عيد سعيد بر شما مبارک   

نقد مفهوم فراموشي - 13 بند هستش در نيستش


 به: فدروس ساروي


۱
 ما هميشه دنبال كشف چيزي هستيم كه خودمان نمي دانيم، آن چيز … چيست؟ آن چيز … شايد موجوديتي مستقل و مشخص، و يا خاستگاهي توهمي و خيالي داشته باشد، اما در هر  صورت، در ذهن و در متن زندگي ما؛ بعنوان يك عنصر واقعي حضور دارد. (و يا … بايد حضور داشته باشد!!)

مبناي شناخت ما از هر چيزي بستگي به ميزان توجه و علاقه اي دارد كه به آن چيز … به نسبت شناخت و آگاهي ي كه داريم، خواهد داشت. از كجا آمدن و به كجا رفتن ما امري قطعي و غم انگيزي است كه فلسفه ي وجودي آن برگرفته از يك جبر تاريخي مرعوب كننده اي است كه بي ترديد مجاب به پذيرش آن هستيم. ولي در مقطعي (و يا مقاطعي) از زندگي و روزمره گي ها كه حدود قياسي و علمي مشخص و پيش بيني شده اي را مي توان برايش متصور شد، حوادث و اتفاقاتي رخ مي نمايد كه براي توصيف و توجيه ي حوادث و اتفاقات، مستلزم انديشيدن، به پيرامون و دامنه ي گسترش آن … و علت و عوامل بوجود آورنده ي آن خواهيم بود.

هيچوقت فراموش نمي كنيم لحظه هايي را كه در مسير زندگي ما اختلال و تنش بوجود آورده اند، طبيعت آرام و زندگي عادي ما را دستخوش توهم و مشكلات عديده اي ساخته اند كه براي گريز و رهايي از تبعات آن، ابزار كافي در اختيار نداريم تا بوسيله ي آن، تمهيداتي انديشيده؛ و محيطي آرام، و به دور از هرگونه ارعاب و تهديد فراهم بياوريم. 

البته بيان اين گونه مطالب براي ما، همان قدر دشوار و لاينحل باقي مي ماند؛ كه مداومت و چاره انديشي دچار آن مي باشد. كشف حقايقي كه ـ ظاهرا ـ بر ما پوشيده است، و براي ايجاد زمنيه هاي تظاهر و جلوه گري، نياز به تفحص و تعامل بسيار دارد تا پديدار شود، ما را بر آن داشته كه از منظر يك روايتگر، در هاله اي از ابهام و پيچيده گي، به نابودن و سايه واره گي خود و زندگي بيانديشيم. اما از گاوش و جستجوگري در جهان ناپايدار، همين كه نتيجه اي به دست مي آيد كه بتوان به واسطه ي آن از سايه در آمده، و مكشوفات جهان هستي را (آنچنان كه هست، و يا بايد باشد) بيان كرد، در مي يابيم، آنچه حاصل شده، چيزي جز خيال و توهمات ما نيست‌‌ (و نبوده)، و واقعيت همچنان گم و ناپيداست.

در واقع ما گمشده در خودهاي خود هستيم، بطوري كه بخشي از رويدادها و اتفاقات جهان هستي را در وجود خود خلاصه كرده ايم، و خود را خلاصه؛ و جمع … در نيمه اي كه تعلق به فرايند پيچيده ي رهايي دارد. به همين دليل است كه مي توان گفت: انسان سازنده ي واقعي حوادث و جرياناتي است كه ظاهرا نشات گرفته از وقفه ها و تكانه هاي لحظه اي تجربيات زيستي مي باشد.  

 
2
گاهي اتفاق افتاده كه خود را، طبيعت خود را ناديده گرفته ايم، و بدون آن كه احساس رخوت و تهي شدن به ما دست بدهد؛ خودمان را از ياد برده ايم، اما فراموش نكرده ايم. فراموش نكرده ايم، هرگز! … احتمال دارد براي چند لحظه، فقط چند لحظه، بدون هيچ گونه احساس ناخوشايندي خودمان را از ياد برده باشيم، اما به محض هوشيار شدن؛ آگاهي يافتن و به خود آمدن، آن لحظات تيره و مات كه “من” در آن نبود، و بدون حركت (و حضور من) سپري شده اند را ملامت خواهيم كرد.

زيرا كه عدم، و يا وجود، با تمام تناقضات و وقفه هاي معنايي و فاصله هاي فرضي و حقيقي متصاعد كننده، در زنجيره ي به هم پيوسته اي از جهان متناقضات حضور دارند كه در مسير خطوط كشيده، و در موازات انگاره ها، بي ارتباط با يكديگر نيستند، و يا نمي تواند باشد.

