ ضرورت ها را شكل داده، و بوجود مي آوريم. تا يافته هاي نو، نقش تعيين كننده و موثري در مسير تغيير و تحولات ايفا نمايند.
زيرا ميزان شناخت و ظرفيت هاي محدود كننده ي امكاناتي كه جهان زيستي و تجربي در اختيار ما قرار مي دهد را زمان، و يا ضرورت هاي تاريخي تعيين نمي كند، تا منتظر حركت تدريجي تاريخ، به سمت هاي رها شده اي از زندگي باشيم. بل كه حركت از حاشيه آغاز مي شود تا به متن …


 
پانوشت:

1 ـ از حاشيه تا متن … بعنوان يك تفكر و انديشه هميشه در ذهنم وجود داشت. اما براي اين كه نام مقاله اي باشد، با توجه به مقاله “ از اثر به متن”  نويسنده و نظريه پرداز نامدار فرانسه (رولان بارت 1980ـ 1915) اين عنوان انتخاب شد. ضمن اين كه اخيرا بابك احمدي كتابي تحت عنوان “از تصوير تا متن”  انتشار داده است.
2 ـ “عبن القضات”  شعر را “آينه” مي داند كه بر اساس اين ديدگاه، تعريف مستند و زيبايي از شعر ارائه مي دهد كه در نوع خود بي نظير است. اين تعبير از شعر كه در قرن 4 و 5 تعريفي جديد و متفاوت با معيار هاي كلاسيك و عروض در نزد عروضيان محسوب مي شد، متاثر از نگرش شهودي و عرفاني عين القضات به شعر و مقوله هاي فلسفي است.   
3 ـ يكي از وجوه تمايز و اختلاف آراي “افلاطون” و “ارسطو” در انديشيدن به اين و آن است . “آن چه كه بايد باشد” جهان ايده آل و آرماني “افلاطون” را تشكيل مي دهد كه در نقطه ي مقابل ديدگاه واقع گرايانه ي “ارسطو” به جهان و اجتماع و واقعيت هاي موجود “آن چه كه هست” قرار دارد. 
4 ـ پس از پيدايش “ كوانتوم ” توسط “ ماكس پلانك” و كشف قانون نسبيت‌ “ اينشتين” و اعلام اصل عدم قطيعت “ هيزنبرگ” كه مبدا فيزيك نوين (فيزيك هسته اي) است. جهان از دنيايي كه تابع قوانين “ نيوتون”  بود، خارج شد، و وارد دنيايي تازه و متفاوتي بر اساس معادلات علم و دانش نوين فيزيك گرديد. اما كاشف قانون حركت “ نيوتون” است. “ اسپيري تيزم (جاودانگي حيات)، ژاك لانتيه، مترجم، مصطفي موسوي (زنجاني)، ص ـ 174 و 176، نشر، بهجت، 1370، چاپ دوم”
5 ـ كثرت در وحدت يا وحدت در كثرت (وحدت وجود) كه “ ابن عربي” (560 ـ 638 هجري) واضح آن بود. در مصطحات عرفا يك بحث كليدي دامنه داري به حساب مي آيد كه توجه ي اكثر علماي وحدت وجودي را به خود جلب كرده است. توضيح اين اصطلاح بستگي به فلسفه ي نظري و عملي مكاتب صوفيه دارد كه افكار و اعتقادات خود را تبليغ مي كردند.
از يك سو، در شاخه ي عملي آن، شطيحات و طامات بوسعيد و بايزيد و همچنين اعتقاد منصور حلاج به “ انالحق”  مطرح و برجسته است.
از سويي ديگر، سويه ي نظري و فكري عرفا و صوفيه است كه معتقد به حركت اشياء به سمت ذات باريتعالي مي باشند.
با اين همه، هدف از كاربرد اين اصطلاح در سير و سلوك عارفان و مشايخ صوفيه، و علماي وحدت وجودي، يكي شدن با حقيقت و حل شدن در وجود مطلق و متعالي است. و يا بعبارتي ديگر، سريان حقيقت وجود است در همه ي عالم، بصورتي كه همه ي جهان او شود، و او همه ي جهان.