اتفاقات و ناخواسته هايي كه بر موجوديت اشيا تحميل مي شود، و اشيا براي اثبات موجوديت و انتقال نيروي موثر و برتابنده ـ به اجبار ـ در فضايي بسته، ناگزير از كنار آمدن، … و حتا پذيرش آن، در ازدحام سلطه ي متضاد رويدادها   از خود واكنش نشان مي دهند، حاصل دوگانگي (چند گانگي) نيستش و هستش است كه وقوع طبيعتي تصادفي و غير ارادي را باورپذير مي كند.
ما نمي توانيم بفهيم اين اتفاق ـ واقعا ـ در نيستش، و يا در هستش بوجود آمده است، و يا در همين … و يا در همان. تنها چيزي را كه حس كرده ايم، امري واقعي مي باشد كه حادث شده است، و لاغير … و اين هم (قطعا) قابل اثبات نمي باشد. زيرا كه بايستي حادثه و اتفاقات پاسخگوي نكات و اشارات بعدي كه اثرات خود را در نهاد، و بر روان ما بر جاي خواهند گذاشت؛ باشد، تا انگاره ها و شبهات رنگ حتميت را در فضايي واقعي جذب و منعكس نمايد، و اين اگر امري محال نباشد، حداقل به ساده گي عملي نخواهد شد.

شايد هم واقعيتي كه سوال برانگيز است؛ و مدام از آن رنج مي بريم، تنها بخش كوچكي از توهمات، و جزيي از تجربيات ما باشد كه احساس مي كنيم. (تنها احساس مي كنيم.) اينجا است كه بدون در نظر گرفتن موقعيت حقيقي “من” واقعي، از آميختگي امر واقع شده، و دريافت شونده … نتيجه مي گيريم: “من” در عين نبودن، هست! و در عين بودن، نيست!

3
فراموشي به معني از دست رفتن و نابودن حوادث و اتفاقات نيست كه بخواهيم واقعيات و آنچه كه اتفاق افتاده؛ و حادث شده است را ناديده بگيريم، و (به تبع آن) نفي كنيم. اگر چه انسان براي چند لحظه، من واقعي، هويت و علت وجودي خود را فراموش كرده باشد، و يا … در لايه هاي وجود پنهان نگه داشته باشد، اما اين ها … چيزي نيست كه براي رد يا قبول، عدم حضور “من” بسنده باشد. يعني بدون در نظر گرفتن سلسله اتفاقات، با تائيد فراموشي در محور هستش و نيستش نتيجه بگيريم: (غياب “من” مساوي است با عدم.)

شايد لازم باشد حداقل اين احتمال را بدهيم در جايي كه من نيستم “ديگران” هستند، و همچنان به جريان طبيعي خود، و زندگي خود ادامه مي دهند. عدم حضور “من” براي اثبات ناداشته هاي جهان كافي نيست كه بر اساس آن، و  با خودگرايي؛ جهان را ناديده بگيريم، و ديالكتيك حضور را نفي كنيم. همينطور … اشيا و آنچه در پيرامون ما، و در جهان هستي وجود دارد را نمي توان ـ تنها ـ بدليل عدم حضور “من” كه اتفاقا يك چند گاهي در محيط لحظه اي قرار نداشت، ناديده گرفت و كتمان كرد. 

در عالم واقع، و از منظر عينيت گرايي، فراموشي … بخشي از زندگي است كه همه از آن نصيب مي برند. حالا شدت و ضعف دارد، يكي كم تر … ديگري بيش تر … هر كس به اندازه اي كه غايب است، و يا مي تواند باشد، دچار معضل فراموشي است كه احتمالا با بازگشت به حالت طبيعي و روزمره گي؛ خلاء موجود را پر مي كند. از اينرو، نمي توان عدم حضور “من” را با هيچ … برابر دانست، و حكم بر عدم وجود هستي، و نفي اشيا و پديده ها، و جريان سيال و طبيعي زندگي و حوادث و اتفاقات داد.

اشيا و آنچه كه در پيرامون ما وجود دارد عنصر واقعي و قابل شناسايي است، غريب و ناشناخته نيست. (و نمي تواند باشد، آنچنان كه نفي و انكار شود.) شايد به دليل همين آشنايي و غرابت و نزديكي با اشيا و پديده ها است كه حضور آن ها را حس نمي كنيم. اما با اينهمه، وجود دارند. و ما براي نشان دادن، و تشريح جنبه هاي مختلف آن، قائل به تعريف هستيم.

تعاريفي كه با تفكرات و نوع انديشيدن ما بوجود آمده، تمام واقعيات و احتمالات را در خود جاي نداده؛ كه بي ترديد انديشيدن مبتني است بر شالوده اي از شايدها و بايدها. اين يعني هر امري كه واقع مي شود شايد (موقتا) اثبات بشود، و يا … بايد كه اثبات شود. وجه سوم، اين كه شي ء معطل تعريف بماند! …

اگرچه انسان در نفي نظامات حاكم تبحر و مهارت كافي دارد، (حدااقل از زماني كه سفسطه و بهانه جويي در زمره ي علم و بينش بشري شمرده شد؛ و راه رسيدن به مقصود و نتيجه ي مباني نظري و جدل را كوتاه كرد) و آنچه از فرايند جهان هستي را كه درك نكرده ، و قابل فهم نبوده را (به راحتي) از ساختار موجود هستي حذف و كتمان مي كند. و هرگز، به فكر تعامل و ايجاد ارتباط با آن (شي ء)، و يا باصطلاح ناسازه را در سر نمي پروراند. بي ترديد، كنكاش در رابطه با شناخت و پذيرش آن چيز ، … مستلزم تلاش و صرف انرژي مضاعفي خواهد بود كه (با رعايت انصاف) بايستي به آن پرداخت.

و اما … بطور طبيعي نفي و ويرانگري، مولفه ي نظام يافته اي را به خدمت نمي گيرد كه بتوان واكنش و پراكنش آن را در برابر نظامات قطعي و استحكام يافته ي جهان هستي قرار داد، و با ادله و مستندات سعي در اثبات آن داشت. زيرا اگر ما سعي در اثبات آنچه كه وضع شده، و يا قرار است وجوهي را معرفي نمايد، نكنيم كه نسبت به آن اطلاعات و شناختي وجود نداشت، آن  پديده (مولفه، شيء) به جهت تكرار و فراخواني، خود به خود در جايگاه و موقعيت مجازي خود قرار خواهد گرفت. اين احتمال هم وجود دارد كه بدليل نداشتن قدرت اثباتي و توجيه پذيري لازم، با عدم استقبال و رد نظام پيش نهادي مواجه گردد، و كاربردي مقطعي داشته باشد، و يا حالتي مصرفي و تحميلي را تكثير و القا نمايد.

4
صرفنظر از سياليت نسبيت و فوايد و مضراتي كه با ورود به حوزه ي نسبي گرايي و زمينه ي انديشگي آن، گريبان گير مصرف كننده است كه بي ترديد در نخستين واكنش پاي احتمالات به ميان كشيده خواهد شد. گاهي اوقات تعاريف جنبه ي توجيهي ـ اثباتي به خود مي گيرند كه پذيرش غير از آن (به ساده گي) باور پذير نمي باشد. هر چند تعريف دادن، يعني معرف قائل شدن براي چيزي كه بر اساس برخي از معيارها، و يا وضع قواعد و قوانين باورمند، نسبت به آن شناخت و معرفت داريم. بعبارتي ديگر، چيزي كه پيش از اين … ناشناخته و غريب بود، و ما با نامگذاري آن را تعريف و معرفي كرده ايم. حاصل شي ء تعريف شده، و يا تعريف شدني اين است كه ديگر غريب و غير قابل شناسايي نيست. در نتيجه، تعريف از هر چيزي … هر چند وجه اثباتي ـ توجيهي نداشته باشد، ما را به نقاط تازه اي از شناخت اشيا رهنمون خواهد كرد. يعني از نظر معنايي به تملك در آوردن آن چيز… و يا بعبارتي، جايگزيني چيزي به جاي چيز ديگري … كه ديگر با آن نام و اتيكت تميز داده، و خوانده خواهد شد.

اگرچه تعريف دادن و معرف قائل شدن هر چيزي … ما را به مبادي نظري، و حتا قلمروي ذهني و مجردات مي كشاند. با اين همه، تعريف دادن از هر چيز … حداقل، به ما كمك خواهد كرد؛ تا حدودي (تا حدودي كه لازم است و ضروري تشخيص داده مي شود) نسبت به پديده ي مورد نظر اطلاعات و شناخت پيدا كنيم.

تعريف دادن از اشياي مشخص مانند: درخت، پنجره، ديوار و سنگ … مثل فرضيه در علم فيزيك نيست، كه موكد زمان باشد. اما در حوزه هاي فكري و فلسفي تعاريف (دقيقا) وجه نظري و غير اثباتي دارند كه براي قانون شدن، محتاج زمان و تائيد دارد تا كاربرد آن نظام مند و فراگير گردد.

5
چيزي كه در حوزه ي تعريف بگنجد، قابل تقليد است. اين يك نتيجه ي كلي و منطقي از ساختار اشكال و مسائلي است كه با وارد شدن به حوزه ي نقد و نقادي  از ابهام و پيچيده گي هاي احتمالي آن كاسته خواهد شد، و متن … ظاهرا با پذيرش صورت و شكل، قابل توصيف در چارچوبه ي تعاريف محدود و مشخص، خوانا و قابل شناسايي است.

اين امكان وجود دارد كه براي اطلاع و آگاهي بيش تر از وجوه ساختاري آن چيز، با گره گشايي و برشمردن برخي از قواعد و قراردادها (و با در نظر گرفتن لايه هاي معنايي مختلف) زمينه ي شناخت نسبي را فراهم آورد، و متن را قابل فهم نمود. در نتيجه، هر چيز سامان يافته اي كه در سطحي معين و منطقي داراي حجم و بعدي باشد، تعريف شدني و قابل تقليد است.

صرفنظر از هم انديشي و تواردي كه احتمال نزديكي و پيوندهايي در خلق آثار دو يا جند نفر (چه از لحاظ معنايي، و چه از نظر شكلي) وجود دارد، تا شاهد نظيره گويي و همسويي و مشابهت هايي در گستره ي مفاهيم و حركت فرميك اثر باشيم، و همچنين بدون در نظر گرفتن الگوي فكري ـ نظري “يونگ” در تشريح “ناخودآگاه جمعي” … كه بيش تر شهودي و دروني است، اساسا ما از هر چيزي كه بتواند مبناي انگيزه و تاثير باشد، و در سطح و بعدي قرار بگيرد كه داراي حجم قابل رويت و تعريف باشد، تقليد خواهيم كرد. و اين يك مساله ي عمومي و كلي است كه در مقاطع مختلف، اثرات متفاوتي خواهد داشت.