6 ـ چيزهاي نام پذير و يا  (چيزهاي نام ناپذير) قبلا در جايي ديگر مورد استفاده قرار گرفت، ماخذ در يادم نيست. اما نسبت به اين تركيب از قبل سابقه ي ذهني داشتم، اگر چه ناخوآگاه در ذهنم نقش بسته باشد. 
 7 ـ “ افلاطون” از فلاسفه طراز اول يونان قديم (حدود 427 ـ 347 ) كه در مخالفت از شعر، به شاعران اجازه ورود به مدينه ي فاضله ( اتوپياي افلاطوني) را نداده است. شايد هم، به دليل توهين و تحقير طنزآميز “ آريستو فان” (حدود 448 ـ 380 ه . م) نويسنده و شاعر فكاهي يونان باستان، نسبت به سقراط ـ فيلسوف آزاد انديش و استاد افلاطون ـ بود. افلاطون را كه در عصر خود يك نو انديش به حساب مي آمد را بر آن داشت تا در برابر شاعران موضعي انفعالي بگيرد. “داستان و ادبيات، جمال ميرصادقي، نشر، آيه مهر، ص، 105” و “روان شناسي هپنوتيزم، كابوك (شعبان طاوسي) ص، 35”
8 ـ سنت، به مجموعه اعتقادات و باورهاي مردم يك جامعه اطلاق مي شود كه  بعنوان نهادي اصيل براي حفظ داشت دستاوردهاي بشري، در برابر بدعت و نوآوري مقاومت و از ارزش ها و اندوخته هاي خود دفاع مي كند. معمولا نحوه ي برخورد سنت، در دفاع از ارزش هاي مورد تهاجم قرار گرفته، بيش تر تعصب آميز و تخريبي است، تا اين كه سازنده و منطقي باشد.
9 ـ بدعت خواسته يا ناخواسته در تقابل با سنت قرار دارد. اگر چه عكس العملي ظاهري ـ فيزيكي بر عليه ي پايگاه ي فكري سنت و سنت گرايان نداشته باشد. با اين همه، نوعي تهاجم به قواعد و قرارداده هاي تثبيت شده اي است كه منشاء شكل گيري باور و اعتقادات سنت گرايان مي باشد.
در دهه هاي اخير معمولا بدعت و نوآوري به دور از زمينه هاي تعاملي به صورت راديكاليسم متجلي شده كه سنت را مانع حركت پيش برنده ي خود مي داند. از اينرو، گاهي با نظرگاه تند و افراطي حتي ارزش هاي گذشته را نفي مي كند.
10 ـ ديالكيتك، به معناي لغوي تقابل و تعارض و يا دو وجه نابرابر و ناهمگون، اصطلاحي است كه فلاسفه براي اثبات نظرات و يافته هاي نو در برابر آموزه هاي گذشته طرح كرده اند. اگر چه از سوي علماي فلسفه و نظريه پردازان مكاتب فكري مختلف در غرب، تعاريف متعدد و متفاوتي از ديالكتيك بعمل آمده است. اما نزد فلاسفه و در علم فلسفه ماشين ديالكتيك هگل يا مثلث هگلي (تز ـ آنتي تز ـ سنتز) معروف است.
هگل در كتاب “نمود شناسي ذهن” خود، با تكيه بر ارزش عمل “نفي” نشان مي دهد كه تعريف و تحديد موجود جز از راه تقابل و جدال عليه عامل ضد و متقابل انجام پذير نيست. “فلسفه هاي بزرگ، پير دو كاسه، ترجمه، احمد آرام، ص ـ 103، نشر پرواز، 1367”
11 ـ تاريخ مكلف به ثبت و اجراي دانش و داشته هاي خود، بر اساس داده هاي زماني است كه با تكيه بر اصل ضرورت و ضبط جريانات القايي، وقايع و رخدادهاي برجسته و حاد تاريخي را منطبق با ساختار جامعه و هنجارهاي اجتماعي كنترل و ثبت مي كند، و حتا توجيه ي منطقي براي همگوني با جامعه و تحليل دستاورد هاي خود ارائه مي دهد. با اين تفاوت كه، نسبت به (نهان داشت ها) و آنچه كه قرار است از ذخيره ي فكري آينده به آن افزوده شود، (و يا افزوده خواهد شد) اطلاع و آگاهي ندارد.


لینک