بايد در نظر داشت كه در نامگذاري ها، و حتا ايجاد فضايي مناسب براي تحقيق و بازنگري، تاثير خلاق را با تاثير صرف اشتباه نگيريم. و همچنين بايد اضافه كرد كه صرفنظر از تعريف ارسطو در كتاب “فن شعر” از تقليد (محاكات از طبيعت) كه در حوزه ي تفكر سنتي قرار مي گيرد. ما هميشه از چيزي تقليد خواهيم كرد كه به اشكال مختلف بر ما و بر روان ما تاثير بگذارد. وگرنه تقليد جنبه ي تاريخي به خود گرفته، و ناخودآگاه، تاثيرات خود را بر روح و روان ما بر جا خواهد گذاشت.

مكانيزم تاثير گذاري و تاثير پذيري، هميشه معيار و ملاك هاي ثابت و كليشه گون را ترويج مي كند كه جنبه ي غريزي و ناآگاهي را در حوزه هاي تكرار شونده؛ القا خواهد كرد. القائات شكل پذير و شكل گيرنده اي كه بيش تر جنبه ي توجيهي ـ اثباتي دارد، رو ح و روان ما را در سيطره ي تراوشات فكري (بظاهر) نو و تازه قرار مي دهد.

6
اصولا هر پديده اي براي اثبات خود، متناسب با ظرفيت و ضرورت وجودي اش تعريف شدني است. اما مسائل هنري و ادبيات كه در قلمرو دست نايافتني ها جريان دارد نقطه ي تمركز بخش تعامل و انديشيدن به مقولات و مجهولات قلمداد مي شود، يك مقوله ي نامتمركز و تعريف ناشدني است كه براي پرهيز از تكرار و كليشه و جذب تازه گي و تنوع … به وجوه ي توجيهي ـ اثباتي تن نمي دهد، و اين از خصوصيات ذاتي هنر و ادبيات است. 

به گفته ي مالارمه: “ادبيات يك فرا آورده ي زباني است” كه به ميزان كنش هاي كلامي و غير كلامي توليد معنا مي كند. يعني به قرائت هاي مختلف نظر دارد. بنابراين در موازات زبان و معنا است كه متن آفريده مي شود. پيدايي معنا در زبان و ساختارهاي زباني، واكنش جديدي است كه در سده هاي اخير مورد توجه قرار گرفته، و حتا در حوزه هاي فكري ـ ادبي خاصيتي افراطي و فرامنطقي ايجاد نموده است.

تقسيم بندي هايي كه در گذشته وجود داشت، و با توسل به معنا و جنبه هاي تاريخي، براي قابل فهم كردن هر متن هنري به كار گرفته مي شد. امروزه، ديگر كاربرد واقعي خود را از دست داده، و شيوه هاي جديدي جايگزين آن شده كه (دقيقا) بازتاب دهنده ي امروزينگي ساختارهاي زباني در حوزه هاي معنايي مي باشد.

در واقع، تلاش مي شود كه در يك اثر معين (حدالمقدور) شكل و ساختمان اثر تعيين كننده نباشد. بل كه موثر و پيش برنده باشد، تا زواياي پنهان و ناشناخته آشكار و پديدار گردد.
پديداري نهان داشت ها و زواياي تاريك متن، حوزه هاي جديدي را براي قرائت و تاويل اثر فرا مي خواند كه به بسياري معنا مي انجامد. معنا و معناهايي كه براي رسيدن به فهم تازه اي از متن و يك اثر معين مي توان استخراج كرد، و نويسنده و خواننده را در موقعيت جديدي قرار داد كه توانش هر يك، به بسياري دريافت و پديداري معناها خواهد انجاميد.


7
دنبال كردن يك اثر معين، به معناي پايان يافتن آن نيست، و يا آشكار كردن لحظه هاي ناب و ناشناخته اي كه فراموش شده اند. بل كه پيدا كردن و واكاوي هويت و ارزش هايي است كه از دست داده ايم، و اكنون قابل دريافت و مراجعه است. هويت و ارزش هايي كه منشا فرديت ما است … و سايه وار، در كنار - خواست ها و خواستن هاي اينجهاني؛ و همچنين در برابر “من” مولف وجود دارد كه ما بي واسطه آن را حس نمي كنيم، اما وقتي كه (همين وجه) به وسيله ي واسطه اي (مولف / مديوم) به بيان در مي آيد؛ متوجه ي اساس از ياد برده گي، و علت بوجود آورنده ي فراموشي لحظه اي خود خواهيم شد.

انسان در لحظه ي فراموشي آنچنان از خود فاصله مي گيرد كه هرگز! … هرگز، هيچگاه چنين غايتي در هوشياري متصور نيست، تا به انديشه در آيد. در اين امر، عامل ناخودآگاه ـ نقش اصلي را بعهده دارد كه به هيچ ايستگاه و تكانه ي ديگري وابسته و متصل نخواهد بود، تا با التفات به نيرويي بيروني؛ كنترل و هدايت شود. و اين به معناي از دست دادن پايگاه و موقعيت والاي انساني كه پي جوي فرصتي براي يافتن و باز يافتن خويشتن خويش، در جهان گذرا است، تلقي نمي شود. بل كه مرحله اي از خاموشي و نيستش است كه انسان عاصي و عصيان گر معاصر (موقتا) تجربه خواهد كرد، بدون اين كه (بر اثر بي توجهي) تغيير چنداني در روند عادي زندگي خود ايجاد نمايد.

با اينهمه، ما هميشه وقت از نقطه اي معلوم و مشخص به سمت خاموشي و ناممكن و نقاط مجهول، توجه و گرايش داريم، و بل كه هيچگاه از نقاط كور، به سوي روشني و ممكنات حركت نمي كنيم. بعبارتي ديگر، ما هميشه وقت به فردا كه احتمال وقوع آن، در پرده ي ابهام و ترديد قرار دارد، خوشبينيم. و اكنون را كه كانون روزمره گي و سازنده ي لحظات تجربي ـ زيستي است (و قصد خروج و رهايي از آن داريم) را هميشه وقت تار و كدر خواهيم ديد!!

بعنوان مثال: آينده، با اين كه مساله اي موهوم و ناملموس است، از منظر ما، هميشه معلوم و اميدوار كننده بنظر مي آيد كه برتابنده ي آرمان و ايده آل هاي ما مي باشد. و از همين منظر، اكنون و اين لحظه ـ لحظه اي را كه در آن قرار داريم، در حقيقت بخش تاريك هستي و وجود است كه از واقع شدن آن؛ در رنج و هراسيم. يعني ما هميشه پاي بر روي نقاط روشن زندگي مي گذاريم، تا ايده آل ها و توهمات ما در آينده صبغه ي وجودي بيابند. و بل كه (بدون اين كه ايده آليست و آرمان گرا باشيم) هميشه فراموش خواهيم كرد كه فردا همين امروز است! واقعا لازم است كه بدانيم براي رسيدن به فردايي روشن و معلوم، بايستي زير پاي اكنون فرش انداخت، تا بعد و بعد تر و …

اين خود ما هستيم كه براي تحقق بخشي ايده آل ها، در عين دانستن و آگاهي (در عالم هوشياري) ضربات مهلك و غير قابل جبراني به خود، و زندگي واقعي خود مي زنيم؛ كه بي شك، در حالت غير عادي و فراموشي، هرگز اينچنين زيان و آسيبي متوجه ي ما نخواهد بود.
فراموشي مترادف خاموشي و سكوت فاصله داري است كه براي شناساندن خود، با توسل به استعاره و مشابهت سازي از كوچه هاي تنگ و تاريك ترديد و ناآگاهي بيرون مي آيد، و مقداري از آگاهي را بر معلومات ما مي افزايد. از اينرو، با تكيه بر اندوخته و اطلاعات مختصري كه داريم، و يا از رهگذر فرسودگي زمان به دست آورده ايم؛ از فضاي تاريك و مبهم ناآگاهي؛ روزنه اي به سمت روشني و فردا خواهيم گشود.


8
همانطوري كه هيچ گاه فراموشي و عدم آگاهي در روند فعاليت هاي روزانه استمرار ندارد، و به تناوب، آن هم بطور ناگهاني و لحظه اي تظاهر مي كند. يعني مي خواهم بگويم كه در 24 ساعت فعاليت فكري انسان؛ لحظات تعطيل و تاريك و فراموش شده اندك است و محدود. همانطور … هيچ پديده اي براي اثبات خود و حوزه هاي عيني و نفوذ پذير، نگرشي فعال و مستمر نخواهد داشت. موجوديت هر شي ء و پديده اي كه جزيي از تماميت هستي است، گاهي فراموش مي شود. و اين زماني است كه جنبه هاي محسوس و آشكارگي اشيا و عناصر (موقتا) كمرنگ شده، و در سايه و نقاط تاريك ذهن به حيات خود ادامه مي دهد.

البته اين مساله (به نوعي) بستگي به كيفيت دريافت و قابليت زماني، جهت متمركز شدن در تكثير اشكال قابل بررسي است كه در موازات انديشه و تصورات نقش مي پذيرد. نقشي كه براي به اجرا در آوردن و نشان دادن فرو كاهنده گي عنصر فراموشي انتخاب مي شود ـ در اينجا داراي اهميت است.

يكي از عمده اشكالاتي كه وجود دارد، و هيچ گاه وقتي در پي رفع و بر طرف كردن تناقض و دشواري هاي احتمالي آن بر نيامديم، (و شايد هم ديگر، هرگز! حتا بر نياييم!!) اين است در مقاطعي كه حدود و ثغور مشخصي دارد، (و اتفاقا قصد عدول و خارج شدن از آن دوره و مقطع خاص متصور نيست) تعريف ما از هر چيز … غالبي و كليشه اي به نظر مي آيد. يعني ما حوزه هاي قرائتي ثابت و قطعي را (هميشه) مبناي شناخت و آناليز انواع فرم و شكل و ساخت قرار داده، و بر همان اساس مي خواهيم نتيجه بگيريم كه چرا؟! … كه چرا من اينطور فكر مي كنم؟ و يا چرا … چرا من نبايد طوري ديگر فكر كنم؟ اما دليل (يا دلايل) به وجود آمدن فكر، و رد يا تائيد آن (هميشه) نامعلوم و نا مشخص است!!


9
ساز و كار و بافت فكري جامعه اي كه از “من” بعنوان يك عنصر فعال در بطن و بستر زنجيره ي حوادث و رخدادها تعريف مي دهد، در زمان و مكان هاي مختلف متفاوت است. اجتماعي كه “من” را مي شناسد تعريف خاص و ويژه اي از “من” دارد، با اجتماعي كه با “من” بيگانه و غريب است. زماني “من” مي تواند تعاريف متعدد و متناقض را بپذيرد كه داده ها و دريافت هاي زيستي و اجتماعي “من” روشمند و نظم يافته باشد. در غير اين صورت، تناقض و تفاوتي در رد يا قبول “من” بعنوان موجوديتي حقيقي به وجود خواهد آمد كه گاهي فاحش و تكان دهنده است.

نظير آن را (صرفنظر از اشكال اسطوره اي و سمبوليستي) مي توان در ابهام و پيچيده گي داستان ژانر پوچ گرا و نيهليسم كه شخصيت هاي سايه وار و مبهم و خيالي دارند، جستجو كرد. اما بدليل آميختگي واقعيت و خيال است كه در واقعي و غير واقعي بودنشان ترديد داريم. در اين حوزه ي فكري شخصيت هاي داستاني دو بعد (چند بعد) شخصيتي متفاوت و متناقض دارند كه بازتابنده ي جنبه هاي زشت و موهوم شخصيت اجتماعي انسان است، اما همين كه با گشايش گره ها و يا گشودن رمز و رازهاي متن، به كاركرد شخصيت ها و پيچيده گي مفاهيم پي مي بريم، ديگر نفوذ به بطن معنا … چندان كار دشواري بنظر نمي آيد. اگرچه برداشت و تحليلي خلاف جريان طبيعي رويكرد شخصيت ها و مفاهيم داشته باشيم.


10
حوزه ي انطباق وهم و واقعيت، پرسيكتيو تازه اي از پوچي و فراموشي را به وجود مي آورد كه زوايايي پيچيده تر از قبل … واكنش شخصيت هاي سايه وار و گذرا، براي خروج از زنجيره ي داستاني، هيچ گونه احساس مثبتي در خواننده بر نمي انگيزاند، تا خواننده در افق انتظار خود، با عبور از زنجيره ي روايتي داستان …           شخصيت هاي داستاني را در هزار توي اجتماع در يابد.

شخصيت هاي تهي و بي مصرفي كه از مرز واقعيات عبور كرده، و اثرات مثبت خود را در جهان وهم و خيالات تكاندند؛ و با دستي خالي ـ و با بر جا گذاشتن بخشي از جنبه هاي مادي، “من” واقعي را به دست فراموشي سپرده اند، روايتگر چهره هايي در نقاب و صورتك هاي خيالي و موهم؛ درون تاريكي و ظلمات است كه هدف و مشي مشخص و سازمان يافته اي را دنبال نمي كنند، تا بتوان بواسطه ي آناليز ابعاد در پرده، پي به موجوديت واقعي آن ها برد.   

زماني هم كه شخصيت هاي مثالي از ميان تاريكي و ظلمات بيرون مي آيند، و در فضايي باز و روشن قرار مي گيرند، همچنان مبلغ افكار سياه و وهم آلودي هستند كه ديگر، انگار جزيي از هستش و نيستش وجود است كه همچنان بازتابنده ي شخصيت اصيل و واقعي شان نمي باشد، تا منطبق با واقعيات دريافت شوند. و اين بدليل عدم اعتقاد به ايستگاه و چشم اندازي است كه در لحظات كوتاه و اندك بتواند (موقتا) عقده هاي متورم را تخليه، و در چرخش بعدي از خطر سقوط رها و آسوده شود.


11
ياس فلسفي حاكم بر روح جامعه ي روشنفكري ، حامل نفي هر گونه حركت و شور و التهاب موثر و روشني در جوامع بشري است كه براي افشا كردن ذخاير فكري خود، هدايتگر و تقويت كننده ي بدبيني و ابتذال و جنبه هاي مشمئز كننده ي وجود انسان مي باشد. ياس و سرخوردگي كه در نتيجه ي ماشينيزم و جوامع صنعتي، انسان، (و به تبع آن) جامعه ي بشري را تهديد مي كند، تنهايي و انزوا طلبي و مرگ انديشي را … جايگزين ارزش و آرمان هاي انساني قرار داده، و (نهايتا) منجر به نفي آسمان و ارزش هاي الهي و انساني مي شود كه اومانيسم، بعنوان سياهه ي شتابزده گي و گزينه ي صنعتي انسان مداري، دستاوردي جز تخريب و تهي كردن شخصيت هاي واقعي، فكر و انديشه اي براي افسرده گي و اندوهناكي انسان بي هويت و در خود مانده ي عصر مدرن در بر نداشت.

شخصيت هاي پوچ و سياه، در فضايي مه آلود و غير واقعي هيچگاه به فكر پيدا كردن واقعيت و حقيقت وجودي خود نبوده اند كه از دريچه اي باز، آشكارا … وضعيت خود و واقعيات جهان پيرامون را به تماشا بنشينند. مرجع اين نمود گسيخته و انفعالي را (به نوعي) مي توان در ادبيات نمايشي فارسي هم گاوش و جستجو كرد.


در نمايش رو حوضي، شخصيت سياه با حالت و لحن ويژه ي خود، در غالب يك دلقك شوخ و بذله گو ظاهر شده، و حقايق و تلخي هاي اجتماعي را با لحني تند و گزنده بيان مي كند. اما اگر به رفتار و واكنش فيزيكي شخصيت سياه دقت كنيم، مي بينيم كه اين شخصيت، بر خلاف ظاهر زشت و ناپسندي كه دارد و در قالب يك انسان پاپتي و ناآگاهي كه (اتفاقا) نقاب سياهي بر چهره كشيده، (كاملا) واقعيات جامعه را از كذب و ناراستي تشخيص مي دهد، و در توصيف و نشان دادن معضلات اجتماعي و اخلاقيات، به طنز و لوده گي متوسل مي شود. و اين نشان از اين وجه جهان هستي دارد كه واقعيات،     تنها در پرده،     و در دل تاريكي،    قابل ملاحظه و آشكار است. و لا غير …

پس، بايد چراغ ها را خاموش كرد، و از دل تاريكي به حقايق و واقعيات نگريست. كاري كه شخصيت سياه با خود فراموشي، در نمايش رو حوضي به نمايش مي گذارد، و تلخي ها و معضلات جامعه را معرفي و نقد مي كند. بعبارتي ديگر، اين شخصيت براي خروج از موقعيت خود و نفوذ به حريم ديگري، و بيان واقعيات، نقاب زشت و سياهي بر چهره مي زند، و با انجام حركات مضحك و نامتعارف، واقعيات و ناصافي هاي جامعه را عيان و آشكار مي سازد.

در واقع شخصيت سياه، نماد آگاهي دهنده در نمايش رو حوضي است كه ناآگاهانه و بصورت فانتزي حقايق و تلخي هاي اجتماع را بر ملا مي كند. (و بر خلاف ارباب كه شخصيتي مستبد و  پدرسالارانه دارد، شخصيت سياه با تمام خلوص و ساده گي، با توجه به نيازهاي بشري … حتا تمايلات جنسي را هم ترويج مي كند) كه با طعنه و كنايه (مدام) شخصيت مقابلش (يعني ارباب كه نماد بلاهت و مال اندوزي مي باشد) را مخاطب قرار مي دهد. يعني او (سياه) من غير واقعي را مي بيند، كه خود يك فرامن است. و متقابلا شخصيت مقابلش (اوي ديگر) من واقعي را مي بيند، كه خود “من” اوي ديگر است.

در نتيجه، در نمايش رو حوضي هر آنچه سياهي و پليدي، (بر خلاف صورت ظاهر وجود دارد) از آن ارباب است. و آنچه كه مظهر روشنايي و عقلايي، (بر خلاف چهره ي كدر و غير واقعي) از آن سياه. بعبارتي ديگر مي توان گفت هر يك از شخصيت هاي نمايش روحوضي با نگاهي دوگانه (چند گانه) نه در تقابل با نقش مقابل، بل كه در موقعيت ديگري، (با جا به جايي) و آنچه از واقعيت كه قابل فهم و دريافت است، بر روي صحنه ظاهر شده، و ايفاي نقش مي كنند. 
سياه كه مانند دلقك هاي درباري، با خلوص و ساده گي رفتار، و با ترك هويت واقعي خود، بهلول وار، تلخي ها و ناداشته هاي جامعه را نقد و توصيف مي كند، به وسيله ي سلاح برنده ي طنز و … با مضحكه و لوده گي هر آنچه كه زشت و ضد اجتماع است را  به سخره مي گيرد. و عجيب اين كه خودش هم بر حال و روز خود و اجتماع گرفتار آمده؛ مي خندد!

12
اما در ادبيات مدرن، پارادوكس عجيبي در رويكرد و سرشت شخصيت هاي دو بعدي و نامتمركز وجود دارد كه رفتاري جنون آميز و فرو پاشيده اي با واقعيات، در برخورد با عناصر و عوامل بيروني دارند. اين شايد بدليل عدم اعتماد به قواي عقلاني و عقلانيت باشد كه فرقي ميان بود و يا نبود شان نيست كه انتظار داشته باشيم، شخصيت هاي چند وجهي و نا متمركز، در بحران و سكوت به سر نبرند، و همچنان با واكنش مثبت و ايجاد تعادل، نسبت به پديده ها و رويدادها … نيست و هست شان مشخص و معلوم گردد.

به اين ترتيب، انگيزه اي براي خوش بيني و عدم ضديت با محسوسات و معقولات وجود ندارد، تا با دريافت و داده هاي واقعي وجود، در دوگانگي (چند گانگي) رفتاري مستحيل نگردند. زير آن ها “ميان دو هجاي كشيده هستي”  تاب مي خورند.

در عصري كه تمام عناصر نيرو بخش در تلاش اند تا جايگاه رفيع انسان تكامل يافته ي امروزي را در موقعيت هاي مختلف معرفي و استحكام ببخشند، انسان بعنوان گزاره اي تاثير پذير و نهادي تاثير گذار فراموش مي شود. نه به اين دليل كه ذاتا فراموشكار است. بل كه به خاطر اين كه به مشاهدات و قواي باصره و عقلي خود متكي است، و همه چيز را با ديدي تجربي نگاه مي كند. در واقع انسان مدرن، نه در خلوت و تنهايي، بل كه در ازدحام و شلوغي احساس ناامني و  ناخوشايندي نسبت به پديده هاي جهان هستي دارد كه او را از جمع متمايز و جدا خواهد كرد.
به اين ترتيب، انسان مدرن در جهان صنعتي و فراصنعتي بدليل نفوذ تكنولوژي و تسلط ماشين در تار و پود زندگي و روزمره گي، هيچوقت خود را، تنهايي خود را، بطور كامل ارزيابي نكرده، و داراي هويت اجتماعي موثر و پيش برنده اي در جامعه نخواهد بود!

وگرنه زندگي سراسر شك و بدگماني انسان را به موجودي منزوي و بدبيني مبدل مي كند كه بزرگ ترين معضل زندگي خود اوست. بي ترديد، هويت فرد در برابر اجتماع و محيطي كه مشرف بر كرده ها و ناكرده هاست، آنقدر اهميت دارد كه انسان در موضعي مناسب و منطقي قرار بگيرد، تا از موقعيت خود؛ بعنوان يك انسان، در مقابل ناصافي ها و ناراستي ها دفاع نمايد.
از اينرو، فرد در تقابل با عنصر فرو كاهنده ي فراموشي، از “من” واقعي و حقيقي خود فاصله مي گيرد، و به جاذبه هاي عيني و بيروني تن مي دهد، تا با نقد فراموشي، حقيقت “من” پنهان مانده اي از جهان هستي كه در لحظه اي امكان وقوع يافته را روايت كند.

۱3
از منظري ديگر، من واقعي، مكمل “من” من است كه احساس و عواطف متضادي با من واقعي دارد. تعريف و تقسيم بندي كه “فرويد” از ناخودآگاه و ضمير پنهان براي ساختار شخصيتي روان و ذهن انسان قائل است، (در واقع،) از نظر زماني و زمانيت … تفاوت چنداني ميان سه ضلع شخصيت فردي (نهاد، من و فرا من) در طول تاريخ وجود ندارد، اما از نظر مكاني و مكانيت … اضلاع شخصيتي افراد، كاركردهاي متفاوتي به تناسب موقعيت هاي ايجاد شونده دارند كه اعمال و رفتار، و حتا جنسيت اضلاع مختلف را در فرايند تاريخي رخدادها تثبيت مي كند.

احتمال وقوع حوادث و اتفاقاتي نظير آنچه كه اضلاع شخصيتي افراد را در موقعيت هاي زماني مشخص مي كند؛ در همه ي زمان ها ثابت و قابل تعميم است، اما امكانات مكاني باعث تفاوت هاي رفتاري و شخصيتي افراد و بيانگر حالت هاي متضاد و مشابه ي ديگري است كه آن واقعه و رويداد را تعريف مي كند. اگر چه حتا از نظر زماني هم دچار تشكيك خواهيم بود! زيرا كه ما نمي توانيم انسان متمدن امروز كه امكانات و موقعيت درخوري (از لحاظ علمي و رفاهي) در اختيار دارد را با اعصار كهن قياس كرده، و توقع نتيجه ي مشابه و برابري داشته باشيم.

تخريب و بازآفريني موقعيت هايي كه پيش مي آيد، و يا حتا فاصله اي كه مي توان براي آن متصور شد ما را به سمت هاي پنهان و ناشناخته اي از طبيعت و تنهايي انسان؛ براي كشف “من” واقعي در تقابل با آنچه كه غير واقعي است سوق مي دهد (البته براي اثبات هر چيز … وجوه متضادي در تقابل با آن قرار مي گيرد) كه مي خواهيم بدانيم چه ابزار و مصالحي براي شناخت و تفكيك حالت هاي مختلف وجود، كاربرد دارد تا ازسايه در آمده، و باصطلاح از اصالت و هويت فردي خود دفاع كنيم؟

“من” حقيقت وجودي خود را از طريق معادله ي تخريب و بازآفريني، و در دفاع از هويت و جايگاه واقعي و موقعيت معنايي خود؛ شناسايي و كشف مي كند. زيرا با وجود رمز و رازهاي فرو كاهنده ي فراموشي، هميشه بخش هاي تاريك و پنهان در اين آشكارگي به كمك ما خواهد آمد، و به زندگي (اجزا) و جهان هستي (كليت) معنا و تازه گي مي بخشد.

در نتيجه، ما هيچگاه ديگري نيستيم، و يا نمي توانيم باشيم. بل كه هميشه وقت خودمانيم. خود خودمان … آنگونه كه بايد باشيم، و هستيم. حتا در مواقعي كه نبايد “من” باشيم، “من” هستيم. اگر چه مجهولات جهان هستي همچنان مجهول و نامعلومند.

با اينهمه، عنصر فراموشي مجموعه ي نامنظم و سامان نايافته اي از لحظات و نوسانات مبهم و تاريك زندگي بشري است كه در روزمره گي ما به سر مي برد، و لازم است در پرتو كشفيات جديد و شناخت واقعيات جهان هستي، براي نزديكي و كنار آمدن با علت بوجود آورنده ي تناقض و نابودگي كه جهت هاي نامتمركز و چندگانه را تشكيل مي دهد، ايستگاه و توقفگاهي را براي انتظام بخشي تصرف كرد. در غير اينصورت، مگر با التفات و ارج نهادن به عنصر فراموشي و ايجاد گسست در نهاد و جهان بيرون، بايد به فاصله اي ميان فراموشي و آگاهي اعتقاد داشته باشيم تا “من” ديگري شود، و ديگري من.

لینک